مجموعه حیات وحش زندگی مجموعه حیات وحش زندگی
محصول پائیز 2009 بسیار زیبا و دیدنی
زیرنویس فارسی شده با کیفیت عالی
روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سخن حکیمانه  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 26 شهریور ماه سال 1388

وقتی مروجین مذهبی به سرزمین ما آمدند،  در دستشان کتاب مقدس داشتند و ما  در دست زمینهایمان را داشتیم،  پنجاه سال بعد، ما در دست کتاب های  مقدس داشتیم و آنها در دست زمین های ما  را داشتند.
" جومو کیانتا"

راهپیمائی مهم است  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 26 شهریور ماه سال 1388

راهپیمائی مهم است
نه سخنران و امام جمعه

همه زمینه چینی ها برای برگزاری بی دردسر راهپیمائی روز قدس بطرف میدان آزادی، سرانجام به اینجا ختم شد که نماز قدس را از هاشمی رفسنجانی بگیرند و بدهند به سید احمدخاتمی. سیدی که معلوم نیست چرا بخاطر این همه دروغی که میگوید جدش، کمرش را نمی زند. مگر سیدی اش هم دروغ باشد.

ابتدا فکر کرده بودند صد هزار نفری را برای روز قدس جمع می کنند و در میدان آزادی عکس و تصویری می گیرند و در سیمای جمهوری اسلامی به نمایش می گذارند تا برای دولت کودتا مشروعیتی دست و پا کنند. مشروعینی که باید با راهپیمائی 3 میلیونی مردم در 25 خرداد مقابله کند!

از روز جمعه که رهبر، گز نکرده پاره کرد و گفت که همه در راهپیمائی روز قدس شرکت کنند تا دیروز که 4 شنبه بود، چندین خبر ضد و نقیض در باره روز قدس از طرف حکومت اعلام شد که همگی نشان دهنده آشفته فکری و وحشت در اتاق فکر بود. حتی روز دوشنبه همین سید احمد خاتمی که قرار شده نماز روز قدس را بخواند، با مطبوعات مصاحبه کرده و این امر را شایعه دانسته و تکذیب کرد!

از تهران، در یک پیام کوتاه برای پیک نت نوشته اند:

از بعد از ظهر دوشنبه تا ظهر سه شنبه 3 بار جلسه قدس در شورای امنیت ملی و بیت رهبری تشکیل شد و بالاخره قرار شد برای دلسرد کردن و نیآمدن مردم به راهپیمائی اعلام شود نماز را از هاشمی گرفته و به سید احمد خاتمی داده اند. در یکی از همین سه جلسه یک گزارش امنیتی را بخش اطلاعات سپاه ارائه داد که بموجب آن مردم اهمیت نمی دهند چه کسی نماز را می خواند و می خواهند در راهپیمائی شرکت کنند. درهمین گزارش، اعلامیه های شرکت در راهپیمائی که از سوی موسوی و کروبی و هاشمی و خاتمی و صانعی انتشار یافته بعنوان دعوت به فتنه جدید یاد شده است. فصل الخطاب را نماینده بیت رهبری ابلاغ کرد و آن گنجاندن احمدی نژاد در برنامه روز قدس برای سخنرانی بود.

ستاد برگزاری روز قدس، این پیام را تغییر نظر رهبر برای شرکت وسیع مردم در راهپیمائی تلقی کرده و به صدا و سیما ابلاغ شد که فتیله دعوت از مردم برای شرکت در راهپیمائی را پائین بکشد!

در همین جلسه نظر رهبری برای پرهیز از تقابل با مردم نیز ابلاغ شده و از ستاد قدس خواسته شده حداکثر نیروی خودی را برای راهپیمائی بسیج کنند اما فقط برای راهپیمائی و نه برای درگیری با مردم.

دعوت از خبرنگاران و خبرگزاری های خارجی برای مراسم قدس، به نقطه ضعف بزرگی برای مقابله به مردم، در صورت به خیابان آمدن سیل مردم با علائم جنبش سبز، عکس های موسوی و یا شعارهای علیه کودتا تبدیل شده است.

آنگونه که در برخی محافل مطبوعاتی داخل کشور گفته می شود، یگانه امید برگزار کنندگان رسمی روز قدس آنست که بتوانند حلقه ای چند ده هزار نفره را در اطراف احمدی نژاد و پشت سر امام جمعه روز قدس – احمد خاتمی- بوجود آورند و جمعیت اصلی را بعد از این حلقه نگهدارند تا شعارهای آنها نماز و سخنرانی را بهم نزند.

از روز گذشته اخباری برای ایجاد هراس در مردم روی شبکه اینترنت – بویژه فیس بوک- منتشر می شود، که همگی در ستاد جنگ روانی تهیه می شود. به این اخبار نباید پوشش خبری داد، زیرا بموجب خبری که ما دریافت کرده ایم و در بالا بصورت گزارش منتشر کردیم، همه تدابیر حکومت در جهت جلوگیری از تقابل است و نه تدارک تقابل.

متن کامل نامه کروبی خطاب به مردم ایران  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 25 شهریور ماه سال 1388


متن کامل نامه کروبی خطاب به مردم ایرانمحاکمه ام کنند تا بگویم
از بعد از امام در ج. اسلامی چه گذشته

فشرده نکات برگزیده نامه کروبی

هیچ گاه برای من قابل پیش بینی نبود که یک روز در جمهوری اسلامی به تظاهرات آرام و مسالمت آمیز مردم چنین پاسخ دهند که دادند. پرسش و ابهام مردم درباره سرنوشت رایی که داده بودند را با گلوله و باتوم و چماق و ضرب و شتم پاسخ دادند. در کوچه و خیابان ها هر آنچه را که دور از انتظار بود دیدم. کاش زنده نبودم و نمی دیدم که روزی در جمهوری اسلامی شهروندی نزد او بیاید و شکوه کند که در ساختمانی بی نام و نشان، توسط افرادی بی نام و نشان تر،هر عمل قبیح و غیر معمولی بر او صورت گرفته است: از لخت و عریان کردن افراد و نشاندن آنها در مقابل یکدیگر تا فحاشی های وقیحانه و ادرار کردن در صورت آنها و رها کردن چشم و دست بسته دختران و پسران در بیابان. اینها کم نبود که خبر از تجاوز به دختران و پسران در بازداشتگاهها رسید.

خطیبان جمعه در اقدامی هماهنگ و برآمده از دستورالعمل های اداری، از تریبون نمازجمعه هرآنچه می توانند علیه من می گویند و به من نسبت می دهند.

من امروز شرح این ماجراها را می گویم تا در تاریخ بماند که چگونه عده ای در این مملکت چادر حیا را دریدند و غیرت دین و کشور را جریحه دار کردند، تا آیندگان نگویند که این ظلم ها بر فرزندان این آب و خاک رفت اما صدایی برنخاست و کسی فریاد خود را به اعتراض حیایی که دریده شده بود بلند نکرد. وقاحت به آنجا رسیده است که به جای مجرمان و مباشران و مسببان این مظالم، مهدی کروبی را می خواهند محاکمه کنند. غافل از آنکه محکمه واقعی در میان مردم است و باید به میان مردم رفت و دید که آنها چه کسی را محکوم می کنند. از محاکمه خود استقبال می کنم تا امکانی پیش آید و بصورت مبسوط پرده از جزئیات این اسناد و اسناد دیگری که موجود است بردارم و بازگو کنم آنچه را که تا امروز نگفته ام و صدایی باشم برای حق خواهی. خرسندم اگر فرصتی دیگر به وجود آید تا من دامن جمهوری اسلامی را از این فجایع و بسیاری حوادث دیگر که بعد از رحلت امام پیش آمد و بر این مملکت گذشت پاک کنم.

هم قدس و هم ایرانمجمع مدرسین و محققین قم
مردم را به راهپیمائی روز قدس فراخواند

مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم با صدور اطلاعیه ای مردم را به راهپیمائی روزقدس فراخواند.

دراین اطلاعیه آمده است: مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم با الهام از رهنمود های امام راحل (ره) به همراه مردم روزه دار در این راهپیمایی شرکت می کند تا اعتراض خود را علیه اشغالگری و خشونت طلبی رژیم غاصب اسرائیل به گوش جهانیان برساند و – درعین حال- از مسئولین می خواهد به توجه با خواسته های مختلف مردم ایران جلو تحریکات نفاق افکنانه و اختلاف افکن در نهاد های رسمی سیاسی، نظامی، قضایی، امنیتی و رسانه های تفرقه افکن که بدون توجه به منافع و امنیت ملی وحدت ملی را نشانه رفته اند را بگیرند و با آزادی زندانیان سیاسی و رفع ظلم از آسیب دیدگان مقدمات اتحاد و اتفاق و همدلی مردم و متعهد ایران را با اجرای عدالت و حاکمیت قانون جلب کنند .

 

پیام و خطاب آیت الله منتظری به تمام مراجع و علمای ایران و کشورهای اسلامی

ولایت نظامی

به جای ولایت فقیه حاکم شده

عجب این که حاکمیت با تکیه بر نیروى نظامى و انتظامى و کشیدن اسلحه‏ ‏بر روى مردم بى پناه و بى سلاح آنان را شهید و یا زندانى نموده ولى در‏ ‏نهایت مردم را محارب نامیدند. خود بحران ایجاد کرده و نظام را به‏ ‏مخاطره انداخته ولى مردم و پایه گذاران نظام را اغتشاشگر و مخالف‏ ‏نظام مىنامند.‏ مردم مىگویند: این‏ ‏ظلم ها و حق کشى ها و بدعت ها اگر خلاف اسلام است، چرا مراجع محترم و‏ ‏علماى دین که حافظ دین و مذهب و حصن اسلام و شریعت و مدافع حقوق‏ ‏مردم و مبین احکام شریعت و از جمله امر به معروف و نهى از منکر و‏ ‏اظهار مخالفت با خلاف ها و بدعت ها هستند، در مقابل این همه بدعت ها و‏ ‏کارهاى خلافى که به نام دین و مذهب انجام مىشود به پیروى از دستور‏ ‏پیامبر اسلام (ص ) اظهار علم و مخالفت صریح با بدعت ها نمى کنند؟

این جانب هنوز از اصلاح امور مأیوس نشده ام‏ ‏و به نظر مىرسد مراجع عظام تقلید مىتوانند ترتیبى دهند تا با راهنمایى‏ ‏و ارشاد آنان و با همفکرى با دو کاندیداى محترم ریاست جمهورى و‏ ‏نمایندگان عاقل و معتدل و کارشناس متدین و امین از طرف نظام،‏ ‏راههاى برون رفت از این بحران بزرگ را که براى جمهورى اسلامى و‏ ‏مشروعیت آن پیش آمده است بررسى کرده تا آنچه را مصلحت دیدند‏ ‏صادقانه با اشراف حضرات مراجع مورد عمل قرار گیرد.

کودتای 22 خرداد با این وعده به تائید رهبر رسید
قول فرماندهان به رهبر
تقدیم بمب اتمی تا 22 بهمن

آنچه درانتظار ایران و ایرانی است، بمراتب ویران کننده تر از جنگ با عراق است که فرماندهان و نظامیان پس از فتح خرمشهر با وعده فتح بصره و بغداد درعرض دو ماه توانستند موافقت آیت الله خمینی را برای ادامه آن جنگ بگیرند. آقای خامنه ای نمی‌داند که وعده های فرماندهان سپاه سرابی بیش نبوده و همه حوادث و اتفاقات، طبق پیش بینی های آنها جلو نرفته و عوامل بحساب نیامده فراوانی بر سر راه است که تست اتمی تا شش ماه دیگر را همانقدر واقعی و دست یافتنی می نماید که فتح 2 ماهه بغداد در زمان آیت الله خمینی.

۲۴ شهریور ۱۳۸۸

نویسندگان در لباس مردم

در روزهای خط‌کشی‌شده‌ای که هنرمندان و روشنفکران ایران به مشارکت در هر گونه امر جمعی دولتی، با دیده‌‌ی تردید می‌نگرند و می‌‌اندیشند از این که مشارکت در این برنامه‌های جشن‌مانند و رقابتی، سوای موضوع برنامه، نوعی همگرایی با دولت یا فاصله گرفتن از مردم تلقی شود؛ اهمیت برگزارشدن برنامه‌های گروهیِ غیردولتی، جلوه‌ی بیش‌تری می‌یابد. خبرهایی که در مورد دوسالانه‌ها و جشنواره‌ها و تصمیم‌های جمعی هنرمندان می‌شنویم، هم‌چنان ادامه دارد. تازه‌ترین‌اش را این‌جا ببینید. در میان ایشان اما، تکلیف نویسندگان مستقل گویی روشن‌تر است. یعنی از قبل روشن بوده است!

طبیعی ست که دولت درصدد باشد جایزه‌های ادبی خود را به روال پیشین برگزار کند و دور نگه داشتن طیف روشنفکران از این جایزه‌ها هم نه تنها چیز جدیدی نیست که موانعی هم که بر سر برگزاری جوایز خصوصی ایجاد می‌شود، تازگی ندارد. بگذریم از این که چند روز پیش، رمضانی فرانی برای نخستین بار به نقش دولت در بروز این مشکلات اذعان کرد و البته دلیل عجیبی هم برای آن آورد که: "گاهی هم که برای این‌که بگویند دولتی نیستند، پز اپوزیسیون می‌گیرند و فاصله‌شان را با نظام و دولت زیاد می‌کنند که این موجب برخی محدودیت‌ها برای‌شان می‌شود..." دقت کنید که هیچ سخنی از خودِ نویسندگان و نیز مردم، حتا در «زبانِ» او دیده نمی‌شود. البته صداقت وی را باید ستود. اما برآیند این صداقت، با نظرداشتِ اوضاع سیاسی اجتماعی امروز ایران، آیا چیزی جز ضرورتِ توجه خاص به جوایز ادبی خصوصی ست؟

اگر عموم هنرمندان، هرچند دست و پا شکسته، به صنفی، نهادی، دفتری یا جایی نزدیک‌اند، نویسندگان نابرخودارترینِ این جمع‌اند از هرگونه مرکزیت‌داشتن و آیین و مرام گروهی. سخن بر سر دلایل بیرونی و درونی این وضع نیست، مهم این است که درک کنیم، همان‌گونه که روزنامه‌ها در ایران نقش ناقص احزاب و گروه‌های سیاسی را بازی می‌کنند ـ و اتفاقاً به همین دلیل پی در پی قلع و قمع می‌شوند ـ جوایز ادبی، تنها و آخرین تکیه‌گاه نویسندگان مستقل ایران است برای درک هویت صنفی و گروهی در عین تنوع سلیقه‌ها و انسجام در عین پراکندگی. می‌خواهم بگویم که جوایز ادبی، با همه‌ی حاشیه‌های خانوادگی که ممکن است داشته باشند، دستِ‌کم در زمان فعلی که ساز حذف و تلاشی از هر زمان دیگری کوک‌تر است، کارکردشان به مثابه نهادهای مدنی بسیار بارز شده است.

می‌دانم که شدت و نیز چگونگی ممیزی در ایران، به‌خصوص در دو سال اخیر، اندام ادبیات ایران را نحیف و رنجور کرده و گاه متصدیان برگزاری جوایز را با مشکل انتخاب روبه‌رو می‌کند، اما اگر گزینش آثار واقعاً برتر کاری پسندیده باشد، نفس برگزارشدن جوایز خصوصی ادبی، نه تنها پسندیده که واجب می‌نماید. تا اکنون، از میان جوایز ادبی غیردولتی ایران، جایزه‌ی روزی روزگاری و جایزه‌ی منتقدان مطبوعات هم‌چنان ایستادگی کرده‌اند و قرار است امسال هم حتا اگر شده با کم‌ترین امکانات و سر و صدا، هر یک به طیفی از نویسندگان مستقل، هویت جمعی ببخشند. پارسال اما، جایزه‌ی مهرگان به شکلی و جایزه‌ی گلشیری به شکلی دیگر، مسیر دیگری را برگزیدند و امسال نیز هنوز بر سر ایمان خویش «کمی» می‌لرزند.

امسال اما پارسال نیست! نمی‌تواند که باشد. کافی ست نگاهی به دور و بر بیندازید تا درک کنید که دیگر سخن بر سر کیفیت و شمار آثار مستقل نیست؛ سخن بر سر نفس ایستادن در کنار هم هست. از این رو ست که تلاش متصدیان جایزه‌های روزی روزگاری و منتقدان مطبوعات را برای جان‌بخشی به این نهادهای لاغر مدنی باید ستود و دیگر جوایز خصوصی را نیز باید به زنده‌ماندن برای باهم بودن در کنار مردم دعوت کرد. موضوع اکنون فقط کتاب نیست، سوژه‌ی اصلی، نویسندگانی هستند در لباس گروه‌هایی از مردم.

نامه سرگشاده عبدالکریم سروش  چاپ
تاریخ : یکشنبه 22 شهریور ماه سال 1388

نامه سرگشاده عبدالکریم سروششریعت و مشروعیت از علی خامنه ای گریخته

عبدالکریم سروش از نظریه پردازان اسلامی جمهوری اسلامی که در سالهای نخست این نظام صدر نشین بود و سپس مغضوب شد و از آن کناره گرفت، نامه سرگشاده ای به علی خامنه ای نوشته است. او در نامه خود، با اشاره به وقاع پس از کودتای 22 خرداد نوشت:

عروسی خونین پایان یافت و داماد دروغین به حجله در آمد. صندوق ها بر خود لرزیدند و دیوان در تاریکی رقصیدند. قربانیان در کفن های سپید به نظاره ایستادند و زندانیان با دست های بریده کف زدند و جهانیان یک چشم خشم و یک چشم نفرت، داماد را بدرقه کردند. چشم روزگار فاش گریست و خون از سر ایوان جمهوری گذشت. شیطان خندید و آنگاه ستاره ها خاموش شدند و فضیلت به خواب رفت.

آقای خامنه ای،

که این کند که تو کردی به ضعف همت و رای؟

ز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده

وصال دولت بیدارتر سمت ندهند

که خفته ای تو در آغوش بخت خوابزده

درین قحط سال فضیلت و عدالت همه از شما شاکی اند و من از شما متشکرم. "زان یار دلنوازم شکری است با شکایت." نه اینکه شکایتی نداشته باشم. دارم و بسیار دارم اما آنها را با خدا در میان نهاده ام. گوشهای شما چندان از ستایش و نوازش مداحان پر و سنگین شده است که جایی برای صدای شاکیان ندارد .ولی من از شما بسیار متشکرم. شما گفتید که "حرمت نظام هتک شد" و آبروی آن به یغما رفت. باور کنید که در تمام عمر خود خبری بدین خوشی از کسی نشنیده بودم. آفرین بر شما که نکبت و ذلت استبداد دینی را اذعان و اعلام کردید.

شادم که آخر الامر آه سحرخیزان به گردون رسید و آتش انتقام الهی را برافروخت. شما حاضر بودید آبروی خدا برود اما آبروی شما نرود. مردم به دیانت و نبوت پشت کنند اما به ولایت شما پشت نکنند. شریعت و طریقت و حقیقت مچاله شوند اما ردای ریاست شما چین و چروک نخورد. اما خدا نخواست. دلهای سوخته و لبهای دوخته و خونهای ریخته و دست های بریده و دامانهای دریده نخواستند و نگذاشتند. پاکان و پارسایان و پیامبران نخواستند. محرومان و مصلحان و ستم کشیدگان و ستم ستیزان نگذاشتند.

"پری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن،" قصه جمهوری ولایی شما بود. و اینک خدا را شکر که پرده عصمت دروغین این دیو دریده شد. رازش فاش و مشتش باز شد و تردامنی اش بر آفتاب افتاد. و جهانیان با خشم و حیرت آن را برهنه مشاهده کردند.

آقای خامنه ای،

می دانم که روزهای تلخ و سختی را می گذارنید. خطا کرده اید، خطایی سخت. چرا میان مردم عسسان و خفیه نویسان و جاسوسان می گمارید تا ضمیر آنان را بخوانند یا به حیله و ترفند، سخنی از زیر زبانشان بکشند، و راست و دروغ و نارس و ناقص بشما گزارش دهند؟ مطبوعات را، احزاب را، انجمن ها را، ناقدان را، مفسران را، معلمان را، نویسندگان را... آزاد بگذارید، مردم به صد زبان حکایت خود را آشکارا خواهند گفت و پنجره های خبر و نظر را بر روی شما خواهند گشود و شما را در تدبیر ملک و تنظیم نظام یاری خواهند کرد. مطبوعات را خفه نکنید. آنها ریه های جامعه اند. اما شما از بیراهه و کژراهه رفتید. و اینک در طلسم مهلکه ای افتاده اید و قربانی نظام بسته ای شده اید که دیرگاهیست خود آن را آفریده اید، که نه نقد در آن می روید نه نظر، نه علم نه خبر. گمان می کنید با خواندن بولتن های محرمانه و گوش کردن به مشاوران گوش به فرمان، خبرهای کامل و جامع را به چنگ می آورید. اما هم انتخاب خاتمی هم انتخاب سبز موسوی باید به شما نموده باشد که افیون استغنا و افسون استبداد، زیرکی و دانایی را از شما ستانده است. و اینک برای جبران آن گناه ناشی از جهل ناشی از استبداد، دست به ارتکاب گناهان بزرگتر می زنید. و خون را به خون می شوئید مگر طهارتی حاصل کنید.

خیانت و تقلب کم بود دست به قتل و جنایت بردید، خیانت و جنایت بس نبود تجاوز به زندانیان را بر آن افزودید، قتل و تجاوز و تقلب هنوز کم بود تهمت های جاسوسی و ناموسی را هم بر آن اضافه کردید. درویشان و روحانیان و نویسندگان و دانشجویان را هم امان ندادید و از دم تیغ گذراندید. عاقبت هم به جانیان و بانیان جایزه دادید و به ریش همه خندیدید و ریش سرباز بی نوایی را گرفتید که چرا ماشین ریش تراشی را به سرقت برده است!از صبر خدا در شگفت بودم. می دانستم که

لطف حق با تو مداراها کند

چونکه از حد بگذرد رسوا کند

می دانستم که مادران داغدار و پدران سوگوار در خفا می سوزند و می گریند و به زبان حال و قال با خدا می گویند:

ربنا اخرجنا من هذه القریه الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنک ولیا و اجعل لنا من لدنک نصیرا ( خداوندا ما را از این محیط پرستم نجات بخش وبرای ما یاوری بفرست(

می دانستم که "چه دست ها که ز دست تو بر خداوند است." زندانها معبد بود و عابدان روز و شب در سجود، سقوط ولایت جایر را از خدا به دعا می خواستند (و می خواهند(

ندای آقا سلطان که به خاک شهادت افتاد و حنجره اش به گلوله ستم سوراخ شد به درگاه سلطان عالم نالیدم که بازهم ندای خلایق را نمی شنوی؟ چون عیسی بر صلیب گله کردم که "خدایا چرا ما را رها کرده ای"، مگر سیاهکاران را نمی بینی که سبزها را سرخ کرده اند، مگر عبوسان و ترش رویان را نمی نگری که شیرینی ها را تلخ کرده اند، سوختن خرمن امنیت و کرامت انسان را می نگری و ذلت اعتراف زندانیان و شوکت شریرانه ستمگران را می بینی و بازهم استغنا می ورزی؟

تا روزی که آن اقرار مجبورانه و مکروهانه یعنی آن کلمات سه گانه را شنیدم: "هتک حرمت نظام"، که چون حدیث سرو و گل و لاله و چون ثلاثه غساله جان بخش بود. گویی کلمات آن خطیب نبود. کلمات تو بود خدایا که در خطابه جاری شد. دانستم که دست به کار اجابت شده ای و باد را فرمان داده ای تا آتش را به کشتزار فرومایگان ببرد. سجده کردم و سپاس گزاردم که

آفرین ها بر تو بادا ای خدا

بنده خود را ز غم کردی جدا

آتشی زد او به کشت دیگران

باد آتش را به کشت او بران

آقای خامنه ای،

می خواهم به شما بگویم دفتر ایام ورق خورده است و بخت از نظام برگشته است ، آبرویش به یغما رفته است و طشت رسوائیش از بام تاریخ افتاده است. کشف عورت شده است. خدا هم از شما رو گردان شده و ستاریت خود را باز گرفته است. آن دلیری ها که در کنج خلوت و در پرده تزویر می کردید فاش شده است. آه جگرسوختگان و جان باختگان و دهان دوختگان کارگر افتاده است و دامان و گریبان شما را سوخته است. خائفم که بگویم باب توبه هم به روی شما بسته شده است. شریعت هم از شما شفاعت نخواهد کرد که مشروعیت از شما گریخته است. ایران سبز از این پس دیگر آن ایران سیاه و ویران نیست. سبزی و سپیدی این جنبش به عنایت و اجابت الهی بر سیاهی جور شما پیشی گرفته است. خاک و آب و آتش و ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا به فرمان خدا بر علیه شما بشورند.

سالها اعوان و انصار شما زیر چتر حمایت و ولایت شما چون شغالان گرسنه در پوستین خلق افتادند و امنیت و عدالت را از مردم ربودند، دهانشان را بستند، عزتشان را ستاندند، راحتشان را گرفتند، گلویشان را فشردند، خون در دل و اشک در چشمشان نشاندند، زهر قساوت را به آنان چشاندند و چون قومی اشغال شده به اسارتشان گرفتند، حقوقشان را پامال کردند، آزادیشان را به تاراج بردند، حرمتشان را شکستند، افکارشان را به سخره گرفتند، دینشان را وارونه کردند، کارخانه مقدس تراشی تراشیدند، و به نام دین خرافه فروختند، کامشان را تلخ و روزشان را شب کردند، دست خیانت در صندوق آراءشان گشودند، و پای اهانت بر کرامتشان نهادند، دانشگاه ها را به دست جهال سپردند، و بیت الاحزانی بنام صدا و سیما را از دروغ و تهمت انباشتند، و درس غلامی و غمناکی به مردم دادند. نظر حرام نمودند و خون خلق حلال، اجتماعات دروغین و گزاف بر پا کردند، و لاف زنان به مردم دنیا فروختند که همگان عاشقان سینه چاک نظام ولایتند. در زندانها و قتلگاه ها از قتل و تجاوز و تعدی و ضرب و شتم و جرح و شکنجه آن کردند که مغولان نکردند، شرع و قانون را زیر پا گذاشتند، و علم جهل و تعصب برافراشتند، نادانان را بر کشیدند و دانایان را فرو کوفتند، لذت را از جوانان و حرمت را از پیران دریغ داشتند، آیت الله های رنگین ساختند و فتاوای سنگین از آنان گرفتند تا نویسندگان و ناقدان را به طناب توحش خفه کنند و به ساطور سبعیت بند از بند بگشایند، در پی مالیخولیای دشمن ستیزی هر روز مهلکه ای و معرکه ای تراشیدند و جمعی را به بند کشیدند، و اقاریر مضحک بر زبانشان نهادند و کیفرهای مهلک بر جانشان. عمله استبداد نظامی و قضایی بیداد را به نهایت رساندند، گویی نظام قسم خورده بود که از صدام و حجاج چیزی کم نیاورد.

این مکرهای سرد و رندی های واژگونه و زیرکی های ابلهانه، و ستم های آشکار و نهان و زور و تزویرهای گران و حق کشی ها و آدم کشی ها و تقلب ها و تخلف های پر عفونت ودراز مدت، آتشی در وجدان رعیت افروخت که کاشانه ولایت را بسوخت. آن اعتراض پس از انتخابات نه "رزمایش" بود، نه" فتنه" و نه" مسجد ضرار" (که دارالضرب شما هر روز مهری بر آن می زند)، بل طغیان و غلیان غیرت بود بر علیه غارت. وجدانهای بیدار، بر رای خود، بر انتخاب خود، بر حقوق شهروندی خود، بر آزادی اندیشه خود، غیرت ورزیدند و بر غارتگران رای و حقوق و آزادی، آرام و متین شوریدند. دزدان سراسیمه بر خود پیچیدند، ولی ما صدای خنده خدا را شنیدیم که در فضا پیچید. او از ما راضی بود. دعای ما را شنید و جانیان و بانیان را رسوا کرد. مرگ ترانه (موسوی)، ترانه مرگ استبداد بود.
آقای خامنه ای،

بارها حافظان ،حکام جائر زمانه را بزبان رمز موعظه کردند که:

با دعای شب خیزان ای شکر دهان مستیز

در پناه یک اسم است خاتم سلیمان

و گفتند:

مکن که کوکبه دلبری شکسته شود

چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند

نشنیدند و عاقبتشان را شنیدی.

جنبش سبز برای آفریدن ایرانی سبز اکنون محکم نهاد شده است. چون شجره طیبه ای که پایی در زمین و سری در آسمان دارد و به اذن خدا در ثمر بخشی است (اصلها ثابت و فرعها فی السماء – سوره ابراهیم). این جنبش شهید سبز خود، شعر و شاعر سبز خود، ادب و هنر و گوینده و گفتمان سبز خود را پیدا کرده است. محصول بیست سال جهاد فرهنگی دردمندانه روشنگران و پیکارگران عرصه سیاست و فرهنگ است. بیهوده می کوشید با نظامی گری و انوری پروری به سبک سلطان سنجر و سلطان محمود آن را در هم بشکنید. خود را مگر بشکنید.

این نه آن شیر است کز وی جان بری

یا ز پنجه قهر او ایمان بری

فرو ریختن رعب رعیت و زوال مشروعیت ولایت بزرگترین دستاورد شورش غیرت بر غارت بود و شیر خفته شجاعت و مقاومت را بیدار کرد. نه تطاول نظامیان نه تجاوز حرامیان، نه خاک افشاندن در چشم مروت نه باد افکندن در آستین ژنده قدرت، نه تکیه بر سبعیت حیوانی نه حمله به علوم انسانی، نه مداحی مداحان مزدور نه شاعری شعرفروشان کم شعور، هیچکدام قامت مقاومت را خم نخواهند کرد. استبداد دینی رسوای کفر و دین شده است. و در مزرع سبز جنبش هنگام دروی آن رسیده است. ما این را به دعا از خدا خواسته ایم و خدا با ماست.

برگشتن بخت و روزگار شاهدی شیرین تر از این ندارد که عیدهای شما همه عزا شده است. و هر چه روزی شما را می خنداند اینک می گریاند و می لرزاند. دانشگاهی که می خواستید به پابوس شما بیاید، اکنون به کابوس شما بدل شده است. تظاهرات خیابانی، اجتماعات آئینی، رمضان و محرم، حج و روضه و ماتم همه برای شما نماد نحوست شده اند و به زیان شما روان می شوند.

ما نسل کامکاری هستیم. ما زوال استبداد دینی را جشن خواهیم گرفت. جامعه ای اخلاقی و حکومتی فرادینی طالع تابناک مردم سبز ماست.

ما آزادی را ارج خواهیم نهاد و قدر خواهیم دانست، همان آزادی که شما به آن ظلم کردید و قدرش را ندانستید و اکنون مظلمه اش را می برید. فاشیسم مشربان به شما فروختند که آزادی یعنی بوالهوسی و اباحی گری و لاابالی روشی. و ندانستید که شفای امراض مهلک نظام شما در این خجسته آزادی است. بی جهت بدنبال مفسدان اقتصادی می گردید (که در آن هم عزمی و جدیتی نیست). اگر مطبوعات را آزاد می گذاشتید، فسادها را رو می کردند و مفسدان جرات فساد نمی کردند. می گذاشتید نقد شما را بگویند تا شما هم به ورطه استبداد رای و نخوت شوکت و فساد قدرت در نمی افتادید. می گذاشتید سخن راستین مردم را با شما در میان بگذارند تا مستی بی خبری از سرتان بپرد. آنها مدارس میهن اند، نه "پایگاه دشمن." و چه باک که درهای مدارس باز باشد و شما هم در آن شاگردی کنید.

ما دیانت را هم ارج خواهیم نهاد، همانکه شما آن را بازیچه مصالح قدرت خواستید و بنام آن درس غلامی و غمناکی به مردم دادید و ندانستید که شادی و آزادی با ایمان راستین همپیمانند و اجبار فقیهانه، حریت مومنانه را می ستاند و قدرت شریعت مدار هم قدرت و هم شریعت را فاسد می سازد. حکومت بر مردمی شاد و آزاد و آگاه و چالاک افتخار دارد نه رعیتی دربند و غمناک.

*************
با خود می گویم برای که اینها را می نویسم؟ برای نظامی که بخت از او برگشته و آب از سرش گذشته و تشنه در سراب مانده و خیمه بر خراب زده و چشم نجابتش بسته و ستون صلابتش شکسته و از چشم خواص و عوام افتاده و طشت رسوائیش از بام افتاده است؟ و آنگاه به یاد می آورم کلام خالق سبحان را در ذکر حکیم که:

و اذ قالت امه منهم لم تعظون قوما الله مهلکم او معذبهم عذابا شدیدا قالوا معذره الی ربکم و لعلهم یتقون (آنان پرسیدند چرا کسانی را موعظه می کنید <span lang=A

بیانیه جدید میرحسین موسوی

پیام نهفته در دستگیری دکتر بهشتی، مهندس الویزی و سردار مقدم

ما ینفع الناس فی مکث فی الارض

مردم ایران!

حوادث جدید آغاز شده

اما باطل رفتنی است

بیانیه شماره 12 میرحسین موسوی در ارتباط با یورش ها و دستگیری های جدید:

خبر دستگیری برادران عزیز آقایان دکتر سید علیرضا بهشتی و مهندس مرتضی الویری مسئولان کمیته پیگیری امور آسیب دیدگان حوادث ایام اخیر و سردار مقدم مسئول کمیته ایثارگران ستاد انتخاباتی اینجانب موجی از شگفتی و ابهام در دلبستگان به نظام اسلامی ایجاد کرده است. آنان به بند کشیده شده اند در حالی که جرمی جز پیروی از راه انقلاب و دفاع از اجرای عدالت در مورد خون‌های به‌ ناحق ریخته شده و کمک به خانواده بی گناهانی که پس از انتخابات به زندان افتاده اند ندارند. آنان اینک در زندان به سر می‌برند در حالی که عاملان فجایع اخیر آزادند و مسئولان ادعا می‌کنند حتما به جنایاتی که رخ داده است رسیدگی خواهند کرد. آیا با از بین بردن اسناد جنایت و در بند کردن کسانی که حقوق قربانیان را پیگیری می‌کردند این کار را انجام می‌دهید؟ المرء یحفظ فی ولده. حرمت انسان‌ها در فرزندانشان پاسداری می‌شود. مردم اینک از مدعیان پرچمداری انقلاب اسلامی می پرسند حرمت شهید مظلوم انقلاب آیت الله دکتر بهشتی را در خاندان او چگونه رعایت کرده‌اید؟

مردم ایران!

کاملا پیداست که تلاش‌های شما برای بازگرداندن آرامش به جامعه قرار نیست با پاسخی خردمندانه روبرو شود. روزهایی خطیر در پیش‌رو قرار گرفته است. دستگیری کسانی چون دکتر بهشتی یک نشانه است که از حوادثی سهمگین‌تر خبر می‌دهد. اما باطل رفتنی است و آن چیزی که به مردم سود می‌رساند باقی می‌ماند. و اما ما ینفع الناس فیمکث فی الارض. آرامش و هوشیاری خود را حفظ کنید. سلسله حوادث جدیدی که آغاز شده است به مانند دیگر تحرکات کور این ایام برای مخالفان شما جز خسارت باقی نخواهد گذاشت. مراقب باشید که آنها شما را تحریک نکنند و به هنگام نابود کردن خود به کاشانه و کشورتان لطمه نزنند.

اینجانب به ویژه هتک حرمتی که از بهشتی مظلوم شده است را به فرزندان آن شهید و شاگردان و پیروان و دوستداران او و تمامی دلبستگان به انقلاب و اسلام تسلیت می‌گویم و از خداوند آرزومندم ضایعه‌ای که با این عمل در قلب مردم ما ایجاد شده است با جاودانه کردن آبروی این خاندان جبران شود.

گزارش دریافتی از قمبیت رهبری کار توزیع
سی دی اعترافات را برعهده دارد

باسلام- طی روزهای گذشته معاونت اساتید گروه معارف اسلامی که در قم مستقر است و ارتباط تنگاتنگی با دفتر رهبری دارد با توزیع چهار حلقه لوح فشرده بین مدیران گروه معارف اسلامی دانشگاه های سراسر کشور اقدام به آماده سازی این قشر خاص نموده است. در این سی دی ها که با عناوین «رویای مخملین و شعله های رنگارنگ و گزارش مستند از حوادث اخیر» می باشد با نشان دادن اعترافات هدایت اله آقایی و مازیار بهاری و مهدوی و چند نفر دیگر و با مقایسه با انقلاب های اکراین و گرجستان و پخش تصاویر سید محمد خاتمی و هاشمی و کروبی و موسوی آغاز این حرکت ها را سال 1380 می داند. آنها سعی دارند این جریانات را به کشورهایی نظیر آمریکا و انگلیس مرتبط بدانند

در وزارت کشور ادامه بازداشت افشاء کنندگان
نتیجه واقعی انتخابات ریاست جمهوری

سایت نوروز اعلام داشت که "دو کارشناس ارشد وزارت کشور نیز در ابتدای کودتای 22 خرداد بازداشت شده و از سرنوشت آنها اطلاعی در دست نیست."
این دو کارشناس "ادریس آریاشکوه" و "ضیاء الدین صبوری" نام دارند و این احتمال که در ارتباط با افشای نتیجه واقعی شمارش آراء انتخابات بازداشت شده باشند. بموجب این آمار میرحسین موسوی با بیش از 19 میلیون رای برنده انتخابات بوده است. مسئول سایت انتخاباتی وزارت کشور نیز بلافاصله پس از افشای این آمار، در یک حادثه سازی اتومبیل کشته شد.
نوروز می نویسد: "ادریس آریا شکوه کارشناس و مسئول واحد اطلاعات و اخبار وزارت کشور بوده ومسئولیت تهیه بولتنی را بر عهده داشته که تنها در پنج نسخه برای سران نظام منتشر می شده است. ضیاء الدین صبوری نیز از کارشناسان حوزه امنیتی وزارت کشور است که عضو ستاد امنیت انتخابات ریاست جمهوری در وزارت کشور بوده است.
همزمان با انتشار این خبر، سایت جبهه مشارکت نیز پس از انتشار این خبر، افزوده است:
بازداشت مخفیانه این دو کارشناس ارشد وزارت کشور، با سرنوشت جهانبخش خانجانی و مجید نیری که هردو از مدیران پیشین وزارت کشور در دوره اصلاحات بوده و اکنون در بازداشت بسر می برند گره خورده است.

<a hr

بهشت من جنگل شوکران‌هاست  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 19 شهریور ماه سال 1388

بیانیه‌ی جمعی از شاعران و نویسندگان ایران

در اعتراض به خشونت‌های رخ داده علیه مردم در وقایع اخیر

بهشت من جنگل شوکران‌هاست

و شهادت مرا پایانی نیست.

احمد شاملو

حقیقت گاهی آن‌چنان تلخ است که به سختی می‌توان با آن رو‌به‌رو شد. حقیقتِ ستمی که در حوادث اخیر بر مردم به ویژه جوانان این مرز و بوم رفته، چنین است.

خبر وقایعی که به دنبال اعتراض‌های قانونی مردم و جوانان این سرزمین در بازداشتگاه‌‌ها و زندان‌ها رخ داد، هرچند بی‌سابقه نبود، اما به سبب وسعت و شدتی که داشت، اهل فرهنگ و ادب را بیش از پیش متأثر ساخت. تجاوز به شرافت و حیثیت جوانان پرشور این سرزمین تنها نشان از عناد با یک حزب یا گروه خاص ندارد و نمی‌توان آن را در لوای درگیری دو جناح سیاسی برای انتخاب شدن یا نشدن در انتخابات توضیح داد، بلکه چنین حادثه‌ای نشان‌دهنده‌ی دشمنی با مردمی است که سابقه‌ی چند هزار سال تمدن و فرهنگ جایگاه والای ایشان را در جهان مشخص کرده است.

ما شاعران و نویسندگان امضاکننده‌ی این متن از قربانیان این فجایع و خانواده‌هایشان دلجویی می‌کنیم و جسارت‌شان را در بازگویی آن‌چه بر ایشان رفته، می‌ستاییم  و به کسانی که با اعلام این فجایع و پیگیری آن مصلحت مردم را بر مصلحت خود مقدم دانسته‌اند آفرین می‌گوییم و بر سر آن‌ها که با هر مصلحتی در برابر این فجایع سکوت کرده‌اند فریاد می‌زنیم که وجدان انسانی‌تان کجا رفته است؟! کتمان این فاجعه از سوی هر کسی ظلمی‌ست که در حق شرافت انسانی روا می‌شود و راهی‌ست که برای مرتکبین، جهت تکرار آن گشوده می‌شود، چه بسا کسانی که امروز با سکوت خود مهر خاموشی بر این فجایع می‌گذارند فردا خود و خانواده‌هایشان قربانی ارتکاب چنین عمل شنیعی باشند و شک نداریم حتا اگر امروز همه‌ی کسانی که دست‌شان آلوده‌ی این زشت‌کاری‌هاست،  با هر ابزاری امکان کتمان این وقایع را فراهم کنند؛ تاریخ و آینده به بهترین شکل پاسخ آن‌ها را خواهد داد.


 


 

چهارشنبه 4 شهریور1388

تازه‌ترین بیانیه‌ی کانون نویسندگان ایران

افشای تجاوزهای جنسی

مصداق بارز پای‌بندی به آزادی بیان است

بر اساس موازین مبتنی بر حقوق ِِ به ‌رسمیت‌ شناخته‌شده‌‌‌ی انسان و حتا قانون اساسی حاکمیت کنونی، ولو این‌که جرم فردی در دادگاه به اثبات رسیده باشد، مجازات آن فرد، نافی حقوق انسانی‌اش نیست.  به بیان ساده‌تر، حتا مجرمان - چه رسد به متهمان ـ را نیز نباید و نمی‌توان از حقوق انسانی‌شان محروم کرد. حال آن‌که ـ اگر نخواهیم در مورد رژیم پیشین سخن بگوییم ـ حدود سی سال است که ما در جامعه‌ی ایران شاهد آن‌ایم که حقوق زندانیان به طور کلی و زندانیان سیاسی به طور خاص، حتا در جایگاه متهم یعنی پیش از آن که جرم آنان در دادگاه به اثبات برسد، به شدید‌ترین نحو نقض می‌شود.  از جمله‌‌ی این مواردِ‌ نقض آشکار حقوق و پایمال کردن حیثیت انسان‌ها، تجاوز جنسی به دستگیرشدگان حوادث اخیر است که اکنون به‌درستی مورد بحث و گفت‌وگوی عموم مردم قرار گرفته است. البته تجاوز جنسی به زندانیان سیاسی برای درهم‌شکستن و وادار کردن آن‌ها به اعتراف علیه خود به هیچ وجه محدود به حوادث اخیر نیست و گزارش‌های بسیاری در مورد انجام این عمل با زندانیان سیاسی به‌ویژه زندانیان دهه‌ی شصت وجود دارد که بی‌تردید باید به همه‌ی آن‌ها رسیدگی شود.

ویژگی این شکل از هتک حرمت انسان که دست بازجویان شکنجه‌گر را در انجام آن باز می‌گذارد این است که فرد قربانی از بیان آن‌چه بر او رفته‌ است شرم دارد. در واقع، شکنجه‌گرانی که مرتکب این عمل ننگین و ضدانسانی می‌شوند با تکیه بر همین کتمان واقعیت توسط قربانی است که از آن به عنوان حربه‌ای برای به تسلیم کشاندن زندانی استفاده می‌کنند. اما خوشبختانه اکنون مردم می‌بینند که افرادی که مورد تجاوز جنسی قرار گرفته‌اند آن را با شجاعت اخلاقی نزد افکار عمومی افشا می‌کنند و از این کار هیچ ابایی ندارند، که امری است ستودنی و در راستای معرفی و مجازات آمران و عاملان این گونه نقض حقوق و حیثیت انسان.

کانون نویسندگان ایران که پیش از این خواستار مجازات تمامی مسببان کشتارها و پایمال‌شدن حقوق انسان‌ها در هر رده و مقامی شده است،‌ از این حرکت دستگیرشدگان، به‌ویژه جوانانِ قربانی تجاوز، استقبال می‌کند و خطاب به آنان اعلام می‌دارد که بیان واقعیتِ این تجاوز برای مردم نه‌تنها کوچک‌ترین خدشه‌ای به شخصیت آنان وارد نمی‌سازد بلکه کمک می‌کند که جامعه از این گونه غده‌های چرکین پاک شود. این جوانان باید بدانند که در قلب تک‌تکِ انسان‌های شریف و آزاده قرار دارند و جامعه به گرمی آنان را در آغوش خود جای خواهد داد و گل نثارشان خواهد کرد.

افشای تجاوزهای جنسی مصداق بارز پای‌بندی به آزادی بیان است!

کانون نویسندگان ایران

3 شهریور 1388


 

و اینک ما خِرد داریم

به یزدان اگر ما خرد داشتیم

کجا این سرانجام بَد داشتیم؟

فردوسی

نمی‌دانم عکس‌ها و یا فیلم‌های کشورهای تحت اشغال سربازان هیتلری را دیده‌اید؟ لباس‌ها، چکمه‌ها، و برخوردهای خشن‌شان را چه؟ آن را هم دیده، شنیده و یا خوانده‌اید؟

می‌دانید که هرگاه سربازی از آن‌ها به هر دلیل کشته می‌شد، به تلافی محله‌ای را قتل عام می‌کردند و به خاک و خون می‌کشیدند؟ ولی عاقبت رفتند و دود شدند.

نمی‌دانم چیزی از حضور سربازان انگلیسی و روسی و عملکردشان در اغلب شهرهای ایران که در آستانه‌ی پایان جنگ جهانی دوم به بهانه‌ای پوچ  از شمال و جنوب کشورمان را تسخیر کردند، می‌دانید؟ دیری نپاییدند و رفتند.

آیا از حضور سربازان خارجی در جنگ کُره و رفتارشان با مردم اطلاع دارید؟ و آیا از فجایع جنگ ویتنام، و رفتاری که با مردم شد شنیده یا دیده‌اید؟ و حالا صفحه‌ی سیاهی از تاریخ شده‌اند.

نزدیک‌تر، بسیار نزدیک‌تر؛ از رفتار وحشیانه‌ی سربازان عراقی (در جنگی که می‌توانست رخ ندهد ولی برای بقای رژیمی که مردم بسیار زود متوجه شده بودند که فریب خورده‌اند، لازم بود و پس از شروع نیز در سال دوم می‌توانست حتا با دریافت خسارت پایان بپذیرد)، در شهرهای  تسخیرشده‌ی ایران و تجاوز به ناموس مردم و رفتار رعشه‌آورشان با اسرا چیزی به یادتان مانده است؟ و ما ماندیم و خواهیم ماند.

اگر همه‌ی این‌ها را یا ندیده‌اید و نخوانده‌اید و به هر دلیل برایتان خاطره‌ای دردناک شده است، داریم تکرار مهیب‌تر، خشن‌تر، قسی‌تر و غیرانسانی‌ترش را در پهن‌دشت کشورمان و نه از متجاوزین خارجی، بلکه از کلاه‌گذاران بر سر خدا و در ردای مردان او، بر سر زن و بچه و جوان و پیر می‌بینیم. کشور ما، از سوی آن‌هایی که با شرمندگی بسیار شناسنامه‌ی ایرانی دارند، تسخیر شده است و دارند با مردم آن می‌کنند که حیرت‌برانگیز است.

به همه‌ی آهنگ‌هایی که طی این 50-40 روز در رابطه با اعتراض به یک تقلب آشکار و رذیلانه درست شده است، با حوصله و دقت نگاه کنید؛ چون مجموعه‌ای هستند از فیلم‌های عملکرد این هجوم یگانه‌ی دهشتناک. خوب نگاه کنید که چگونه روی سپاهیان آن‌چه که در بالا اشاره رفت را سفید کرده‌اند، آن هم در جلو دیدگان دنیا؛ دنیایی که چه بهت‌انگیر فقط نظاره‌گر است و گاه فقط اشکی چون اشک تمساح می‌ریزد. آن‌ها در انتظار ادامه‌ی چپاول و تاراج سرمایه‌های ملی ما از حکومت زبون و توسری خورده‌ای هستند که به همین شرط نگهدارشان شده‌اند. منافع و سود حتا اگر از ناحیه‌ی قاتلین مردم باشد، برایشان گواراست. ولی: بدانید و آگاه باشید که رژیم امیدش به این بود که، پس از سی سال تلاش در مدارس روی مغزشویی کودکان و نوجوانان، حالا لشکری از آن‌ها را دنباله‌رو داشته باشد، ولی طی این پنجاه روز فهمید، آب در هاون ساییده است و کسی برایش تره هم خرد نمی‌کند و نفرت در وجود جوانان علیه آن‌ها موج می‌زند. و می‌اندیشید که اگر بهاء انواع دراگ (مواد!) را از سیگار ارزان‌تر کند و دسترسی به آن را فوریت بدهد، دیگر مرد میدانی را جلو یکه‌تازی‌هایش نخواهد داشت و حالا دریافته است که کور خوانده و خیل ستبرسینه‌گان انبوه‌تر از تصور آن‌هاست.

برای رژیم فقط و فقط زندان‌ها و اراذل باقی مانده است و دیگر هیچ. و ما باید با تداوم مبارزات خود، آن‌ها را از اینی که هستند نیز تخلیه کنیم. کارشان از حالت نزع هم گذشته است.

باید تا آن‌جا که می‌توانیم و به هر طریق به آن‌چه که منافع آن‌ها را در بر دارد، لطمه بزنیم و با مبارزات مستمر و بی‌وقفه‌ی مدنی، کم‌کاری را در کشور مزمن کنیم. و ضمن ادامه‌ی تظاهرات که سوهانی است بر آرامش آن‌ها، به سوی اعتصاباتی گسترده و همه‌گیر پیش برویم.

باید با تداوم مبارزات خود از پای درشان بیاوریم.

کشور ما جای این قاتلین و یاری‌دهندگان آن‌ها نیست. نشان بدهیم!

ایمیل از سوی سایت گذرگاه

چرا اعتراف و توبه می کنند؟ با این رژیم چه باید کرد؟ (۱۱) اکبر گنجی

پروژه اعتراف گیری و توبه نامه نویسی دو هدف را تعقیب می کند. اول - قبولاندن این فکر به مردم که با عده ای وطن فروش و خائن روبرو هستند. دوم - حفظ و تحکیم وحدت نیروهای سرکوبگر. یعنی به آن ها گفته می شود که با توطئه جهان غرب برای سرنگونی رژیم روبرو هستند، اگر سرکوبگری ادامه نیابد و تشدید نشود، رژیم سرنگون خواهد شد و رژیم بعدی شما را محاکمه و مجازات خواهد کرد. با این رژیم چه باید کرد؟ باید اعتراف گیری و توبه نامه نویسی را از کارکرد انداخت و با هر دو هدف این پروژه مبارزه کرد

تبلیغات خبرنامه گویا

advertisement@gooya.com

---------------------------------

اشاره: دادگاه های فرمایشی بازداشت شدگان پس از انتخابات ریاست جمهوری ۲۲ خرداد، اعتراف های برخی بازداشت شدگان به جرائم ناکرده و نقد خود از طریق طرد علوم انسانی و اجتماعی، برای افراد بسیاری این پرسش را پدید آورده که دستگاه سرکوبگر از چه روش هایی برای رساندن آزادیخواهان، فعالین حقوق بشر و روزنامه نگاران به چنین موقعیتی استفاده می کند؟ از سوی دیگر، افراد بسیاری که هیچ گاه گذارشان به زندان و سلول های انفرادی نیفتاده است،می پرسند چرا دموکراسی خواهان حاضر به پذیرش خواست و میل بازجویان شده و همان سخنانی را بر زبان می آورند که آنان خواسته اند؟ در این یادداشت کوتاه کوشش خواهد شد تا بلکه نوری بر تاریکخانه ی بازداشتگاه ها افکنده شود.

۱- معرفت و مهارت: گیلبرت رایل (Gilbert Ryle) فیلسوف تجربه گرای قرن بیستم ، در کتاب مفهوم ذهن (The Concept of Mind) فعالیت های آدمیان را به معرفت (Knowing that) و مهارت (Knowing how) تقسیم کرده است. معرفت ، آموختنی است. افراد به مدرسه و دانشگاه می روند و کسب دانش(فلسفه، علوم تجربی طبیعی، علوم تجربی اجتماعی، و...) می کنند. اما مهارت در اثر تمرین و تکرار ملکه ی افراد می شود. افراد زیادی لطیفه ها را می دانند، اما همه ی افراد نمی توانند لطیفه ها را به فلان و بهمان روش بیان کنند و مردم را بخندانند. فرد ناخداباور هم قادر به شناخت دین است، اما دینداری مهارت است، نه صرف معرفت. علم به شنا کردن از طریق مطالعه و آموزش به دست می آید، اما "شنا کردن" مهارت است که در اثر تمرین و تکرار ملکه خواهد شد. کاملاً طبیعی است که چند فرد دانش واحدی(هم سطح) از شنا کردن داشته باشند، اما حتی اگر همه ی آنها شناگر هم باشند، در سطح واحدی قرار ندارند. مسابقات شنا نشان دهنده ی تفاوت سطح شناگران است. خیاطی و رانندگی هم مشمول همین حکم اند. می توان از طریق مطالعه و آموزش از خیاطی و رانندگی آگاه شد ، اما همه ی افراد خیاط و راننده نیستند،همه خیاطان و راننده گان هم در یک سطح قرار ندارند.

۲- علم به زندان، زندانی بودن: تفکیک گیلبرت رایل در خصوص زندان هم صادق است. علم به زندان یک چیز است و زندانی شدن چیزی دیگر. می توان از طریق خواندن و شنیدن از زندان ها کسب علم کرد، اما زندانی شدن، زندانی بودن، زندانی کشیدن چیز دیگری است. مهارت هایی چون خیاطی، رانندگی، شناگری، نقاشی و آشپزی به روی اکثریت آدمیان گشوده است. یعنی افراد می توانند آن قدر رانندگی کنند تا راننده ی خوبی شوند، آن قدر فوتبال بازی کنند تا فوتبالیست حرفه ای شوند. اما تعداد زندانیان همه ی جوامع از میزان معینی تجاوز نمی کند( آمریکا به عنوان کشوری که مقام اول جهانی را در تعداد زندانیان داراست، در سال ۱۹۹۶ ،به ازای هر ۱۰۰ هزار نفر ، ۶۰۰ زندانی داشته است. در ایران به ازای هر ۱۰۰ هزار نفر جمعیت کل کشور، ۲۴۰ زندانی وجود دارد). از همین میان، تعداد زندانیان سیاسی- عقیدتی، نسبت به کل جمعیت یک کشور، بسیار بسیار پائین است. همین تعداد قلیل هم از این امکان برخوردار نبوده اند که زندانی کشیدن را بارها و بارها تجربه کنند. حال نوبت آن است که چند نکته را در نظر گیریم:
۱-۲- تجربه زندان : ممکن است زندانی اولین بار باشد که پایش به زندان باز شده است،لذا فاقد تجربه ی "زندانی بودن" است. به تعبیر دیگر، فرد تجربه ای تماماً جدید را باید از سر بگذراند.
۲-۲- تفاوت سلول های انفرادی: زندان اوین، به عنوان بهترین زندان ایران،دارای چند نوع سلول انفرادی است.
یک- بند ۲۴۰: سلول های انفرادی سازمان زندانها(طبقه ی دوم و سوم و چهارم).
دو- بند ۲۴۰: سلول های انفرادی حفاظت اطلاعات قوه ی قضائیه(طبقه ی اول بند ۲۴۰).
سه- بند ۲۰۹: سلول های انفرادی وزارت اطلاعات.
چهار- بند ۲ الف: سلول های انفرادی سپاه پاسداران.
بند سپاه از دیگر بندها بسیار بدتر است. به عنوان مثال، سلول های انفرادی سپاه فاقد توالت و دستشویی است. متهم حتی در آب خوردن و توالت و حمام رفتن محتاج لطف بازجویان و مراقبین است. معمولاً بازجویان از این محدویت ها هم برای فشار وارد آوردن بر زندانی استفاده می کنند. البته آنچه بر احمد زیدآبادی در بازداشت کنونی او رفته است، حکایت از آن دارد که در جای دیگری سلول هایی بسیار کوچک به اندازه قبر درست کرده اند.
۳-۲- تفاوت نحوه ی بازجویی :نحوه ی رفتار دستگاه قضایی و نیروهای امنیتی با افراد مختلف، از جهات گوناگون،تفاوت دارد: سلول انفرادی فرستادن یا نفرستادن،میزان حبس در سلول انفرادی، بازجویی مداوم از متهم محبوس در انفرادی یا عدم تداوم بازجویی، بی خوابی دادن به متهم یا عدم بی خوابی دادن،کتک زدن یا کتک نزدن، شکنجه ی متهم یا عدم شکنجه، تحقیر متهم یا عدم تحقیر، اهانت و فحاشی به متهم و خانواده اش یا عدم فحاشی و اهانت، اجازه ی تماس تلفنی داشتن یا اجازه نداشتن، تعداد دفعاتی که متهم را به توالت و حمام می برند، تعداد نوبت هایی که به متهم چای و آب خوردن می دهند، ملاقات با خانواده یا عدم ملاقات،تهدید به بازداشت همسر و فرزند یا عدم تهدید بازداشت دیگر اعضای خانواده،این قصه را می توان همچنان ادامه داد.
اینها بخشی از واقعیات دوران سخت بازجویی است. لحظه ای به این فکر کنید که در سلول انفرادی هستید: از همه ی عالم بی خبرید، شما را در وضعیتی چون مرده قرار داده اند، اطلاعات غلط به شما می دهند، گروه اول شما را شکنجه می کنند، بعد گروه دیگری می آیند و از شما عذر خواهی می کنند و به شما می گویند آن افراد مجازات خواهند شد، ولی اگر شما با ما راه نیائید همان بازجویان دوباره مسئول پرونده ی شما خواهند شد،ممکن است به جرم براندازی و جاسوسی اعدام شوید،برای چه اینجا مانده اید؟ افراد بسیار پائین تر از تو اینک وزیر و نماینده و سفیرند، و دارند با همسر و فرزندانشان در بهترین نقاط ایران و جهان گردش می کنند. به این فکر کرده ای که پس از تو چه بر سر همسرت خواهد آمد؟ دیگران به چه چشمی به زنی بیوه می نگرند؟(عذر مرا بپذیرید، اینها بخشی از واقعیت تلخ زندانی شدن ایرانند). آدم باید شجاع باشد، اما شجاعتی که همسر و فرزندانت را نابود می کند، چه فضیلتی است؟ یک اعتراف به خطا موجب آزادی ات خواهد شد. حال نوبت آن است که از خیال برون آئید. تمام آنچه گفته شد،مانند آگاهی یافتن از سوختن دیگری است، این کجا و سوختن شما در آتش کجا؟
۴-۲- بی حقوقی : زندانیان سیاسی- عقیدتی ایران از بسیاری از حقوق زندانیان دیگر کشورها محروم اند. متهم اسیری در دست بازجویان است. فرض کنید که یک شخص محترم که سال ها با آبرو زندگی کرده است را زندانی می کنند. بازجو در اولین ملاقات به او می گوید:"چه طوری مادر فلان"، "چه طوری خواهر فلان"، "من فلانم را در فلانت می کنم"، "بچه ات را به اینجا می آوریم و فلانش می کنیم". متهم که فکر می کرد به عنوان یک زندانی سیاسی- عقیدتی با دستگاهی مواجه خواهد شد که پاسدار اخلاق و معنویت است،با این تجربه ی غیرقابل انتظار چه خواهد کرد؟
۵-۲- انگیزه ی مقاومت: رژیم جمهوری اسلامی ایران کوشیده است تا انگیزه ی مقاومت را در متهمان نابود کند. هر شعاری که شما داشته باشید، زمامداران این رژیم همان شعار را بسیار رادیکال تر از شما سر خواهند داد. اگر شما شعار مبارزه ی با امپریالیسم سر دهید، این رژیم به شما خواهد گفت که سردمدار مبارزه ی عملی با امپریالیسم است. اگر از عدالت اجتماعی سخن بگوئید، با این مسأله مواجه می شوید که آنها بیش از هر کس دیگر از عدالت اجتماعی حرف می زنند. اگر از مردم سالاری و حقوق بشر سخن بگوئید، آنها به شما خواهند گفت که بهترین نظام سیاسی جهان در رعایت دموکراسی و حقوق بشرند. همین نظام پاسدار اخلاق و معنویت و دیانت، معمولاً زندانیان سیاسی- عقیدتی را به سه اتهام متهم می کند.
اول: جاسوسی، خیانت به کشور، ارتباط با بیگانگان و غیره.
دوم- فساد مالی، سوء استفاده ی مالی از بیت المال.
سوم- فساد جنسی، ارتباط نامشروع مردها با دختران و زنان بیوه و شوهر دار، ارتباط نامشروع زنان با پسران و مردان دارای همسر.
هیچ کشوری فاقد جاسوس نیست. در ایران هم افراد نادری وجود دارند که برای برخی دولت ها جاسوسی می کنند. شیوه ی اتهام زنی دستگاه های امنیتی- قضایی جمهوری اسلامی به زندانیان سیاسی- عقیدتی، جاسوسان را به قهرمان تبدیل کرده است. وقتی مخالفان سیاسی(آزادیخواهان، مدافعان حقوق بشر، وکلا، روزنامه نگاران، دانشجویان، کارگران، زنان و...) به جاسوسی متهم می شوند، دیگر هیچ کس جاسوس واقعی را هم جاسوس بشمار نخواهد آورد. روشن است که روزنامه نگاران، دانشجویان، وکلا، زنان، کارگران، فعالین حقوق بشر و غیره، اگر بخواهند هم نمی توانند به اطلاعات محرمانه و سری دست بیایند. اما افرادی که در نیروهای نظامی و پروژه های هسته ای کار می کنند، به اطلاعات محرمانه و سری دسترسی دارند. جاسوسانی که این نوع اطلاعات را به خارجی ها می فروشند،پس از بازداشت در زندان، به زندانیان سیاسی با افتخار می گویند کار ما هم نوعی مبارزه ی سیاسی با رژیم بود.
بسیاری از متهمان سیاسی- عقیدتی حاضر نیستند به اتهام فساد مالی، فساد جنسی و جاسوسی متهم شوند. به همین جهت گمان می کنند اگر با بازجویان همکاری کنند از شر چنان اتهاماتی خلاص خواهند شد. یکی از اعمال نظام ولایت مطلقه ی فقیه این بوده است که فضیلت را به رذیلت، و رذیلت را به فضیلت تبدیل کرده است. در جامعه ای که رژیم سیاسی اش "اعتماد" و "اطمینان" را از بین برده است، ایستادن چه ارزشی دارد؟ ایستادن برای چه؟
۶-۲- فقدان ضمانت: هیچ تضمینی وجود ندارد که فردی که در گذشته سال ها حبس را تحمل کرده است، دوباره اگر با چنان شرایطی روبرو گردد،بتواند مقاومت کرده و حاضر به پذیرش زندان شود. حتی ممکن است فرد حاضر به تحمل زندان باشد، اما شکنجه های روحی و جسمی را نتواند تحمل کند. از این رو سابقه ی حبس طولانی، ضمانتی برای هیچ کس فراهم نمی آورد. زندانی کشیدن، جوک گفتن و شنا کردن نیست که در کسی مهارت ایجاد کند. زندانی شدن، یعنی از دست دادن آزادی. زندان،

مرگ برندها در ایران، علیرضا بهداد، روزنامه اعتماد

گزارشی از احتضار پنج برند بزرگ ایرانی - «برندکشی» در ایران جان گرفت. برندهای ایرانی در حالی که می توانستند هر کدام سفیر ایرانیان در اقصی نقاط دنیا باشند، به نوبت در صف «مرگ» قرار گرفته اند تا دیگر به جز نام و نشان و خاطره یی در آلبوم صنعت کشور و حتی دنیا چیز دیگری به یادگار نگذارند. ده ها نام به جا مانده از انقلاب صنعتی ایران همچون «ارج»، «آزمایش»، «نساجی مازندران»، «پارس الکتریک»، «هپکو»، «کفش ملی» و

«برندکشی» در ایران جان گرفت. برندهای ایرانی در حالی که می توانستند هر کدام سفیر ایرانیان در اقصی نقاط دنیا باشند، به نوبت در صف «مرگ» قرار گرفته اند تا دیگر به جز نام و نشان و خاطره یی در آلبوم صنعت کشور و حتی دنیا چیز دیگری به یادگار نگذارند. ده ها نام به جا مانده از انقلاب صنعتی ایران همچون «ارج»، «آزمایش»، «نساجی مازندران»، «پارس الکتریک»، «هپکو»، «کفش ملی» و... هر کدام حکایت از مردانی دارد که آجر به آجر ساختمان های جاده مخصوص کرج را روی هم گذاشتند و بزرگ ترین اتوبان صنعتی کشور را ساختند. اینک این اتوبان به جای آنکه به میراث فرهنگی صنعت کشور تبدیل شود، یک به یک توسط سازمان های مختلف خریداری می شود تا شاید به صورت پارکینگی برای خودروسازان درآید یا اینکه با تغییر کاربری به مجتمع های مسکونی تبدیل شود. سید جعفر امینی، مدیرعامل سابق پارس الکتریک، دلیل مرگ برندها در ایران را فقدان سازمان میراث فرهنگی صنعت کشور می داند و می گوید اگر می دانستیم برندها چه هویتی برای ما رقم می زنند، چنین ساده نظاره گر مرگ آنها نبودیم. تابوت برندهای ایرانی در حالی یک به یک از جلوی چشم دولتمردان به گورستان برده می شود که کشورهای دیگر برندسازی را در دستور کار خود قرار داده اند. در این گزارش چند برند بزرگ را برگزیده ایم تا با بازخوانی تاریخ آنها شاید بتوانیم تلنگری ایجاد کنیم و برندهایی را که هنوز نمرده اند از مرگ نجات دهیم.

کفش ملی

«سرور بزرگوارم، جناب آقای علی سعیدلو، با تقدیم مراتب ارادت و اخلاص، بنده رحیم ایروانی موسس گروه صنعتی کفش ملی در اسماعیل آباد جاده قدیم کرج که در آنجا بیش از 34 کارخانه و در ایران 430 فروشگاه کفش ملی تاسیس کردم که حتماً جنابعالی مسبوق هستید، اینک آواره در انگلیس هستم. اکنون که برنامه مهم جناب آقای رئیس جمهور ایجاد کار است، پیشنهاد می کنم که طی تصویبنامه یی کارخانجات بنده را مرجوع دارند، در این صورت حداقل ظرف سه سال ده هزار کارگر و کارمند استخدام خواهم کرد. از حضور جنابعالی که همیشه اهل حساب و کتاب بوده و هستید، استدعا دارم در این مورد با جناب آقای وزیر صنایع مذاکره فرمایید و اطلاع دهید که فوراً برای ادای توضیحات بیشتر به حضورتان شرفیاب شوم. بنده فعلاً در لندن انگلیس هستم و چنانچه اوامری باشد با کمال افتخار در اختیار جنابعالی خواهم بود. به حضور مبارک پیشنهاد می کنم که اگر شغل دولتی میل ندارید، ریاست گروه صنعتی ملی را قبول بفرمایید، خود بنده معاون سرکار خواهم شد.» او هرگز جوابی دریافت نکرد و در 12 اسفند ماه 1384 بعد از طی روز کامل کاری از اتاق کارش در ضلع غربی ساختمان محل سکونتش در یکی از خیابان های شهر لندن به خانه برگشت و درگذشت.

ایروانی پیش از انقلاب دو برادر را که در جریان زلزله بویین زهرا خانواده خود را از دست داده بودند، به فرزندخواندگی پذیرفت و بعدها برای ادامه تحصیل به اروپا فرستاد. همین دو برادر در روزهای انقلاب در کارخانه را به روی ایروانی بستند و او را از ملک خویش بیرون کردند.

ایروانی از پیشتازان و بنیانگذاران صنعت مدرن کفش در ایران است که از سال 1336 تا 1357 بیش از 52 شرکت در صنعت کفش و چرم و بیش از 400 فروشگاه زنجیره یی کفش ملی در سطح ایران تاسیس کرد. شاید کمتر ایرانی باشد که نشان فیلی که در بیضی زردرنگ منحصر شده را نشناسد. در هر شهرستان شعبه یی از کفش ملی هنوز هم فعال است که کارمندان دولتی آن هنگام فروش این کفش به مشتریان اعلام می کنند قیمت را شرکت تعیین کرده و نمی توانیم تخفیف بدهیم، کفش ملی یکی از برندهای معروف ایرانیان است که بخش خصوصی آن را بنیان گذاشت و پس از انقلاب در اختیار دولت قرار گرفت. این برند با ارزش در حالی که می توانست بازار کفش چرم دنیا را در اختیار خود بگیرد، اکنون به شرکتی تبدیل شده که چون فردی سرطانی روز به روز قوایش تحلیل رفته و انتظار مرگ خود را می کشد. کفش ملی که پس از مصادره، زیرمجموعه سازمان صنایع ملی ایران شد اما چندی بعد بابت رفع دیون (بدهی دولت) به سازمان بازنشستگی کشوری واگذار شد. مدیریت دولتی هرگز نتوانست بر ارزش این برند که روزگاری تغذیه کننده کفش ارتش سرخ اتحاد جماهیر سوسیالیستی و مردان و زنان مجاری، لهستانی و رومانیایی بود چیزی بیفزاید. نه تنها چیزی افزوده نشد بلکه این برند طی سال های گذشته با درجا زدن روز به روز مرگ خود را به نظاره نشسته است.

داود میرخانی رشتی (مدیرعامل ایران خودرو در دهه 60) در کتاب خاطرات خود آورده است؛ «قبل از انقلاب در شرکت آی بی ام کار می کردم، یکی از دوستانم به انگلیس رفته بود. وقتی که برگشت برای فرزندانش از اروپا کفش هدیه آورده بود. اما وقتی که ایران آمد فهمید کفش ملی خودمان را از انگلیس خریده و به ایران آورده و خیلی دمغ شده بود.»

کفش ملی که روزگاری بین 9 تا 11 هزار کارگر داشت، در حال حاضر بین 400 تا 500 کارمند آن هم در فروشگاه های خود در سطح کشور دارد. ماشین آلات این کارخانه تماماً فروخته شد تا غول بزرگ کفش ملی امروز به انباری تبدیل شود که بخشی از آن در اختیار شرکت سایپا است و بخش دیگر آن تبدیل به انبار کفش شده است. سوله های این شرکت که روزگاری صادرکننده و تامین کننده بزرگ کفش در دنیا بود، اینک به مکانی تبدیل شده که چشم طمع برخی از کارخانه های اطراف برای تصرف آن به انتظار نشسته است. از کفش ملی امروز تنها یک بیضی زردرنگ که فیلی سیاه رنگ و سر به زیر در آن است، مانده. به عبارت دیگر از آن کارخانجات بزرگ تنها نام و نشانی به جامانده تا سایر تولیدکنندگان کفش در سراسر کشور محصولاتی را به تولید برسانند، نشان کفش ملی را روی آن بزنند و از طریق فروشگاه های کفش ملی به فروش برسانند.

در روزگاری که این کارخانه فعال بود، صنعت چرم کشور نیز رونق گرفت تا جایی که چرم ایران زبانزد خاص و عام شد. اما امروز با توقف تولید و درجا زدن صنعت کفش در کشور صنعت چرم ایران نیز به این ورطه کشیده شد تا پاکستان جای ایران را در صنعت چرم دنیا بقاپد. در صنعت کفش به غیر از کفش ملی دو برند «بلا» و «وین» نیز متولد شدند که پس از انقلاب به دلیل وابستگی مدیران و بنیانگذاران آنها به خاندان پهلوی و نظام شاهنشاهی مشمول بند «پ» شدند. تا پس از متواری شدن آنها این دو کارخانه نیز به مصادره شورای انقلاب درآمده و زیرمجموعه یی از سازمان صنایع ملی کشور شد و از کفش بلا نیز همچون کفش ملی تنها نام و نشانی باقی مانده است. خط تولید این کارخانه قطعه قطعه شد و به بخش خصوصی واگذار شده است. مدیریت این برند اکنون در دست بانک ملی ایران است به طوری که تنها با استفاده از فروشگاه های بلا در سطح کشور کفش هایی را از سایر تولیدکنندگان در فروشگاه های بلا عرضه می کند. کفش وین نیز به عنوان سومین برند بزرگ صنعت کشور که پیش از انقلاب توسط مرحوم مصطفی حسین زاده وارد چرخه تولید شد، از 800 کارگر و کارمند خود تنها 70 نفر را حفظ کرده تا در 24 فروشگاه و نمایندگی این برند به فعالیت بپردازند. کارخانه وین که در کیلومتر 13 جاده مخصوص کرج قرار داشت، به گروه خودروسازی بهمن واگذار شد تا این شرکت سازمان خدمات پس از فروش خود را در بخشی از آنجا بنیان نهد و بخش دیگر را به خط تولید خودرو «موسو» تبدیل کند.

محمود بوذری مدیرعامل وین در رابطه با آخرین وضعیت این برند به «اعتماد» می گوید؛ در حال حاضر عمده فعالیت وین به بازرگانی و فروش کفش معطوف شده است. این شرکت با کارخانه های داخلی صنعت کفش قرارداد امضا می کند و محصولات آنها را تحت نام وین در 24 فروشگاه خود در سراسر کشور به فروش می رساند. به عبارت دیگر وین نیز مانند کفش ملی و بلا دیگر تولیدی در کشور ندارد و تنها نام و نشانی از خود به جا گذاشته است.

نساجی مازندران

در کنار فروشگاه های کفش ملی، فروشگاه های نساجی مازندران حتی در دور افتاده ترین شهرستان های کشور نمایندگی داشت. اگرچه هنوز فروشگاه های کفش ملی و بلا در شهرستان ها زنده مانده اند اما نمایندگی های فروش نساجی مازندران و حتی تابلوی سردر آن مغازه ها کاملاً از بین رفته اند. نساجی مازندران به غیر از فروشگاهی زیر 100 متری در خیابان ساری (امیر مازندرانی) قائمشهر دیگر در کشور شعبه یی ندارد. این کارخانه در سال 1336 در زمینی به مساحت تقریبی 30 هکتار در شرق قائمشهر (شاهی سابق) ایجاد شد تا منسوجات پرده یی، ملحفه یی، پیراهنی، فاستونی و... را به تولید برساند. هزینه این واحد تولیدی بزرگ صنعتی از محل اعتبارات دولتی تامین شد. نساجی مازندران از سه کارخانه شماره یک، دو و سه تشکیل شده بود. در شماره یک واحد چیت سازی بود. در شماره دو منسوجات پرده یی، ملحفه یی، پیراهنی، فاستونی و... به تولید می رسید و کارخانه شماره سه که در سال 1356 از محل سرمایه شرکت و با مشارکت بانک صنعت و معدن به بهره برداری رسید، برای تولید نخ و منسوجات نخی و مصنوعی به کار گرفته شد. نساجی مازندران که روزگاری شمال کشور را به قطب نساجی کشور تبدیل کرده بود، در حال حاضر بخشی از آن به انبار شرکت سایپا تبدیل شده تا همواره خودروسازان مشتری پر و پا قرص برندهای شکست خورده ایران شوند و در کمین بمانند تا از سوله های آن که برای صدها نفر شغل ایجاد می کرد، به عنوان انبار خودرو با چند نفر نگهبان استفاده کنند. نساجی مازندران قائمشهر را که روستایی بیش نبود، تبدیل به شهری بزرگ کرد تا به غیر از مازندرانی ها کارگرانی از سراسر کشور به این شهرستان هجوم آورده و در آنجا سکنی گزینند تا به برکت وجود این کارخانه روزی خود و خانواده شان را دشت کنند. روند حرکت تولیدی در نساجی مازندران به گونه یی بوده که با فرسودگی ماشین آلات بخش های مختلف این سه کارخانه تعطیل شده و همواره قائمشهر را به محل اعتراض کارگران کارخانه نساجی تبدیل کرده است. شاید کمتر خانواده یی را در این شهرستان بتوان پیدا کرد که عضوی از آن در کارخانه نساجی فعالیت نداشته است. این کارخانه هم اکنون تنها گونی و کفن به تولید می رساند تا عملاً برند نساجی مازندران همچون دیگر برندهای به جا مانده از اوایل انقلاب به چشم خویش ببیند که جانش می رود.

نساجی مازندران که می توانست در بین تولیدکنندگان این صنعت در دنیا جایگاهی کسب کند اینک به شرکتی تبدیل شده که مدیرعامل آن باید هر روز به اعتراضات کارگری رسیدگی کند، ماشین آلات قدیمی را از خط تولید خارج کند و برای جایگزینی آن کاسه چه کنم چه کنم در دست گیرد و همچنین از دامی که شرکت های خودروساز و سایر سرمایه داران برای زمین های وسیع این کارخانه چیده اند راهی برای فرار بجوید. براساس اعلام وزارت صنایع و معادن قرار است سرمایه گذاران ترک برای احیای این برند راهی یک از عالی ترین استان های کشور شوند. که این موضوع نیز با اما و اگرهایی مواجه شده است. بخش خصوصی داخلی مدعی است سرمایه گذاران ترک برای احیای این واحد تولیدی دلاری را به ایران نمی آورند اما دولت می گوید ترک ها قرار است 100 میلیون دلار پول نقد با خود به کشورمان بیاورند تا برند نساجی مازندران را دوباره زنده کنند. نساجان داخلی مدعی اند که بخش خصوصی داخلی به راحتی می تواند این کارخانه را به روزگار خوش تولید بازگرداند. حال اینکه دولت چنین فرصتی را از آنها گرفته است. مرگ برند در صنعت نساجی تنها به نساجی مازندران ختم نشده است، کارخانه چیت ری (بافکار) نیز که یکی از قدیمی ترین واحدهای نساجی کشور به شمار می آید، دو سال پیش کاملاً تعطیل شد تا بنیاد جانبازان و مستضعفان که این کارخانه را به تصرف خود در آورده بود، اینک نه از محل تولید بلکه از محل فروش زمین های وسیع این کارخانه در حوالی بزرگراه بعثت درآمدی را کسب کند.

در صورت بازداشت موسوی یا کروبی، منتظر تکرار ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ باشید، موج سبز آزادی

» نسخه قابل چاپ
» ارسال به بالاترین
» ارسال به فیس بوک

پاسخ رفتار یزیدی، قیام حسینی است، نه صلح حسنی

چندی پیش آیت‌الله خامنه‌ای با لحنی طعنه‌آمیز و تاسف‌بار، جنبش سبز حق‌طلبی مردم ایران را کاریکاتوری از انقلاب اسلامی خواند و نشان داد که صدای اعتراض ملت را نشنیده است. با این حال روز گذشته، آیت‌الله مهدوی کنی که نگران جدا شدن صف مراجع و علما از رهبری است، تلویحا رهبران حاکمیت را به معاویه تشبیه کرد؛ آنجا که از میرحسین موسوی خواست با وجود تضییع حقش، مانند امام حسن (ع) رفتار کند. اما گویا آقای مهدوی کنی توجه نکرده‌اند که رفتارهای حاکمیت کنونی، بیشتر از جنس روش حکومتی یزید است تا معاویه، و واکنشی از نوع امام حسین (ع) می‌طلبد، نه امام حسن (ع).

روزهای اخیر، روزهای پر اتفاقی بود. دو روز قبل از قم خبر رسید که مراجع تقلید رایزنی‌های پیاپی و بی‌وقفه‌ای را برای رسیدن به موضع مشترک علیه دولت کودتا انجام می‌دهند. اما در تهران جامعه روحانیت بیانیه داد و از مراجع خواست که پشت ولی فقیه را خالی نکنند و از احمدی‌نژاد نیز خواست تشنج‌آفرینی نکند، و دبیرکل این تشکل محافظه‌کار نیز از میرحسین موسوی خواست که با وجود تضییع حقش، از حق خود بگذرد و رفتاری صلح‌جویانه به سان امام حسن (ع) در پیش بگیرد. همزمان دختر یک فعال سیاسی زندانی با شیوه‌ای اسرائیلی بازداشت شد و چنان برخوردی با او شد که صادق آهنگران، مداح سرشناس دوران جنگ، نیز به حال او گریست. روز بعد اما چیزی از رهایی «عاطفه امام» که به خاطر «لو رفتن ماجرا» آزاد شد، نگذشته بود که چند بازداشت و توقیف پیاپی، کام مردم را تلخ کرد: پلمب دفتر کروبی، پلمب دفتر حزب اعتماد ملی، پلمب دفتر انجمن دفاع از حقوق زندانیان، بازداشت مرتضی الویری و بازداشت علیرضا بهشتی.

به نظر می‌رسد این حرکات ایذایی که - به قول آیت‌الله العظمی صانعی - بیشتر به بازی شبیه است، نوعی زمینه‌سازی برای صحبت‌های نمازجمعه این هفته باشد که اعلام شده رهبر نظام در آن حضور خواهد یافت. آیت‌الله خامنه‌ای پیش از این جنبش سبز مردم ایران را به کاریکاتور تشبیه کرده بود، اما عجیب اینجاست که با وجود آنکه کاریکاتور نیاز به تکذیب یا سرکوب ندارد، در سه ماهی که از کودتای انتخاباتی می‌گذرد، سران دولت کودتا و حامیان نظامی و روحانی آن، شمشیر را در برابر ملت از رو بسته‌اند و می‌خواهند این کاریکاتور را از دم تیغ بگذرانند. آیا تحرکات سرکوب‌گرانه‌ی دو روز اخیر که نشانه‌ی ناامیدی حاکمان از همراه کردن مراجع و یا منفعل کردن ایشان است، آتش تهیه‌ی خطبه‌های آتشین روز جمعه است؟

یک ماه پیش فاش شده بود که الویری و بهشتی، دو نفر از ۱۰ نفری هستند که شورای عالی امنیت ملی به ریاست احمدی‌نژاد، طرح بازداشت آنها را تصویب کرده بود؛ اما در همان خبر نیز آمده بود که رهبر نظام این مصوبه را رد کرده و با مراعات حداقل جنبه‌های عقلانی حکومت‌داری، اعتراف کرده است که بازداشت میرحسین، نظام را به سقوط می‌کشاند. حال آیا باز هم می‌توان انتظار داشت که به همان حداقل‌ها برگردند و فرمان را از دست نابخردانی که می‌خواهند کشور را همچنان به سمت بحرانی خانمان‌سوز ببرند، بستانند؟ یا آنکه با اتفاقات اخیر، باید انتظار سطح جدیدی از برخوردها را داشت؟ آیا این اقدامات نشانه‌ی غلبه‌ی کامل جریان نابخرد و هسته‌ی سخت اقتدارگرایی است؟ و آیا نظر رهبری عوض شده است؟ اینها سئوالاتی است که باید تا آخر هفته به انتظار پاسخ آنها نشست، و در صورت پاسخ مثبت به اینها، حاکمیت کودتا باید منتظر واکنش سختی از جانب مردم باشد، مردمی که مدتهاست - به تعبیر موسوی - دندان کودتاگران به استخوان‌هایشان رسیده، و دیگر طاقت بازداشت رهبران خود را ندارند.

جمعه روز مهمی است، نه فقط به خاطر سخنانی که قرار است در آن روز بیان شود و خط و ربطی که در پشت آن نهفته است. اهمیت این روز در آن است که ممکن است این روز، آغازی بر تکرار تاریخ باشد

بازگشت دخمه و خانه امن، جزئیات و اتفاقات رخ داده در جریان ربودن عاطفه امام، نوروز

»

نوروز: ماجرای ربودن دختر جوان یکی از زندانیان سیاسی حوادث اخیر همچنان در کانون توجهات قرار دارد و این نوع و روش برخورد با خانواده های زندانیان سیاسی همگان را بیش از پیش به تامل وا داشته است که کدام نهاد و ارگان و شخص به خود اجازه می دهد با یک دختر مسلمان که جرمی جز داشتن پدری در زندان و پیگیری وضعیت وی نیست چنین وحشیانه و هتاکانه مورد حمله و توهین قرار گیرد، سعی خواهیم کرد با ذکر آنچه بر عاطفه امام رفته است به جوانب دیگر این ماجرا بپردازیم.

advertisement@gooya.com

عاطفه امام فرزند عضو برجسته و زندانی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی پس از نزدیک به ۲۸ ساعت بازداشت در وضعیتی نا مطلوب، نزدیک اذان مغرب در بهشت زهرا رها شد.
او در حالی که چادرش توسط ربایندگان به او پس داده نشده بود، با مقنعه ای پاره در حالیکه کیف پولش را از او گرفته بودند در بهشت زهرا وادار به پیاده شدن از ماشین می شود. او در حالی که تهدید شده بود که چشم بندش را باز نکند بعد از مدت زمان طولانی‌ای که در یکی از قطعات بهشت زهرا رها شده بود، چشم بندش را برداشته و متوجه می شود که آزاد و به حال خود رها شده است. سپس به دلیل تاریکی نسبی هوا به حرم امام خمینی پناه می برد و با تلفن عمومی با منزل تماس می گیرد و درخواست کمک می کند. پس از رسیدن خانواده، او همان لحظه به نیروهای پلیس مستقر در حرم امام مراجعه و با تنظیم یک صورتجلسه از کسانیکه وی را ربوده بودند شکایت می نماید.

دختر ۱۹ ساله جواد امام، یکشنبه در حالی که برای پی گیری وضعیت پدر دربندش به کمیته پیگیری بازداشت شدگان ستاد میرحسین موسوی مراجعه کرده بود، در حال خروج از این کمیته در خیابان طالقانی توسط یک خودروی پاترول و پژو و ربوده و سپس به محل نامعلومی منتقل شد.

در بین راه یکی از ربایندگان مرد، با کشیدن چادر از سر وی به او می گوید تو لایق چادر به سر کردن نیستی و در عین حال با دست مقنعه وی را کنار زده و هدبندی را که بر سر وی بوده جلوی چشمش کشیده و با دست سر وی را به سمت پایین خم می‌کند تا به محلی نامعلوم می رسند.

لازم بذکر است در خودرو به وی گفته می شود از موبایل خودش با خانواده تماس بگیرد و بگوید که بازداشت شده و چادر از سر وی برداشته اند.

عاطفه امام در حالیکه نمی دانسته در چه محلی به سر می برد با دستان و چشمان بسته توسط دو مرد مورد بازجویی قرار می گیرد. در ابتدا متونی را که مدعی شده بودند متن مکالمات مکتوب (چت ها) ما بین او و دیگران است در مقابلش قرار می دهند و از وی می خواهند به داشتن روابط نامشروع با برخی از فعالان سیاسی بخصوص جوانان در بند اعتراف کند. وقتی از این موضوع به نتیجه ای نمی رسند، با پخش مکالمات تلفنی و یا صداهایی که از شنودهای تلفنی در روزهای اخیر بدست آورده بودند او را به توهین به رییس جمهوری و رهبری متهم می کنند. همین طور این دختر ۱۹ ساله را که تا پیش از این صرفا تحصیل می کرده است را متهم می کنند که زندانیان سیاسی آزاد شده و خانواده های اسرای در بند را به فعالیت های سیاسی ترغیب می کرده است.

وقاحت ربایندگان تا حدی بوده است با آنکه عاطفه امام با زبان روزه ربوده شده بود تا زمان آزادی هیچ غذایی در اختیارش نگذاشته بودند و فقط چند ساعتی که در یه محل کثیف با یک گربه زندانی بوده است به وی تکه ای سیب زمینی پخته می دهند که آن را برای گربه پرت می کند و آب را هم به بهانه آنکه اگر آب بخورد نیاز به دستشویی پیدا می کند از او دریغ می کنند.

گذشته از جزئیات این ماجرا و محتوای سوالات، چیزی که در این اتفاق بیست و چند ساعته نمود بیشتری دارد آن است که از یک طرف از لحظه ربایش وی، تمام پی گیری های خانواده از مسئولین عالی رتبه نظام تا دادگاه انقلاب و ناجا و سپاه بی نتیجه بود و همه از بازداشت وی ابراز بی اطلاعی می کرده اند. از رییس دادگستری تا رییس قوای مقننه و قضائیه و از سپاه تا نیروی انتظامی، این در حالی است که افراد رباینده خود را افراد ناجا معرفی کرده اند اما عاطفه می گوید احتمالا مردی را دیده است که شباهت زیادی به کسی داشته است که از طرف اطلاعات سپاه برای بازداشت پدرش به منزل مراجعه کرده بود، البته وی این موضوع را با اطمینان نمی گوید. از طرف دیگر، با توجه به اظهارات عاطفه امام مبنی بر اینکه در این بیست و چند ساعت چندین بار وی را به مکان های مختلف منتقل نموده اند و اینکه وقتی در حال جابجایی اش بوده اند با بیسیم به افراد داخل ماشین گفته می شود "عاطفه را تو خیابان پیاده کنید. موضوع لو رفته" که همین باعث می شود وی را در بهشت زهرا پیاده کنند.

این بازداشت از جهات مختلفی جالب توجه است، صبح روز دو شنبه وی را در بین راه در منطقه ای نزدیکی حرم حضرت عبدالعظیم از ماشین پیاده می کنند و اجازه می دهند با تلفن عمومی به مادرش تماس بگیرد و صحبت کند و دوباره وی را به محلی در همان نزدیکی می برند.

این نوع رفتارها و برخی رفتارهای مشابه که امکان انتشار آن وجود ندارد شباهت بسیار زیادی به بازداشتهای خودسرانه اواخر دهه ۷۰ دارد.

دیدار فعالان صنفی و سیاسی جامعه معلمان با همسر شهید دیسناد  چاپ
تاریخ : یکشنبه 1 شهریور ماه سال 1388

سحام نیوز/سخن معلم :تعدادی از اعضاء کانون صنفی و سازمان معلمان ایران با خانواده یکی از شهدای " جنبش سبز " دیدار نمودند.

به گزارش وبلاگ سخن معلم، در این دیدار فعالان صنفی و سیاسی جامعه معلمان پای سخنان همسر و فرزندان « عباس دیسناد » یکی از شهروندانی که در جریان اعتراضات پس از انتخابات کشته شد نشستند و با ابراز همدردی با آنها مطالبی را بیان داشتند.
ذاتی از اعضای کانون صنفی معلمان ایران در این دیدار گفت: " چرا باید شرایطی در جامعه پیش آید که ده ها نفر به شدیدترین شکل کشته شوند در حالی که بسیاری از آن ها افراد معمولی و عابر پیاده بوده اند ؟متاسفیم که یک عابر پیاده این جور بی رحمانه و بدون تذکر از پشت توسط یک فرد که خود را حافظ امنیت می داند مورد حمله ناجوانمردانه قرار می گیرد !
ما این درد عظیم و این کشته شدن مظلومانه را به همه کلاس ها و انشاها ی دانش آموزان خواهیم رساند ، به نظر من این مظلومیت سوزاننده تر از هر نوع جنایتی است !
همسر شهید در بیان ماجرای کشته شدن شوهرش چنین گفت :
عباس مغازه ای در خیابان کارون داشت ، او اطلاعی از این که روز سی خرداد تجمع و راهپیمایی اعلام شده است نداشت . قرار شد آن روز زودتر به خانه بیاید . حدود ساعت 5 بعد ظهر دخترم به او زنگ می زند .اما عباس به سر کوچه می رود تا به خانه بیاید ولی از پشت سر با باتوم به سر او می زنند و دچار ضربه مغزی می شود . او را به بیمارستان شهریار می برند . حدود 3 روز در حالت کما بود . روز چهارشنبه او فوت می کند و روز پنج شنبه در سردخانه بود و روز جمعه او را در بهشت زهرا دفن کردیم .
او در مورد پیگیری قضایی نیز به حاضران گفت:فعلا پرونده ای در آگاهی تهران تشکیل داده ایم و از طرف کلانتری هم مامور به بیمارستان آمد در آن بیمارستان 8 نفر تیر خورده بودند و همان روز 3 نفر فوت کردند . از هر خانواده مبلغ 15 میلیون تومان برای تحویل جنازه ها می خواستند !
حدود 3 میلیون تومان هم هزینه بیمارستان ما شد .
پسر شهید دیسناد نیز گفت :" تا کنون پرونده را پیگیری کرده ایم اما جواب خاصی نمی دهند ! می گویند بروید و روز بعد بیایید !می گوییم کی و آن ها اظهار بی اطلاعی می کنند !جواب های سربالا می دهند ...
او افزود:" عباس " جانباز جنگ تحمیلی بود . در بدنش چند ترکش بود و بعضی اوقات دچار کمر دردهای شدید می شد . با این حال وقتی عباس از جنگ آمد خود را به عنوان جانباز به مراکز رسمی اعلام نکرد تا از مزایای آن بهره مند شود ! ما در این منزل مستاجر هستیم و مغازه ایشان هم اسیتجاری بود .
وقتی عباس در بیمارستان بود می خواستیم او را ترخیص کنیم اما اجازه این کار را به ما ندادند !
ایشان چون به علت مرگ مغزی فوت کرد می خواستیم اعضای بدن او را اهدا کنیم که باز هم موافقت نکردند !دکتر ایشان به ما گفت که اگر عباس را زودتر آورده بودید امکان زنده ماندنش زیاد بود !
ایشان در ادامه گفت:برخی از همسایگان به ما گفتند که وقتی عباس دچار ضربه شد ماموران از نزدیک شدن مردم برای انتقال او به بیمارستان ممانعت می کردند و او مدت ها بر روی زمین بود !به ما گفتند که علت مرگ ایشان را " سکته قلبی " اعلام کنیم ! 
خانم دیسناد در مورد مراجعه ی مسوولین به منزلشان هم گفت: از شورای شهر آقای دکتر نجفی و خانم دکتر ابتکار پیش ما آمدند که جا دارد از آن ها تشکر کنیم . 

 

  چاپ
تاریخ : یکشنبه 1 شهریور ماه سال 1388

اجساد کشته شدگان منجمد شده که فرم خود را از دست داده بودند! در بهشت زهرای تهران چه خبر بوده است؟ 

پیکر ده‏ها نفر از شهروندان تهرانی، در تاریخ‏های 21 و 24 تیرماه، بدون اسم و مشخصات فردی، در قطعه 302 بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شده است. این خبر تکان‌دهنده را یکی از پرسنل زحمت‌کش بهشت‌زهرا فاش کرده و از این فاجعه پرده برداشته است. این فاجعه بدان معناست که عده‌ای از خانواده‌های چشم‌به‌راه تا ابد باید منتظر بازگشت عزیزی باشند که در یکی از این دو روز سیاه در گورستان به طور پنهانی دفن شده است. «موج سبز آزادی» از تمام هم‌وطنان باوجدانی که در بهشت زهرا مشغول به کارند و اطلاعاتی در این زمینه دارند دعوت می‌کند تا برای افشای هویت و مشخصات این مدفون‌شدگان بی‌نام و نشان با ما همکاری کنند و خانواده‌های این درگذشتگان را از نگرانی و چشم‌انتظاری نجات دهند. آنچه در ادامه می‌آید گزارش هولناک نوروز است از آنچه تیرماه امسال در بهشت زهرای تهران اتقاق افتاد:


یکی از پرسنل زحمت‏کش بهشت زهرای تهران به خبرنگار نوروز گفت: "در روزهای 21 و 24 تیرماه جنازه‏هایی بدون نام و مشخصات و تحت تدابیر شدید امنیتی، به این قبرستان آورده شده و با صدور اجباری جواز دفن برای آن‏ها در قطعه 302 به خاک سپرده شده‏است.

با پیگیری‏های خبرنگار نوروز از بهشت زهرای تهران، آشکار شد که روز بیست‏ویکم تیرماه، از بین جوازهای دفن صادر شده در آن قبرستان، 28 جواز بدون ذکر نام و نام‏خانوادگی صادر شده و همگی در قطعه 302 به خاک سپرده شده‏اند. همینطور در 24 تیرماه نیز 16 جواز دفن با شرایط فوق صادر شده است.

گفتنی‏است "نوروز" در تاریخ 24 تیرماه نیز به نقل از خانواده یکی از شهدای حوادث اخیر، از وجود ده‏ها جنازه در سردخانه‏ای در جموب غربی تهران خبر داده بود، که با تحویل جنازه‏های منجمد به خانواده‏ها در روزهای بعدی، این خبر تا حدودی مورد تائید قرار گرفت.

لازم به ذکر است، اجساد در سردخانه‏های پزشکی منجمد نمی‏شود، اما به دلیل اینکه این جنازه‏ها در سردخانه‏های صنعتی نگهداری شده بودند، اجساد منجمد شده و فرم خود را از دست داده بودند. به نظر می‏رسد پس از دیده شدن جنازه‏های شهدا در سردخانه‏های صنعتی و وحشت از انتشار اخبار آن توسط خانواده‏ها، جنازه‏ها بدون شناسایی به بهشت زهرا برده شده و به خاک سپرده شده‏اند.

پی گیری خبرنگار "نوروز" از مسئولین بهشت زهرا در روزهای اخیر بی‏نتیجه بوده است و هیچکدام از آن‏ها حاضر به پاسخگویی در مورد این اجساد نبوده‏اند. با اینحال با همکاری برخی از پرسنل آن سازمان با خبرنگار نوروز، شماره جواز دفن شهدایی که بدون نام در قطعه 302 به خاک سپرده شده اند در اختیار سایت نوروز قرار گرفته است که در صورت لزوم منتشر خواهد شد. 

وزیر پیشنهادی احمدی نژاد  چاپ
تاریخ : یکشنبه 1 شهریور ماه سال 1388

اینترپل برای وزیر پیشنهادی احمدی نژاد 'اعلان قرمز' صادر کرده است  

اینم لینک اینترپل

 

پلیس بین الملل، اینترپل، قرار داشتن نام احمد وحیدی، وزیر دفاع پیشنهادی محمود احمدی نژاد در فهرست افراد تحت تعقیب را تایید کرده است.

به گزارش اینترپل، آقای وحیدی به اتهام شرکت در بمبگذاری یک مرکز یهودیان در بوئنوس آیرس، پایتخت آرژانتین در سال ۱۹۹۴ تحت تعقیب است و از دو سال پیش برای بازداشت او "اعلان قرمز" صادر شده است.

اینترپل با صدور "اعلان قرمز" به ۱۸۷ کشور عضو خود درباره صدور حکم بازداشت متهمان اطلاع رسانی می کند.

آلبرتو نیسمان، دادستان آرژانتینی که تحقیق درباره حادثه انفجار بوئنوس آیرس را بر عهده داشته است می گوید آقای وحیدی در طراحی و اجرای عملیات مرکز یهودیان، موسوم به انفجار ساختمان آمیا دست داشته است.

آقای وحیدی از معاونان سابق وزارت دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح ایران، در زمان وقوع این انفجار، فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران بوده است.

آرژانتین ایران را به طراحی این حمله متهم می کند و خواستار دستگیری مقامات بلندپایه ایران است.

هشتاد و پنج تن در انفجار آمیا کشته شدند.

پلیس بین الملل برای شش تن از مظنونان این حادثه "اعلان قرمز" صادر کرده است که پنج تن از آنها مقام های سابق و فعلی ایران هستند و نفر ششم عماد مغنیه از فرماندهان ارشد سابق حزب الله لبنان بود که در انفجاری کشته شد.

ایران بارها هرگونه دخالت در این ماجرا را تکذیب کرده و تصمیم پلیس بین الملل را ناشی از فشار اسرائیل و آمریکا دانسته است.


وزارت آقای وحیدی هنوز قطعی نیست و مجلس ایران باید به او و سایر وزرای پیشنهادی محمود احمدی نژاد رای اعتماد دهد.

"اعلان قرمز" اینترپل به معنی تقاضای صدور حکم بازداشت متهمان مورد نظر به وسیله دستگاه های قضایی کشورهای ذیربط است و وظیفه پلیس بین المللی کمک به بازداشت آنهاست.

این اعلان به معنی صدور حکم تعقیب بین المللی این متهمان نیست

کاش مرده بودم و این اتفاقات را ندیده بودم  چاپ
تاریخ : یکشنبه 1 شهریور ماه سال 1388

کاش مرده بودم و این اتفاقات را ندیده بودم 

حجت‌الاسلام سیدمهدی طباطبایی، از اساتید اخلاق و نماینده سه دوره مجلس شورای اسلامی که چندی پیش طی بحث‌هایی اخلاقی که به صورت زنده از تلویزیون پخش می‏شد از رئیس دولت کودتا انتقاد کرده‏بود، در سخنانی تازه از کسانی که موجبات این بی‏عدالتی‏ها با مردم را فراهم کرده‏اند لب به شکایت گشود.

 

 

 

 

 

 

 

 


به گزارش خبر آنلاین، حجت الاسلام والمسلمین سیدمهدی طباطبایی در مراسم دومین سالگرد مرحوم آیت‌الله مروی، معاون اسبق قوه قضاییه سخنرانی کرده و در سخنان خود به موضوع شایسته‌سالاری پرداخت و زیان‌های تصدی افراد ناشایست در سمت‌های مدیریتی را گوشزد نمود. وی در ادامه سخنان خود به بیان ویژگی‌های مرحوم مروی پرداخت و پس از مدتی در حالی که بغض کرده بود گفت: "درود بر او که رفت و حوادث اخیر را ندید، کاش من هم مرده بودم و این وقایع را نمی‌دیدم." 

 


 

اینم از جنتی :(ببینید فرق از کجا تا کجاست!!!) 

جنتی از دستگیر نشدن «سران اغتشاشات» انتقاد کرد  

امام جمعه موقت تهران روز جمعه در خطبه‌های خود از عدم دستگیری افرادی که وی آنها را «سران اغتشاشات و ریشه فتنه» خواند انتقاد کرد.

http://www.iribnews.ir/News/Photo/130848_68c46c95.jpgاحمد جنتی، دبیر شورای نگهبان، در ادامه سخنان خود اظهار داشت که «عده‌ای در حوادث اخیر دستگیر شدند، اما کسانی که این بلوا را بر پا و آن را فرماندهی کردند دستگیر نشدند».

پیش از این نیز احمد خاتمی، دیگر امام جمعه تهران، در نماز جمعه با اشاره تلویحی به میرحسین موسوی و مهدی کروبی از قوه قضاییه خواسته بود که «با سران اغتشاش که سر در آخور آمریکا و اسرائیل دارند قاطعانه و بی‌رحمانه برخورد کند.»

دبیر شورای نگهبان پیش از انتخابات ریاست جمهوری به طور علنی حمایت خود از محمود احمدی‌نژاد را اعلام کرده و به گفته منتقدین یکی از عوامل اصلی در نقض بی‌طرفی نهاد ناظر بر انتخابات ریاست جمهوری بوده است.

امام جمعه تهران همچنین «گام اول در اجرای عدالت را محاکمه سران اغتشاشات اخیر و کسانی که ریشه فتنه و ام‌الافساد بودند و نیز فریب‌دهندگانی که به نقطه‌ای متصل هستند و جوانان را فریب دادند» دانست و از آزاد بودن و دستگیر و محاکمه نشدن آنها انتقاد کرد.

پس از انتشار نامه مهدی کروبی، از نامزدهای اصلاح‌طلب انتخابات ریاست جمهوری، که حاوی اشاراتی به مسئله شکنجه، بدرفتاری و اذیت و آزار جنسی دختران و پسران دستگیر شده در جریان اعتراض‌های اخیر بود، گروه‌ها و افراد نزدیک به محافل حکومتی خواستار دستگیری و محاکمه وی شدند.

خبرگزاری جمهوری اسلامی هفته پیش به نقل از محمدابراهیم نکونام، نایب رئیس کمیسیون اصل نود، خواستار محاکمه مهدی کروبی شد و به نقل از وی خبر داد که «مجازات اتهامات کروبی زندان و شلاق است».

همین خبرگزاری جمعه گذشته در گزارشی نوشت که امام‌ جمعه شهرهای مختلف کشور گفته‌اند: «با فردی که با زبان و قلم خود و با اتهام‌های ناروا به مسئولان امنیتی و قضائی آبروی نظام را می‌برد باید با قاطعیت برخورد کرد و او را در دستگاه قضائی محاکمه کرد».

مهدی کروبی اما در واکنش به این اظهار نظرها در مصاحبه‌ای که انتشار آن باعث توقیف روزنامه «اعتماد ملی» شد ضمن اشاره به سابقه برخی از اظهارنظرکنندگان تصریح کرده بود که پرداختن به مسئله سوءرفتارها و تجاوز جنسی در بازداشتگاه‌ها یک ضرورت است.

همزمان با این تحول‌ها، پایگاه اطلاع‌رسانی نوروز، نزدیک به جبهه مشارکت، نیز نوشت که طرح بازداشت میرحسین موسوی و ۱۰ تن دیگر از سران جبهه اصلاحات تسلیم شورای عالی امنیت ملی شده است.

دبیر شورای نگهبان در ادامه ایراد خطبه‌های نماز جمعه مدعی شد که قاضی دادگاه‌های اخیر معترضان به نتایج انتخابات ریاست جمهوری «تحت فشار قرار گرفته» است. آقای جنتی در این باره به وی توصیه کرد که از تهدیدها نترسد و در برابر تهدیدات و فشارها بایستد 

از جنبش سبز وبلاگ نویسان

گزارشی از شکنجه  چاپ
تاریخ : شنبه 31 مرداد ماه سال 1388

این روزها من به دقت اخبار درون زندان‌ها را دنبال می‌کنم و تلاش می‌کنم با زندانیان آزاد شده نیز گفت‌وگو کنم. خوانندگان قدیمی این وبلاگ می‌دانند که در نقل اخبار اهل احتیاطم و با اغراق در هر زمینه‌ای مخالفم. یکی از نقدهای من به بسیاری از سایتها و وبلاگها در ماه‌های اخیر دامن زدن به شایعات است. رواج و گسترش شایعه باعث می‌شود که‌ آستانه تحریک‌پذیری مردم افزایش پیدا کرده و نسبت به خبرهای واقعی حساسیت کمتری نشان بدهند. شایعات در این روزها چنان ذهن مردم را پر کرده که دیگر جائی برای خبرهای واقعی نمانده، در این مورد بعدا خواهم نوشت. اینها را از این جهت گفتم که تاکید کنم آنچه در ادامه خواهم نوشت در صحت‌شان یقین دارم.

برآوردها نشان می‌دهد در سه ‌ماه اخیر بیش از 5 هزار نفر در تهران بازداشت شده‌اند از این 5 هزار نفر حدود سیصد نفر افراد سیاسی شناخته شده بوده . مابقی آنها هستند که در خیابان‌ها و حین شعار دادن و شرکت در تجمعات بازداشت شده‌اند اینها را با همان ادبیاتی که در داگستری و زندان معمول شده «کف خیابانی» می‌نامم. برخورد با این دو گروه از اساس متفاوت است:

1- سیاسی‌ها یعنی همان حدود سیصد نفر، عمدتا در بند 209 و 240 اوین نگهداری می‌شوند. اغلب آنها در معرض شکنجه فیزیکی بیشتر از ضرب و شتم نیستند اما شدیدترین شکنجه‌‌های روانی در مورد آنها اعمال می‌شود. به ویژه مردان وضعیت بدتری دارند. اصلی‌ترین ابزار شکنجه فعالان سیاسی استفاده از ابزار جدیدی است که تا پیش از این در زندان‌های ایران ندیده بودیم. ظاهرا در زندان اوین فضائی ساخته‌اند متشکل از سلولهائی کوچک در ابعاد کمی بزرگتر از یک تابوت ایستاده، بدون هیچ منفذی برای نور و صدا، فضای این «تابوت زندگان» طوری است که زندانی امکان تغییر حالت بدن را ندارد. این همان جائی است که زیدآبادی در گفت‌وگو با همسرش آن را به قبر تشبیه کرده است. زندانیان مختلف در مدتهای متفاوت در این تابوت حبس شده‌اند. برای درک شدت شکنجه تصور کنید چندین روز در چنین فضائی حبس شوید و ندانید که سرنوشت‌تان چه خواهد شد و در بی‌خبری و سکوت مطلق باشید. احساس پوچی و فراموش‌شدگی شما را قطعا خرد خواهد کرد.

بی غذائی و گرمای شدید وضعیتی است که اغلب زندانیان کمابیش دچارش هستند. تقریبا تمام زندانیان سیاسی در انفرادی یا در موارد معدودی دو نفر در یک سلول هستند. زندان از امکان تماس تلفنی و ملاقات با خانواده به عنوان یک ابزار تهدید یا تطمیع استفاده می‌کند. شکنجه‌های سفید با شیوه‌های مختلف برای افراد متفاوت اعمال می‌شود. یک وکیل سالخورده را چندین بار به بالای یک ارتفاع برده و و او را در شرایط سقوط از ارتفاع قرار داده‌اند. جوان روزنامه‌نگاری را در چندین روز متوالی لخت کرده بر روی بدن او بنزین ریخته و چندین ساعت متوالی در مقابل نور مستقیم آفتاب قرار داده‌اند سپس بر روی او آب یخ ریخته و بدون هیچ درمانی به سلول انفرادی منتقل کرده‌اند. شنیده‌ام که همین کار را با سعید حجاریان هم کرده‌اند. تحقیرهای کلامی به شدت رواج دارد. با ایزوله کردن زندانی از نظر خبری او را در شرایطی قرار می‌دهند که احساس کند دیگر مقاومت فایده ندارد. به آنها می‌گویند که هاشمی و موسوی هم بازداشت شده‌اند و اعترافات ابطحی و عطریانفر را برای آنها پخش می‌کنند.

2- کف خیابانی‌ها انصافا وضعیت دردناکی دارند. آنها در بازداشت‌گاه‌های مختلف نگهداری می‌شوند و اغلب در معرض شکنجه‌های فیزیکی بوده‌اند. در یک مورد مشخص اطلاع دارم که پیکر یکی از درگذشتگان در حالی به خانواده‌اش تحویل داده شده که ناخن پایش کشیده شده‌بوده‌است. تقریبا تمام این زندانیان به شدت کتک خورده‌اند به نحوی که در بسیاری موارد منجر به صدمه یا  خونریزی شدید شده‌است. موارد متعدد شکستگی استخوان، خونریزی شدید، آسیب دیدن اندام حساس بدن و کوفتگی و ورم در میان این زندانیان  وجود دارد. خشونتهای فیزیکی شدید، گرسنگی‌ و تشنگی دادن، نگهداری آنها درگرما و رطوبت زیاد، دشنام و توهین مستمر، وادار کردن آنها به ماندن در یک حالت (مثلا خوابیده با دستهای از پشت بسته یا سرپا ایستادن) در مدتهای طولانی بیشتر از 20 ساعت و ... در مورد بسیاری از این زندان‌یان اتفاق افتاده است.

کف خیابانی‌ها در معرض تحقیر و عقده‌گشائی ماموران هم بوده‌اند. رفتارهای متعددی نظیر لخت کردن زندانیان، واردار کردن آنان به انجام رفتارهای نامتعارف و گفتن جملات مشمئزکننده ( مثلا دادن نسبتهای زشت به مادر خود) به نظر نمی‌رسد جز بیماری دگرآزاری یا عقده خشونت ماموران علت دیگری داشته باشد. اگرچه مجال دادن به ماموران برای چنین رفتارهائی خود می تواند  بخشی از فرایند سرکوب باشد. متاسفانه تمرکز رسانه ها محدود به زندانیان سیاسی است و از زندانیان کف خیابانی تنها نام برخی از آنها که به علت شدت شکنجه درگذشته‌اند منتشر شده‌است.

 نکته دردناک دیگر در مورد کف خیابانی‌ها وضعیت خانواده‌های آنان است. اغلب این افراد اصلا سیاسی نبوده و خانواده‌های آنها آمادگی چنین شرایطی را ندارند. به ویژه در روزهای اول که وضعیت اغلب این زندانیان روشن نبود من خانواده‌هایی را می‌دیدم که از شهرستان آمده و شب و روز را در پیاده‌رو یا مقابل زندان اوین می‌گذراندند. بسیاری از خانواده‌ها معلوم بود شرایط روحی و مالی مناسبی برای پیگیری وضعیت عزیز خود را ندارند. بسیاری از آنها از هرگونه اطلاع رسانی وحشت دارند. حال تصور کنید از چنین خانواده‌ای بعد از یک ماه بی‌خبری و عذاب خواسته شود که وثیقه 100 میلیونی برای فرزندش تهیه کند. زندانیان آزاد شده تعریف می‌کنند که بسیاری از این کف خیابانی‌ها درون زندان هم اوضاع مناسبی ندارند. آنها به دلیل اینکه از پیش آمادگی چنین وضعیتی را نداشته‌اند، نمی‌دانند در مقابل بازجو و مامور چگونه رفتار کنند و از نظر روحی شکننده و مستاصل می‌شوند. به ویژه برخی از آنها که بدون اطلاع خانواده در تجمعات حاضر می شده‌اند نگران وضعیت خانواده و پریشانی و بی‌خبری آنها بوده و اجازه تماس و ملاقات هم به آنها داده نمی‌شده‌است 

نیمانامداری

حال زیدآبادی چطور است؟  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 29 مرداد ماه سال 1388

حال زیدآبادی چطور است؟

رادیو آلمان به نقل از مهدیه محمدی همسر احمد زیدآبادی گزارشی از حال او منتشر کرده است:

مهدیه محمدی همسر زیدآبادی روز دوشنبه ۲۶ مرداد توانست برای اولین بار پس از ۵۳ روز همسرش را در زندان ملاقات کند. البته این ملاقات در خارج از ساعت اداری و در حالی صورت گرفت که هیچ‌کدام از ماموران اوین و کارمندان در محل کارشان حضور نداشتند و سالن ملاقات کاملا خالی بوده.


محمدی می‌گوید در آن روز حال زیدآبادی خوب بوده و طوری نبوده که بخواهد در بیمارستان بستری شود اما وی از اعتصاب غذای ۱۷ روزه همسرش در زندان خبر داد.


به گفته‌ی وی زیدآبادی بلافاصله پس از بازداشتش در نیمه‌شب و انتقالش به سلول انفرادی بند ۲ الف، اعلام اعتصاب غذا می‌کند ولی تا ۱۷ روز هیچکس حتی در سلول او را باز نمی‌کند. مهدیه محمدی می‌گوید:

«درتمام طول این هفده روز هیچ احدی سراغش نرفته. یعنی در اتاقی یک متر در یک مترونیم تنها بوده. می‌گفت هیچ صدایی آنجا نمی‌آمده. اصطلاحی که به کار برده این که دقیقاً مثل یک قبر بوده. این اصطلاحی‌است که همه‌ی این آقایان و خانم‌هایی که خانواده‌هایشان رفتند ملاقاتشان، به‌کار برده‌اند. جایی بوده که مثل یک قبر بوده. هیچ صدایی نمی‌آمده و هیچ احدی را ظرف این هفده روز ندیده».


همسر زیدآبادی به نقل از وی می‌گوید که پس از ۱۷ روز در حالی که تقریبا نیمه‌بیهوش بوده او را به بهداری منتقل می‌کنند و پزشک آنجا به وی توصیه می‌کند که اعتصاب غذایش را بشکند چرا که هیچکس صدای او را نخواهد شنید و هیچکس حتی نمی‌د‌اند او در کجاست.


بعد از شکستن اعتصاب غذا، زیدآبادی را دوباره به همان سلول قبلی منتقل می‌کنند جایی که به گفته‌ی خودش غیرقابل توصیف بوده. زیدآبادی به همسرش توضیح می‌دهد که پس از چند روز دچار جنون شده و حتی قصد خودکشی داشته است. مهدیه محمدی می‌گوید: «خودش می‌گفت دچار جنون شدم. یعنی یک حالت توهم پیدا کرده بود و همه‌اش داد و فریاد می‌کرده. اصلاً می‌گفت به فکر این بودم که یکجوری خودم را از بین ببرم. ولی هیچی پیدا نمی‌کردم که خودم را بکشم. و بعد دیگر شروع کرده داد و بیداد و سروصدا. بعد که دیدند دارد دیوانه می‌شود، آمدند او را بردند یکجای دیگر که نمی‌دانم آن جای جدید کجاست».


دکتر احمد زیدآبادی، عضو سازمان ادوار تحکیم وحدت، روزنامه‌نگار و تحلیلگر سیاسی همچنان در سلول انفرادی است با این تفاوت که بازجویی می‌شود و حداقل در روز با یک انسان دیگر که بازجوی اوست ارتباط دارد. به او کتاب وصیت‌نامه آیت‌الله خمینی را داده‌اند و در مجموع به همسرش گفته که وضعیت سلول فعلی او با سلول قبلی قابل مقایسه نیست.


او همچنین به همسرش گفته «مرا مجبور کرده‌اند در دادگاه روز چهارشنبه شرکت کنم و بگویم که زندگی سیاسی‌ام را کنار خواهم گذاشت».

کروبی در جوابیه ای برای جام جم  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 29 مرداد ماه سال 1388

سحام نیوز:کروبی در جوابیه ای برای جام جم پیرو درج مطلبی از سوی آقای شاهمردای از این روزنامه خواسته است این جوابیه را منتشر نماید، متن کامل جوابیه به این شرح است:

 مدیر مسئول محترم روزنامه جام جم
جناب آقای بیژن مقدم
پیرو درج مطلبی از سوی جناب آقای شاهمردای در صفحه 2 روزنامه مورخ 28/5/88 خطاب به اینجانب خواهشمندم مطابق قانون مطبوعات پاسخ اینجانب را نیز در همان ستون درج فرمایید .
باتشکر

برادر عزیزم جناب آقای حجت السلام والمسلمین شاهمرادی

با سلام و احترام

نامه ای را خطاب به اینجانب در روزنامه جام جم مورخ 28/ 5/ 88 نوشته اید و گله مند بودید از آنچه که من برای روشن شدن افکار عمومی درباره ماجرای ترانه موسوی بیان کردم . البته جای خوشحالی است که شما اصل گفت و گوی خودتان با بنده را تکذیب نکردید ولی معتقد بودید که بنده آنچه که شما به من گفته اید و به قول خودتان تنها قفل سکوتتان را درباره ماجرای ترانه موسوی در حضور بنده شکسته اید به صورت کامل منتقل نکرده ام . اما لازم است که در این مورد چند نکته را به شما عرض کنم :

1- آقای شاهمردای برادر عزیزم ، نمی دانم که آیا شما تحت فشار ناچار به نگارش چنین نامه ای به من شده اید که تیتری بر آن برگزیده شود که از اظهارات و عملکرد بنده متاسف شده اید یا خیر ؟ ولی وقتی که نامه شما را خواندم خوشحال شدم از اینکه شما نیز اصل موضوع را تایید کردید و تنها انتقاد داشتید به اینکه چرا بنده امانت دار نبوده ام و مطالبی را که شما نزد من بازگو کرده اید ، منتقل کرده ام . چنین است که من بر آن شدم به نامه شما پاسخ دهم تا شما نیز مطمئن شوید چرامهدی کروبی این سرباز کوچک نظام هیچ گاه نمی تواند در برابر تضییع حقوق مردم سکوت پیشه کند ، به خصوص آنهم در زمانی که عده ای بر آنند تا جنایات وحشتناکی را که روی داده است کتمان کرده و یا به گردن دیگری بیاندازنند .

2- هنگامی که بنده به شما تلفن زدم و درخواست کردم تا ملاقاتی با شما داشته باشم برای این بود که آنچه از زبان فرد دیگری که البته شما ایشان را می شناسید و مورد اعتمادمان هست شنیده ام را با شما مطرح کنم .پس اگر به خاطر داشته باشید همان موقع که درباره این ماجرا سوال کردم به شما عرض کردم که چه کسی این موضوع را به نقل از شما به بنده گفته است و شما نیز خوب می دانید که ایشان منبع موثقی هستند . در این راستا لازم به توضیح است که بنده از اصل موضوع خبر داشتم و تنها برای توضیحات بیشتر خواستم تا ماجرا را از شما جویا شوم و در حقیقت مطلب تازه ای از جانب شما به من در این باره گفته نشد که شما اکنون از من گله کرده اید که چرا آنچه شما گفته اید نگفته ام و اظهار داشته اید که ناباورانه تاسف خورده اید از مطالبی که مطرح شده است .

3- از سوی دیگر شما بهتر می دانید که بنده قصد افشاگری درباره جزئیات ماجرای ترانه موسوی را نداشتم و نمی خواستم که این موضوع را فعلا رسانه ای کنم و در مطبوعات منتشر کنم ؛ ولی متاسفم از اینکه برخی از مسئولان کشور و ائمه جمعه و روزنامه های به اصطلاح اصولگرا از هر تریبونی برای هتاکی به بنده استفاده کردند و بی آنکه تمایلی برای بررسی آنچه که بنده مطرح کردم داشته باشند انگشت اتهام را به سمت اینجانب نشانه رفته و خواستار مجازات بنده شدند . لذا شاهد آن بودم که جمعی در نماز جمعه و برخی مطبوعات با وقاحت سعی بر آن داشتند تا جنایاتی را که در حق مردم به علت اعتراض به نتیجه انتخاباتی روی داده است کتمان کنند . چنین بود که من تصمیم گرفتم در پاسخ به زیاده گویی هایی آنان طی مصاحبه ای مسائلی از جمله ماجرای ترانه موسوی را برملا کنم تا این بزرگواران بدانند که مهدی کروبی هیچ گاه بدون سند و مدرک حرف نمی زند . ولی اگر شما دقیقا مطلبی را که منتشر شده مطالعه کرده باشید متوجه خواهید شد که هیچ کجای مطلب نامی از شما و آن بزرگواری که این مطالب را به از نقل از شما به بنده منتقل کرده است برده نشده است و لازم به ذکر است که حتی نزدیکان بنده نیز از نام و نشانی گویندگان این خبر مطلع نبودند .
حتی من در این مصاحبه هر جایی که لازم بود تا نام کسی را ببرم برای اینکه نام شما تداعی نشود از بیان آن خودداری کردم ولی اینک شما با نگارش این نامه سبب خیر شدید تا من بتوانم نام ایشان را بیان کنم . وقتی که شما با بنده صحبت می کردید فرمودید که داماد جناب آقای حجت السلام والمسلمین حسینی هستید ، در همان زمان بنده در این فکر بودم که چه کسی تلفن و آدرس منزل شما را به نیروهای امنتیی و انتظامی داده است و از کجا آنها می دانند که خانواده شما عروسی در کانادا به نام ترانه موسوی دارد ، چرا که می دانستم شما خانواده ای دارید که از چهره های علمی هستند و در محافل سیاست نیز وارد نمی شوند ولی هنگامی که گفتید داماد جناب آقای حسینی هستید من متوجه موضوع شدم ودر همان جا به شما گفتم که حلقه مفقود شده را پیدا کردم ، چرا که من می دانستم جناب آقای طائب نیز داماد آقای حسینی است و به شما گفتم که باجناق آقای طائب هستید که تایید کردید . لذا متوجه شدم که آقای طائب یکی از طراحان اصلی نمایش خودساخته ترانه موسوی است . شما بهتر می دانید که باجناق گرامی شما جناب آقای طائب که وارد این معرکه شده است در گذشته نیز سوابق و تجربیاتی از این قبیل در وزارت اطلاعات داشته اند ، چرا که رییس دولت وقت به خاطر همین رفتار وعملکردش بود که ایشان را از وزارت اطلاعات اخراج کرد .

4- آقای شاهمردای بردار عزیز من ، ما نمی توانیم جنایتی که در حق این مردم شده است را نادیده بگیریم و این خواست پروردگار بوده که این جنایات برملا شود تا عاملان ان مجازات گردند . شما که باید بهتر از هر کسی بدانید چه قضایایی رخ داده است . همین هفته ای که گذشت به دیدار سه خانواده ای رفتم که در این حوادث اخیر آسیب دیده اند . خانواده ای پسرشان کشته شده است و بنده از وضعیتی که بر آنها گذشته است بسیار متاسف شدم . به دیدار خانواده ای رفتم که زن جوانی در منزل داشتند که در این حوادث اخیر به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفته است که هنوز آثار کبودی بر صورت این زن پس از گذشت 60 روز از این حوادث نمایان بود و دست این زن نیز از چند ناحیه دچار شکستگی شده است و به گردنش آویزان است. همچنین به دیدار خانواده ای از سادات رفتم که جوان آنها در تخت بیماری افتاده بود که شکمش را سوراخ کرده و از این طریق به او غذا می دادند و یک چشمش را نیز تخلیه کرده اند و نابینا شده است و چشم دیگرش نیز در معرض نابینایی قرار دارد . این جوان سرش پر از ساچمه است و چندین بار مورد جراحی قرار گرفته و مجددا نیز باید جراحی شود. وقتی این خانواده ها شرح می دادند که چگونه مورد آزاد و اذیت قرار گرفته اند من متاسف شدم از اینکه این اتفاقات تحت لوای نظام جمهوری اسلامی روی داده است . به نظر شما با دیدن این جنایات کسی می تواند سکوت کند ؟ برادر عزیزمن ما نمی توانیم به بهانه حفظ نظام حقایق را کتمان کنیم چرا که تاریخ بالاخره حقیقت را آشکار خواهد کرد . البته این را نیز می گویم که اکنون بنده برای جمع آوری رای جهت حضور در انتخابات ریاست جمهوری و یا گرفتن پست و مقامی به دنبال پیگیری حقوق مردم نیستم بلکه به عنوان فرزند انقلاب و سرباز کوچک این نظام قصد آن دارم تا از حقوق مردم دفاع کرده و به آنها بگویم که آنچه از سوی عده ای از عوامل خودسر و مسئولان بی تدبیر صورت می گیرد به کل نظام تعمیم نمی یابد .
5- لازم به ذکر است که از روزنامه محترم جام جم نیز تقاضا می شود که این مطلب را در همان ستون در پاسخ به ایشان منتشر کند .

مهدی کروبی
٢٨/٥/٨٨

چه کنیم که جنبش، سبز باقی بماند؟  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 29 مرداد ماه سال 1388
احمد ابوالفتحی 

آرمانی‌ترین اتفاقی که برای جنبش سبز می‌تواند رخ دهد، از نظر من بلوغ آن در قامت ستون فقرات جامعه‌ی مدنی است. اما یاد گرفته‌ایم که آینده هیچ تضمینی درباره‌ی چگونگی وقوعش به هیچ کس نداده است. این روزها که آینده و امکان شکل دادن به آن مثل همه‌ی شما پیش روی من هم قرار گرفته حس کسانی که مهندسانه به جامعه رو می‌کنند را بهتر درک می‌کنم. همان‌طور که من در خط اول این نوشته آرمانی را ابراز کردم آنها هم راهی را می‌شناسند و تصور می‌کنند آینده بهتر است در آن مسیر قرار بگیرد. آینده را اگر به حال خودش بگذاری هزار راه در پیش رویش قرار دارد. هزار راهی که به یک مقصد ختم نمی‌شوند. همین جنبش سبز رنگ ما که امروز در ماه سوم بروز بیرونی‌اش قرار گرفته ممکن است تا چند وقت دیگر سرخورده شده باشد و بروز بیرونی‌اش از بین رفته باشد و یا ممکن است از یک جنبش سبز به جنبشی سرخ تغییر ماهیت داده باشد و انقلابی دیگر را در کاسه‌ی ما گذاشته باشد. انقلابی که هر چه باشد سبز نیست و ظرفیت‌های جنبش سبز را هدر خواهد داد. ده‌ها امکان دیگر هم در پیش‌روی جنبش قرار دارد اما آرمانی‌ترین اتفاق از نظر من بلوغ شهروندان سبز در قامت شهروندان مسئول و حق‌طلب است که توان جمعی‌‌شان را در جنبش سبز “که نمود سخت‌افزاری‌اش می‌توانند تشکل‌هایی نظیر راه سبز آزادی باشند” متشکل کرده‌اند و هدفی دموکراتیک را پی گرفته‌اند و حکومت نیز مجبور شده قدرت نظارتی آن‌ها را بپذیرد. اما از آن هزار راه پیش رو ممکن است که جنبش درست در همیت راهی بیفتد که از نظر من بهتر است؟ شاید نشود به همه‌ی این آرمان رسید اما ممکن است که شکلی به جنبش داد که خیلی هم از این مسیر منحرف نشود.

فکر می‌کنم همان‌طور که افراط در برخورد مهندسانه با اجتماع و فرهنگ مشت به سندان کوبیدن و برای سیمرغ ایجاد زحمت کردن است بدیل آن یعنی احتراز از هرگونه برخورد هم ابلهانه باشد. هزاران نقطه میان این دو بدیل وجود دارد. یاید به دنیال نقطه‌ای باشیم که ما را به هدف نزدیک می‌کند. سوال این است: با جنبش سبز چگونه روبه‌رو شویم که به عنوان یک جنبش با مطالبات مدنی به بلوغ و قوام برسد؟

ما توانایی‌هایی داریم که در صورت استفاده‌ی مناسب، می‌توانند یاری‌دهنده‌مان باشند که از مسیر درست چندان منحرف نشویم: جنبش ما “سر” دارد. مردمان سبز هوشمندانه رهبران اصلاح‌طلب و در راس همه میرحسین موسوی و تا حدودی شیخ مهدی کروبی را به عنوان رهبران جنبش پذیرفته‌اند. برای حرف آنها احترام قائل شده‌اند و به آنها ظرفیتی شبه کاریزماتیک اعطا کرده‌اند. اگر که خواسته‌های آرمانی من، از سوی راس جنبش نیز پذیرفته شده باشند امکان انحراف از مسیر تا حدود زیادی کم می‍شود. از جمله مسئولیت‌های مهم سر جنبش “که نمی‌دانم نسبت به آن تا چه میزان وقوف وجود دارد” دیده‌بانی جنبش است. سر جنبش موظف است مسیر مطلوب را مشخص کند و در صورت بروز انحراف در بدنه به سرعت عکس‌العمل‌های روشنگرانه نشان بدهد. سوال مهم: آیا آرمان من با آرمان راس جنبش تا حد قابل قبولی هم‌پوشانی دارند؟

امکان دیگر ما مقبولیت عمومی باورهای مدنی در بدنه‌ی جنبش است. جنبش ما بارها و بارها امکان انحراف به سوی خشونت را پشت سر گذاشته است. از یاد نبریم که ما جنبشمان را با راهپیمایی‌های میلیونی سکوت آغاز کردیم. یعنی چند میلیون آدم سبز در حالی که خیابان‌ها در مشتشان بود از هرگونه عمل خشن خودداری کردند. اطمینان دارم چه در آن روزها و چه امروز شعارهای انقلابی چندانی مقبولیتی نداشتند و ندارند اما سوال این است: آیا ممکن است انقلاب مقبولیت عمومی بیابد؟

ما آفت سرخوردگی به علت خشونت مفرط حکومت را پشت سر گذاشته‌ایم. با اطمینان می‌شود گفت کودتاچیان از تمام ظرفیت خشونت خود استفاده کرده‌اند و با وجود ضربه‌های تلخی که به جنبش زده‌اند نه توانسته‌اند ما را مایوس کنند و نه توانسته‌اند اکثریت ما را به سوی افراط‌گرایی “که برخورد با آن ساده‌تر است” سوق بدهند. این موضوع توانایی ما را گسترش می‌دهد اما باید توجه داشت که ما آفتی را هم در پیش رو داریم: آفت سرخوردگی در اثر فرسودگی. من از همان اول آنقدر خوش‌خیال نبودم که تصور کنم هدف‌های کوتاه‌مدت جنبش که بیشتر بهانه‌هایی برای شروع بودند امکان تحقق دارند. به همین دلیل از همان روزهای اول دغدغه‌ی فرسودگی و سرخوردگی جنبش ذهنم را مشغول کرده بود. ما موفق شده‌ایم جنبش را دو ماه شاداب نگه داریم اما… آیا فرسوده خواهد شد؟ و آیا به روزمرگی عادت می‌کنیم؟

چند سوال خیلی مهم: نظر شما درباره‌ی مسیر پیشاروی جنبش چیست؟ شما در این جنبش چه آرمانی را جستجو می‌کنید؟ آرمان راس جنبش چیست؟ آیا درباره‌ی آرمان جنبش اجماع داریم؟ آیا توانایی نسبی برای رسیدن به آرمانمان را داریم؟ امکان‌های ما برای پیش‌گیری انحراف از مسیر چیستند؟ از نظر من این سوال‌ها نیاز به پاسخ فوری دارند.

مجموعه‌ی ایده‌هایی برای سبز:

سبز به ما هویت بخشید

طرح مسئله: چه باید کرد که عادت نکنیم

ایده‌های راه‌گشا: هرگونه طرد رسمی عمومیت را می‌گسلد

قوام سبز در مقاومت ماست

با اسرای جنگی و منافقین هم اینطور برخورد نمی‌کنند  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 29 مرداد ماه سال 1388

یک نماینده‌ی اصولگرای مجلس: محسن روح‌الامینی مخالف احمدی‌نژاد بود؛ با اسرای جنگی و منافقین هم اینطور برخورد نمی‌کنند

حمیدرضا کاتوزیان، نماینده‌ی جناح اصولگرا در مجلس، با افشای این موضوع که جرم محسن روح الامینی مخالفت با احمدی‌نژاد بود، کشتار مخالفان را برای نظام زشت و باعث شرمندگی خواند. اما بخشهایی از این مصاحبه، به سرعت از روی سایت خبرگزاری حذف شد.


یک نماینده مردم تهران در مجلس کشته شدن محسن روح الامینی را یکی از نمونه‌های قابل تامل حوادث روزهای اخیر خواند و تاکید کرد که مجلس برای جلوگیری از عمیق‌تر شدن بحران باید مسائل مربوط به بازداشت‌ها و بازجویی‌ها را بررسی کند.


به گزارش خبرگزاری مهر، حمیدرضا کاتوزیان عضو شاخص فراکسیون اصولگرایان مجلس امروز در جمع خبرنگاران پارلمانی با ابراز تاسف از حادثه ایجاد شده برای فرزند دکتر عبدالحسین روح الامینی، این مطلب را بسیار تاسف‌انگیز و باعث شرمندگی توصیف کرد.


وی با بیان اینکه خانواده روح الامینی را کاملاً می‌شناسد و عبدالحسین روح الامینی قبل و بعد از انقلاب جزو مبارزین بودند، گفت: اتفاقی که برای محسن روح الامینی افتاد، برای ما بسیار دردناک بود. ایشان پسری بسیار سالم و مومن بودند. ممکن است ایده‌هایشان در مسایل سیاسی با تفکرات آقای احمدی نژاد جور در نیاید، ولی این تضارب آرا در کشور ضروری است و برخوردی که با ایشان شده است، برای زشت بود.


گفتنی است خبرگزاری مهر در این قسمت از سخنان کاتوزیان، ابتدا عینا سخنان وی را آورده بود که: «برای نظام زشت بود»، ولی اندکی بعد «نظام» را حذف می‌کند و حتی فراموش می‌کند که «برای» را هم حذف کند


به نوشته‌ی خبرگزاری مهر، کاتوزیان یادآور شد: اینکه ایشان 18 تیر به هر بهانه‌ای دستگیر شود و پیکرش را چند روز بعد تحویل خانواده بدهند، هیچ توضیح و توجیهی ندارد.


کاتوزیان اضافه کرد: مجلس باید تحرک بیشتری در این مورد داشته باشد، چون این مورد یکی از نمونه‌های بسیار مشابه است.


وی با بیان اینکه ظواهر نشان می دهد محسن روح الامینی مورد ضرب و شتم شدید قرار گرفته بود، گفت: کسانی که فضای سیاسی جامعه را امنیتی کردند، باید پاسخگو باشند.


نماینده تهران در مجلس گفت: نکته جالب این است که مجلس در مورد بازداشتی‌ها اطلاعی ندارد. ناجا از خود سلب مسئولیت کرده است و وزارت اطلاعات هم به ما می‌گوید ما در حاشیه هستیم. اگر این روند ادامه پیدا کند، آثار بسیار بدی برای کشور ایجاد خواهد شد و بحران عمیق‌تر می‌شود.


کاتوزیان با بیان اینکه قطعاً محسن روح الامینی جزو آشوبگران و اغتشاشگران نبود، گفت: این افراد حتی اگر آشوبگرهم باشند، قانون نحوه برخورد با آنها را مشخص کرده است. با اسرای جنگی و منافقین هم از این کارها نمی‌کردند و این مسایل باید جایی حل شود.


رئیس کمیسیون انرژی مجلس شورای اسلامی اظهار داشت: مسایل مربوط به زندان‌ها، بازداشت‌ها و بازجویی‌ها باید مورد بررسی مجلس قرار گیرد.

گفت و گو با روانشناس مرکز درمان قربانیان شکنجه/  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 29 مرداد ماه سال 1388

گفت و گو با روانشناس مرکز درمان قربانیان شکنجه/ مراحل مختلف شکنجه سفید چگونه اجرا می‌شود؟

دست داشتن در طرح کودتای مخملی و براندازی نظام، اعترافاتی است که این روزها از زبان شخصیت‌های سرشناس سیاسی در دادگاه‌های ایران می‌شنویم. این دادگاه‌ها که بسیاری از شخصیت‌های سیاسی ایران و جهان آنرا نمایشی خوانده‌اند، بی شک ذهن هر بیننده‌ای را با مقوله شکنجه درگیر می‌سازد. روانشناسان و مـدافعان حقوق بشـر ایـن اعتـرافات را نمـاد بارزی از اعمـال شکنجه سفید دانستــه‌اند. شکنجه سفید یا شستشوی مغزی چیست و چه چیز منجر به اعتراف کردن افراد تحت شکنجه می شود؟ روزآنلاین در این مورد با خانم دکتر ونک آنسون، روانشناس مرکز درمان قربانیان شکنجه در برلین گفت و گو کرده است. متن کامل این گفتگو را در زیر می‌خوانید:



مرکز درمان قربانیان شکنجه در برلین در سال 1992 تاسیس شده و در آنجا روانشناسان متخصص سعی می‌کنند بازداشت شدگان آسیب دیده یا جنگ زدگان روان پریش را با استفاده از شیوه های مختلف، درمان نمایند. آمار این موسسه نشان می‌دهد در سال 2008 در مجموع 547 نفر آسیب دیده ناشی از شکنجه یا جنگ، از 50 کشور جهان به این مرکز مراجعه کرده اند. در این میان اتباع کشور ترکیه با تعداد 119 نفر در رتبه اول و اتباع کشور ایران با 38 نفر پس از کشورهای چکسلواکی و لبنان در رتبه چهارم قرار دارند. خانم دکتر ونک آنسون، روانشناس پنجاه ساله که تجربه کار با بازداشت شدگان گوانتانامو، قربانیان جنگ عراق و همچنین بازداشت شدگان ایرانی را دارد، 9 سال است که در این مرکز کار می‌کند.
 

دکتر آنسون، نظر شما به عنوان یک روانشناس متخصص و با تجربه راجع به دادگاه های اخیر در ایران چیست؟

البته من گزارش تصویری ندیدم اما در روزنامه های آلمانی مطالب متعددی همراه با عکس بازداشت شدگان دیده و خوانـده ام. به جرات میتوانم بگویم که اشخاص بازداشت شده ای که آنجا آورده اند بی تردید هم از لحاظ فیزیکی و هم از لحاظ روحی روانی "شکنجه سفید" شده اند. این نوع شکنجه، سیستم فکری هر انسانی را به هم می‌ریزد. در ضمن این را هم باید اشاره کرد که برگزاری همین دادگاه‌ها در نوع خود توهین بزرگی است به شخصیت آن نخبگان و این خود بر پایه معیارهای دیده بان حقوق بشر یک نوع شکنجه محسوب میشود. به همین دلیل برگزاری این دادگاه های نمایشی که قصد تحقیر این افراد را دارد کاملا محکوم است.


شکنجه سفید بر چه پایه ای استوارست؟

اصول تئوری و عملی این شکنجه بر اساس دستاوردهای روانشناسان شکل گرفته است. متاسفانه باید گفت که در اینجا علم روانشناسی کمک زیادی به پیشرفت شکنجه سفید کرده است. پس از صدور بیانیه بین المللی حقوق بشر به تاریخ 10 دسامبر 1948 مسلما جوامع دموکراتیک و کلیه امضا کنندگان آن نسبت به رعایت همه بندهای آن بیانیه، از جمله بندی که هرگونه شکنجه را محکوم می کند، متعهد شدند اما واقعیت چیز دیگـری بود. قـدرت های بین المللی پس از پایان جنگ جهانی دوم درگیر بحران و کشمکش های سیاسی جدی شده بودند. آغاز جنگ سرد، حمله اسرائیل و اشغال فلسطین، آپــارتـایـد برای سـرکوب جنبــش آزادی بخش آفریقای جنوبی، همه و همه نظامیان و دستگاه های اطلاعاتی قدرت ها را به چالش کشیده بود. در این میان دیگر صرفا گرفتن اطلاعات از بازداشت شدگان برای نظامیان و دستگاه های اطلاعاتی کافی نبود بلکه گرفتن اعترافات از شخصیت های سرشناس در مقابل دوربین به نظر ضروری تر می رسید. نکته مهم این بود که اعترافاتی که از شخصیتها با اعمال شکنجه گرفته می شد به شیوه ای باشد که به ظاهر، آثــاری از جراحت های ناشی از آن به چشم اقشــار جامعه نخورد تا باور آن اعتــرافات را راحت تر ســازد ! شاید به همین دلیل در CIA این شکنجه به شکنجه تمیز هم معروف است. از این روی استفاده از دستاوردهای روزافزون علم روانشناسی، در شیوه و ساختار بازجویی ها برای دستگاه های اطلاعاتی از اهمیت ویژه ای برخوردار شد.

 

آیا همچنان همکاری میان روانشناسان و شکنجه گران ادامه دارد؟

بله. پس از یازدهم سپتامبر 2001 این همکاری به اوج خود رسید. در آنـزمان به بهانه مبارزه با تروریسم، سازمان های CIA و پنتـاگون هـزینه هنگفتی به موسسـه سـرشناس American Psychological Association پرداختند تا روانشناسان این موسسه به کارمندانشان تعلیم و آموزش جهت استفاده از شکنجه روانی در بازجویی ها را بدهند. سال 2007 این موضوع از طریق رسانه ها فاش گردید و امروز ما می دانیم که از شکنجه سفید در زندان ابوغریب و بازداشتگاه گوانتانامو استفاده شده است. نظام های دیکتاتوری هم مسلما از این نوع شکنجه بطور گسترده ای در طی سالهای متوالی استفاده کرده اند. ما قربانیان فراوانی از کشورهای ایران، عراق، افغانستان داشته ایم.

 

شکنجه سفید چگونه عمل میکند؟

انسانها موجوداتی اجتماعی هستند. زمانی که شما تمام روابط عاطفی و اجتماعی را از ایشان بگیرید، ضربه شدیدی می خورند. شکنجه سفید مبتنی بر محرومیت حسی و ایزوله نگهداشتن شخص است. فرد مربوطه اکثر اوقات بطور غیرمنتظره دستگیر شده، چشم بسته از دالان ها یا مسیرهای پیچ در پیچ به یک سلول انفرادی برده میشود، در آنجا روزها دور از هرگونه اطلاعات و تماس با دنیای خارج میماند. وی همچنین اکثرا امکان دسترسی به خانواده، وکیل، تلفن، روزنامه و کتاب را ندارد. این همراهست با بازجویی های طولانی با روش سوال های مکرر، تکراری، بحث و جدل، تهدید، تلقین یا مرام آموزی، تشویق، خشونت همراه با کم خوابی های بیش از 14 ساعت. بازداشت شده اغلب جز بازجوی خود فرد دیگری را نمیبیند. بازجو در اکثر موارد در مورد بازداشت شده اطلاعات گسترده ای دارد، با این حال تمام سعی خود را میکند تا هـرچه بیشتـر از زبـان خود او در مورد روحیــه و ویـژگـی های شخصیتی اش آگاه تر شود. زیرا هر چقدر شناخت فرد بازجو از بازداشت شده کامل تر باشد او میتواند خیلی مشخص تر روی زندانی کار کند. بازجو به مرور از آن نکته ها استفاده و سعی میکند او را به شیوه های مختلف شدیدا تحقیر و بی اعتماد به گذشته خود سازد. یعنی میتوان گفت که هدف اصلی این نوع بازجویی ها در مرحله اول تسریع شکستن ارزش های زندانی توسط تضعیف اراده وی است.

 

از محرومیت های حسی گفتید، میتوانید بگویید ساختار آن چگونه است؟

بله. میشود گفت این متد نسبتا در شکنجه سفید جدید است و اولین بار در مورد بازداشت شدگان گوانتانامو بطور گسترده به چشم خورد. آن هم به این صورت که فرد زندانی را از کلیه حواس پنجگانه اش محروم میسازد. بازداشت شده را اغلب با چشم بند یا در تاریکی مطلق نگه میدارند، ماسک بر روی دهان و بینی اش میبندند تا بویی به مشامش نرسد، گوشهایش را میپــوشاننــد تا صدایـی نشنـود. حتـی به روی دستـانش دستــکش می کشند تا حس لامسه را از او بگیرند و به آن دستبند میزنند. به همین شکل کاملا مانند مومیایی شده دوزانو آنها را در گوشه ای نگه میدارند. در مقوله روانشناسی ما این را میدانیم که کافیست هر انسانی را برای مدت کوتاهی از حواس پنجگانه اش محروم کنند، او تعادل خود را کاملا از دست می دهد و دچار وهم میشود.به علاوه سیستم گوارشی اش مشکل پیدا میکند، قـدرت جهت یابی اش مغشوش و دچار مشکل بیخوابی می شود و کاملا چه از لحاظ فیزیکی، چه از لحاظ روحی سیستم اش به هم میریزد. این هم جزیی از شکنجه سفید است.هدف اصلی از ایـن کار این است که بازداشت شده را از طریق محرومیت از حــواس پنجـگانـه اش، از لحاظ روحی به مرحله کودکی برگردانند. تکرار این پروسه باعث می شود که بازجو برای بازداشت شده، حکم یک حامی را داشته و به این ترتیب بازداشت شده احساس تعلق خاطر به بازجوی خود پیدا می کند. در این مقطع که زندانی مانند کودک بی تجربه ای که قدرت تشخیص دوست از دشمن را ندارد یا حتی قادر به حفظ خود در مقابل بروز هرگونه خطر نیست، می توان حس تلقینی در او بوجود آورد که بازجو برای او حتی نقش دوست یا پدر را ایفا کند.

 

آیا میتوانید چند مثال از رفتار بازجو با بازداشت شده بزنید؟

مبنای رفتار بازجو در شکنجه سفید بر پایه برخورد های متضاد با فرد زندانی است. در این روش بازجو در نقش دوست و دشمن ظاهر میشود. با اطلاعات دقیقی که در مراحل قبلی از شخصیت بازداشت شده به دست آورده، بازجو میتواند ساعتها با سوال های تکراری، خسته کننده، در مورد یک موضوع یا نکته خاص، بازداشت شده را تحت فشار قرار دهد. فشار روحی دیگری که به زندانی وارد میشود توسط اطلاعات غلطی است که بازجو به شخص میدهد. اینکه مثلا از وضعیت جسمی بد خانواده اش میگوید و اینکه افراد نزدیک فامیل مانند پدر یا مادرش یا همسر و فرزندانش بیمار هستند. یا به عنوان گروگان دستگیر شده اند، که قطعا تمام اینها کذب محض است. بازجو از این طریق موفق می شود تا فرد بازداشت شده در آن شرایط را به تدریح آماده پذیرش و جایگزین کردن ارزشهای جدید کند.

 

آیا در شکنجه سفید از قرص یا دارو هم استفاده میکنند؟

بله. معمولا داروها هم دو نوع هستند. همانطور که شیوه بازجویی گاه مهربانانه و گاه خشونت آمیز است، داروها هم، گاه تاثیر شادکننده و گاه تاثیر آرام بخش دارند. به نظر من به احتمال زیاد قبل از شروع دادگاه های نمایشی در ایران به شرکت کنندگان داروی شادبخش داده اند. در چندین مقاله ای که همراه با عکس در روزنامه های آلمانی خواندم به این اشاره شده بود که بخصوص آقای ابطحی و همینطور آقای عطریانفر، بطور غیرعادی سریع صحبت می کردند. من با افرادی که با آقای ابطحی آشنایی نزدیک داشتند صحبت کردم؛ آنهابه این مسئله تکیه داشتند که آقای ابطحی سابقا خیلی آرام و شمرده صحبت می کردند و ضمنا حالت چشمانشان تغییر کرده است. میتوان این نتیجه گیری را کرد که به آقای ابطحی دارو داده باشند.

 

آیا فرهنگ در شکنجه سفید اهمیتی دارد؟

نقش فرهنگ خیلی مهم است. مثال ایران را بزنیم که در آنجا بحث مذهب بسیـار مهـم است. از اسلام و دین برای اعمال شکنجه سفید بهره می گیرند. برای بازداشت شدگان در حین بازجویی آیات قرآن میخوانند، از باورها و احساسات مذهبی این افراد بطـور بیشرمـانـه ای سوءاستفاده میکنند. یا بحث غیرت و غرور مردانگی. من چندین مراجعه کننده مرد ایرانی داشتم که آنها را با آزار جنسی خواهر یا زن یا دخترشان تهدید کرده بودند. آنها را اینگونه شکسته بودند. هر چند من فکر میکنم با این شیوه هر مردی را میتوان شکست.

 

آیا در شکنجه سفید کار خاصی انجام می شود که بتوان گفت در همه فرهنگ ها و بر اکثر افراد تاثیرگذار است؟

بله؛ آن شکنجه جنسی است. اغلب بازداشت شدگان در این مرحله می شکنند. این هم از طرق مختـلف اعمال می شود. مثـلا بازداشت شدگان را با چشمان بسته لخت می کنند و به میان جمعی می برند و از آنان می خواهند خود ارضایی کنند یا جلوی جمع به کسی تجاوز کنند. با زنان مسلما عکس آن را عمل می کنند یعنی به آنان در جمع تجـاوز می کنند یا فردی (یا حتی چندین نفر به نوبت) به یک زن تجاوز می کند و او را کـاملا تحقیـر کـرده و آزار می دهند. من آسیب دیدگان شکنجه از ایران داشتم که عینا این بلا سرشان آمده بود.

 

هدف نهایی شکنجه سفید چیست؟

هـدف اصلـی بازجو از شکنجه سفید، تخـریب فـردی شخص زنـدانی و نهایتا همانند سازی اش است. بوسیله شکنجه سفید میتوان اراده فرد را خرد کرد. به عبارت دیگر میتوان گفت که شستشوی مغزی در اصل نوعی جایگزینی سیستم فکری جدید در برابر سیستم فکری سابق فرد بازداشت شده محسوب می شود.بدین ترتیب می توان هر اعترافی را از فرد بازداشت شده گرفت. او را مقابل دوربین گذاشت و یا دادگاه های نمایشی برپا نمود. البته یک هدف دیگر از اعمال شکنجه سفید برای سیستم های دیکتاتوری، تاثیر منفی ابراز پشیمانی سرشناسان سیاسی در مقابل دوربین بر روی طرفداران ایشان و سلب امید از آنان است که البته این هدف در دنیای ارتباطات امروزی و عصر اطلاعات بی فایده است.

 

چگونه یک فرد می تواند در برابر شکنجه سفید مقابله کند؟

راستش دیر یا زود هر انسان را میتوان شکست! میدانم که این حرف تلخ است اما واقعیت دارد. البته هرچقدر راجع به جزییات این شکنجه صحبت شود انسان میداند که چه در انتظارش هست و خوب تا حدی خود را آماده میسازد اما این را هم باید بگویم که این شکنجه به علت کارآمدی اش و اینکه همواره در حال آزمایش و تکامل میباشد، خیلی سخت قابل مقابله است.

 

با تجربه ای که دارید آیا بازداشت شدگان اخیر در ایران پس از آزادی شانسی دارند که به حالت قبلی یا طبیعی باز گردند؟

یکی از مشکلات اساسی زندانی آزاده شده صحنه های دلخراشی است که بصورت Flashback بطور متداوم به سراغ او می آید. از دید علم روانشناسی تجربه ناگوار، بسیار سخت از ذهن پاک می شود بخصوص اگر همراه با تصاویر خشونت آمیز و یا همراه با بوهای آزار دهنده ب باشد. تصویر و بو، بیشترین تاثیر منفی و ماندگارترین ناهنجاری روحی را برای انسان به بار می آورند. همانطور که می دانید من در سالهای اخیر تعداد زیادی مراجعه کننده ایرانی داشتم که عده ای از آنها مدتی پیش از این معالجه روانشناسی شان به پایان رسیده بود، اما امروز تعدادی از آنان با دیدن تصاویر جدید شکنجه از ایران و تصاویر کتک زدن ها با باتوم، مجددا دچار مشکل شده اند. شبها کابوس می بینند و در اصل باید برای آنها دوره جدید معالجه گذاشته شود. پس می بینید که حتی زمانی که روان درمانی فرد قربانی تمام شده، با دیدن تصاویر مشابه به آنچه که کشیده است، دوباره دچار بحران روحی می شود. این بسیار دردآور است.

 

نقش خانواده و جامعـه در بهبود بخشیدن به شرایط بحرانی فرد آسیب دیده چیست؟

نکتـه ای که پس از آزادی این افراد مهم است، فضـایی است که از آن پس در آن قرار میگیرند. این اشخاص چون در زندان شدیدا تحقیر شده و در نتیجه، آن اعترافات کاذب را کرده اند، بسیار نگرانند که محیط بیرونی چه برخوردی با آنها خواهد داشت. بنابراین فقط درک افراد نزدیک از شرایط روحی آنها کافی نیست، بلکه درک جامعه هم از موقعیت بسیار دشوار آنان در زندان، حائز اهمیت میباشد. کسی حق ندارد آنها را سرزنش کند. ما می گوییم که جیثیت از دست رفته آنها باید به آنها بازگردانده شود. و این وظیفه هر انسان با وجدان است که نگذارد آن افراد دچار بحران شخصیتی جبران ناپذیر شوند. آنها نباید دچار حس تنفر از خود شوند بلکه باید آنها را با آغوشی باز پذیرفت و گذاشت تا به مرور از آنچه به آنان در زندان گذشته صحبت کنند. این کار خیلی زمان میبرد و مسلما کمک حرفه ای مثل روان درمانی میتواند به آنها در جهت حل و فصل آسیبی که دیده اند کمک کند. اما همین که از آن محیط بسته خارج شوند و دوباره در ارتباط با عزیزان خود باشند و به اطلاعات درست دسترسی داشته باشند، خود بسیار مثبت است.

 

مادرم مرگ کیانوش را باور نمی‌کند  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 29 مرداد ماه سال 1388

مصاحبه‏ای با برادر شهید کیانوش آسا

مادرم مرگ کیانوش را باور نمی‌کند


رادیوفردا، در مصاحبه‏ای با کامران آسا، برادر شهید کیانوش آسا، با وی به گفتگو نشسته است. متن این مصاحبه در پی می‏آید:


رادیوفردا: آقای کامران آسا تعریف کنید که چگونه برادرتان با این موج سبز همراه شد و چه اتفاقی برایشان افتاد؟

کامران آسا: یک روز بعد از انتخابات ، یعنی شنبه غروب او دوباره به تهران برگشت. روز یکشنبه تجمعی در خیابان ولی عصر تهران برگزار شد که طبق گفته‌ی دانشجویان، او نیز در تجمع حضور داشت. روز دوشنبه که تجمع میلیونی میدان آزادی برگزار شد او نیز همراه با تعدادی از هم‌کلاسی‌هایش دراین تجمع شرکت کرد. همان زمان بود که مادرم با من تماس گرفت و گفت که تلفن کیانوش جواب نمی دهد. من هم چندین بار با او تماس گرفتم. با خواهرم و با دوستانی که در تهران حضور داشتند تماس گرفتم اما موفق نشدیم از کیانوش خبری دریافت کنیم . یکی دو روز از طریق تلفن موضوع را پیگیری کردیم. برداشت‌مان این بود که حتما گوشی را خاموش کرده یا دلیل دیگری داشته است . این غیبت از سوی او قبلا هم پیش آمده بود و ما انتظار اتفاق خاصی را نداشتیم.

آیا مادرتان وحشت داشت که کیانوش در تظاهرات شرکت کند؟

مادرم از روی غریزه مادری و رابطه عاطفی، چیزهایی را تشخیص داده بود . لحظه‌ای که کیانوش می‌خواست از خانه به مقصد تهران بیرون برود مادرم اصرار می کرد که در تظاهرات شرکت نکند. منظورم مادرم این بود که مبادا برای درس کیانوش مشکلی ایجاد شود. هیچ کس انتظار مرگ کیانوش را نداشت.

کیانوش به مادرم گفته بود که نگران نباشد. او به مادرم گفته بود که دو هفته دیگر برمی‌گردد . او در امتحان استخدام پتروشیمی اهواز و کرمانشاه و همچنین برای تدریس در دانشگاه کرمانشاه قبول شده بود. به مادرم گفته بود دو هفته دیگر برمی گردد و یکی از این پیشنهادات را قبول می‌کند. دو روز بعد یعنی روز چهارشنبه، دو روز بعد از تجمع آزادی به قطعیت رسیدیم که کیانوش از دستگیر شدگان است. من و خواهرم به تهران رفتیم شب که رسیدیم بدترین حالتی را که من پیش بینی کرده بودم این بودکه کیانوش یکی از زخمی شدگان باشد. به بیمارستان رسول اکرم رفتیم و لیست زخمی شدگان را نگاه کردیم اما او جزء لیست زخمی ها نبود.

چرا بیمارستان رسول اکرم؟

به ما گفته بودند که چون این بیمارستان به آزادی نزدیک است زخمی‌ها را به آنجا منتقل کرده‌اند. از در که وارد شدیم از ورود ما به بیمارستان ممانعت کردند اما به هر شکلی بود اطلاعاتی بدست آوردیم دال بر این که کیانوش جزء زخمی‌شدگان نیست. روز بعد بود که گشتن در دادگاه‌ها و زندان اوین را آغاز کردیم.

جوابی به شما می دادند؟

از زندان اوین، پلیس امنیت، حفاظت اطلاعات ناجا، آگاهی شاپور و هر جایی که به ذهنمان می‌رسید سر زدیم ولی چون از سوی زندان اوین روزی یا دو روزی یکبار اسامی زندانیان جدید اعلام می‌شد، من خودم حداقل روزی یکبار به زندان اوین سر می‌زدم. حدود یک هفته گذشت ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدیم. سه شنبه هفته بعد با این احتمال که شاید کیانوش جز زخمی ها باشد با خواهرم پرستو صحبت کردم و اصرار کردم که یکبار دیگر مجدداً به بیمارستان‌ها سر بزنیم. همه بیمارستان‌ها را چک کردیم اما باز هم ازکیانوش خبری نبود. یکی از دوستان‌مان پیشنهاد داد که به پزشکی قانونی سری بزنیم. ما پرسیدم برای چه پزشکی قانونی؟ آنجا که مرتبط با اجساد است. بدترین تصور ما این بود که کیانوش بایستی جز بازداشت شدگان یا زخمی ها باشد.

روز چهارشنبه هفته بعد. صبح من وخواهرم به پزشکی قانونی رفتیم . یکنفر گفت که اسم کیانوش جزء لیست کشته‌شدگان نیست اما تعدادی مجهول‌الهویه هم وجود دارد. عکس‌هایی را به ما نشان دادند که کشته یا زخمی با صورتهای خون آلود بودند به تصویری رسیدیم که ناگهان پرستو فریاد زد این تصویر کیانوش است. من باور نکردم. کیانوش شاداب و چهر ه ای دانشمندگونه داشت. اما آن تصویر ، عکس جوانی با دهانی پرخون بود. برای من غیر قابل باور بود . تصور می کردم این عکس فقط شبیه به کیانوش است . خواهرم گفت چرا خودت را فریب می دهی؟ دقت که کردم دیدم کیانوش است. هیچ وقت آن لحظه را فراموش نمی‌کنم. هنوز هم مرگ او را باور نکرده ام.

در نهایت توانستید اطلاعاتی درباره نحوه مرگ وتاریخ تحویل جسد برادرتان به سردخانه، کسب کنید؟

کیانوش روز ۲۵ خرداد ماه حوالی میدان آزادی با اصابت تیر به پهلویش زخمی شد . بر اساس گفته ی شاهدان او فقط یک گلوله خورده بود اما به راحتی دست و پا وگردنش را تکان می داد و حتی سرش را برمی گرداند. کیانوش را از محل دور می کنند وبا آمبولانس به بیمارستان منتقل می کنند . ما روز سوم تیر ماه جسدش را شناسائی کردیم .و جسد او چهار روز بعد از زخمی شدنش به پزشکی قانونی منتقل شده بود . یعنی روز ۲۹ خرداد ماه . اما وقتی جسد او را در پزشکی قانونی شناسائی کردیم علاوه بر جای گلوله در کمرش، یک گلوله هم وارد گردنش شده بود. که به احتمال ۹۰ درصد علت مرگش هم همین گلوله اصابت شده در گردنش بود نه گلوله کمرش.

متوجه شدید که گلوله موجود در گردنش کی و کجا به او اصابت کرده است؟

ما هم همین سوال را داریم. به پزشکی قانونی گفتیم که اطلاع داریم که روز حادثه او فقط یک گلوله خورده است اما آنها هیچ توضیحی در این مورد به ما ندادند.

آیا با مقامات دولتی هم تماس گرفتید؟

مراجعی که وجود دارد وکیل، پزشکی قانونی و قوه قضاییه است. پزشکی قانونی که فعلا به هیچ وجه جوابگوی ما نبوده است. می‌خواهیم به تهران برگردیم و موضوع را پی‌گیری کنیم. مهمترین مسئله‌ای که برای ما وجود دارد آن چهار روز مجهول در زندگی کیانوش است.

مراسم چهلم کیانوش چگونه برگزار شد؟

ساعت ۵ و ۳۰ دقیقه تا ۷ شب مراسم او در تالار با آرامش برگزار شد و مراسمی بسیار باشکوه بود.بعد از آن همگی بعد از تالار بر سر مزار رفتیم. در آنجا مراسم تنبور نوازی برگزار شد. برادر بزرگمان چند لحظه ای صحبت کرد او بعد از صحبت‌هایش می‌خواست از حضار تشکر کند که با سکوت و آرامش خودشان جلسه را به پیش برده بودند که متاسفانه اتفاقی افتاد که نباید پیش می آمد.

آن اتفاق چه بود؟

دست برادر بزرگم را گرفتند و اصرار داشتند که به زور او را سوار ماشین کنند . این حالت باعث تحریک عده دیگری هم شد.

یعنی می خواستند برادرتان را هم بازداشت کنند؟

ظاهر امر این را نشان می‌داد. در این میان مادرم و دو خواهرم جلوی ماشین را گرفتند و برادرم را به زور از ماشین بیرون آوردند. آنها هم توی صورت مادر و خواهرانم اسپری فلفل پاشیدند. تعدادی را دستیگر و تعدادی را هم مورد اذیت و آزار قرار دادند، چیزهایی که نباید اتفاق می‌افتاد.

عاقبت دستگیر شدگان چه شد؟

برادرم را از صحنه دور کردیم اما ۱۲ تن دیگر دستگیر شدند که بعد از ۴۸ ساعت با طی مراحل قانونی آزاد شدند.

این افراد قرار است دادگاهی شوند؟

از یکی از آنان که آزاد شده بود پرسیدم. گفت بله. کارتی گرو گذاشتیم و قرار است جلسه دادگاه برایمان تشکیل شود.

به چه جرمی؟

والله ما هم نمی‌دانیم. جوابی برای این سوال ندارم.

شما تصمیم دارید چگونه پرونده قتل کیانوش را پیگیری کنید؟

امید بزرگمان به وکلای واقعی است. جاهایی حرف‌هایی دال بر دلجویی از خانواده کشته‌شدگان زده می‌شود. من همین جا به عنوان برادر کیانوش، از سوی خودم و خانواده‌ام اعلام می‌کنم که هیچ نوع دلجویی از سوی دولت را نمی‌خواهیم و هیچ احتیاجی به این مدل دلجویی‌ها نداریم . ما از راه قانونی وکیل گرفته‌ایم و از طریق قوه قضاییه پیگیر موضوع هستیم تا جایی که علت حادثه را بفهمیم. بدانیم که علت حادثه چه بوده است. به ما بگویند بعد از مشخص شدن موضوع، آیا عاملین این اتفاق محاکمه خواهند شد؟ متاسفانه ما به کرات می‌شنویم که به جای اینکه عاملین این قبیل اتفاقات لایق محاکمه بدانند، می‌گویند که آقای موسوی و خاتمی و کروبی بایستی محاکمه بشوند! این هم یکی از مدل‌های جدید طنز در کشور ماست.

شما چه کسانی را مسئول مرگ برادرتان می‌دانید؟

ترجیح می‌دهم به این سوال شما جواب ندهم.

در این مدت با دوستان کیانوش در تماس بوده‌اید؟

بله. بعد از مرگش هم بله.

آنها چه می‌گویند؟

آنها هم کمتر از ما خراب ماجرا نیستند. هر کدام که می‌آیند می‌گویند کیانوش فقط متعلق به شما نبود. بلکه برادر و دوست ما بود. کسی بود که بر زندگی ما هم تاثیرات عمیق داشت.

در میان این ماجراها چه چیزی بیشتر از همه رویتان تاثیر گذاشت؟

مرگ کیانوش برای خانواده ما فاجعه بزرگی بود. مادرم هیچوقت مرگ او را باور نمی کند. می‌گوید کیانوش روزی که رفت قول داد که تا دو هفته بعدش برخواهد گشت. من امیدم به برگشت کیانوش است. خیلی دوست دارم برگردد و سر کار برود. چندین سال است که او به‌خاطر ادامه تحصیلاتش دور از خانه بوده، مادرم می‌گوید منتظر کیانوشم. او باور نمی کند که کیانوش زیر خروارها خاک خوابیده است.

شکنجه‌های محرز شده برای مجلس  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 29 مرداد ماه سال 1388

شکنجه‌های محرز شده برای مجلس: عریان کردن بازداشت‌شدگان و جلوگیری از رفتن به دستشویی

عضو فراکسیون اکثریت مجلس: مسئول بازداشتگاه کهریزک، حسین فدایی بود

یک عضو فراکسیون اکثریت مجلس در گفت‌وگو با خبرنگار «موج سبز آزادی» مسئول مستقیم بازداشتگاه کهریزک را معرفی کرد. این نماینده اصولگرا که خواست نامش فاش نشود، تصریح کرد که حسین فدایی، نماینده تهران و دبیرکل جمعیت ایثارگران، مسئولیت این بازداشتگاه را در حوادث پس از انتخابات بر عهده داشته و این موضوع برای کمیته ویژه مجلس ثابت شده است.


به گزارش موج سبز آزادی، این نماینده در عین حال ابراز داشت: تاکنون دو فقره از برخوردهای خلاف شان انسانی در بازداشتگاه‌ها برای کمیته ویژه مجلس برای رسیدگی به وضعیت بازداشت‌شدگان محرز شده است که مورد اول عریان نگه داشتن متهمان به اغتشاش در بازداشتگاه‌ها و دیگری ممانعت از اجابت مزاج آنها بوده است.

اعضای کمیته مزبور تاکید می‌کنند که بررسی دیگر ادعاهای مطرح شده درباره وضعیت بازداشتگاه کهریزک و دیگر بازداشتگاه‌ها نیز ادامه دارد.

«موج سبز آزادی» یادآور می‌شود حسین فدایی، دبیر کل جمعیت ایثارگران، از حامیان پر و پا قرص محمود احمدی‌نژاد در انتخابات دهم ریاست جمهوری بود و با برخی مسئولان بیت رهبری نیز ارتباطات نزدیکی دارد.

جالب است که او در مراسم تشییع جنازه محسن روح‌الامینی نیز که در بازداشتگاه تحت مسئولیت او بر اثر شکنجه به شهادت رسید، حضور یافته بود! علاوه بر روح‌الامینی، نام حداقل دو تن دیگر هم که در کهریزک به شهادت رسیده‌اند، تاکنون مشخص شده است: محمد کامرانی و امیر جوادی لنگرودی.

بازداشتگاه کهریزک که چند سال پیش به بهانه نگهداری اراذل و اوباش تأسیس شد و برخلاف قانون زیر نظر نیروی انتظامی بود و نه سازمان زندان‌ها، در جریانات پس از انتخابات به محل نگهداری دستگیرشدگان اعتراضات خیابانی تبدیل شده بود که به دلیل عدم رعایت ضوابط انسانی، رهبر نظام دستور تعطیلی آن را صادر کرد.

 

نمونه‌ای از شکنجه‌های کهریزک، از زبان یک نماینده مجلس  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 29 مرداد ماه سال 1388

نمونه‌ای از شکنجه‌های کهریزک، از زبان یک نماینده مجلس

شوک الکتریکی به بدن خیس و عریان زنان!

یک نماینده مجلس در گفت‌وگو با «موج سبز آزادی» از شکنجه زنان زندانی در کهریزک خبر داد. این در حالی است که پیش از این هیچ گزارشی درباره بازداشت زنان در این بازداشتگاه غیرقانونی منتشر نشده بود.


این نماینده مجلس که نخواست نامش فاش شود، با اشاره به بازدید گروهی از نمایندگان مجلس از زندان اوین و بند زنان، خبر داد که برخی از زندانیان در حضور نمایندگان و مقامات دادستانی از شکنجه‌های فجیع صورت گرفته در بازداشتگاه کهریزک پرده برداشته‌اند.

شرح ماجرا را از زبان این نماینده می‌خوانیم: در بند زنان، پرسیده شد: چه کسانی سؤال دارند؟ تعداد زیادی دستشان را بالا بردند. پرسیده شد: چه کسانی در کهریزک بودند؟ از یکی از آنان خواسته شد در مورد رفتاری که با وی صورت گرفته، توضیح دهد. یکی از خانم‌ها گفت: در کهریزک، در حالی که مرا کاملا عریان کرده بودند، از من خواستند وارد یک بشکه آب شوم، سپس بارها در آن بشکه به من شوک الکتریکی وارد کردند، به طوری که تمام چهار ستون تنم می‌لرزید!

به گفته این نماینده، این زن شجاع زندانی سپس از نمایندگان پرسیده است: آیا شما واقعا خود را نمایندگان مجلس شورای «اسلامی» می‌دانید؟!

روایتی کامل‌تر از ماجرای بازدید نمایندگان از اوین  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 29 مرداد ماه سال 1388

روایتی کامل‌تر از ماجرای بازدید نمایندگان از اوین و اتفاقات پس از آن

«گفت به من تجاوز شده، مرتضوی خودش آمد و او را برد»

«موج سبز آزادی» پیش از این به دو نمونه از شکنجه‌هایی که از سوی زندانیان به اطلاع نمایندگان مجلس رسیده، اشاره کرده بود که در پایین همین خبر به آنها اشاره شده است. اما آنچه می‌خوانید، گزارش دیگری است که بخشی از ماجرا را به طور کامل‌تر شرح می‌دهد و از نقش سعید مرتضوی در ربایش پسر جوانی که موضوع تجاوز به خود را مطرح کرده بود، پرده برمی‌دارد. مشروح ماجرا را بخوانید:


زمانی که آقای بروجردی با هیئت همراه از زندان اوین بازدید کرد، از بند عمومی بازداشتی‌های حوادث اخیر در قرنطینه‌ی اندرزگاه هفت زندان اوین هم بازدید کرد.

به گزارش موج سبز آزادی به نقل از شاهدان عینی، در جریان این بازدید، شخصی هنگام صحبت زندانیان از طرف هیئت مجلس از آنان فیلمبرداری و شخصی دیگر با آنها مصاحبه می کرد و جالب اینجاست که این افراد هر دو از شکنجه‌گران زندان بودند که بازداشت‌شدگان آنها را می‌شناختند!

بر اساس این گزارش، فردی که بسیار مورد آزار و اذیت قرار گرفته بود، برای صحبت کردن بلند شد و خود را ع.ب معرفی کرد و گفت قبل از اینکه به زندان اوین منتقل شود، در کمپ کهریزک بوده و بارها به صورت وحشیانه‌ای توسط باتوم مورد تجاوز قرار گرفته است، به طوری که هنوز هم هر روز مقداری خون از او دفع می شود.

به گزارش موج سبز آزادی به نقل از یکی از زندانیان که شاهد این ماجرا بوده، هنگام طرح این صحبت‌ها، توسط گروه همراه نمایندگان مجلس (همان بازجویان آشنا برای بازداشت‌شدگان) از این فرد فیلم گرفته می‌شد و قدرت‌الله علیخانی که تنها عضو اصلاح طلب کمیته‌ی پیگیری مجلس است، در حالی که از صحبت‌های این جوان تحت تاثیر قرار گرفته بود، دیگر طاقت نیاورد و با ناراحتی آن بند را ترک کرد.

به گفته این شاهد عینی، پس از آنکه صحبت‌های این زندانی تمام شد، آقای بروجردی هماهنگ کرد که این شخص را برای درمان به بهداری بازداشتگاه ببرند. بعد از نزدیک نیم ساعت که هیئت همراه بند را ترک می‌کنند، ع.ب که مورد تجاوز قرار گرفته بود، به بند باز می‌گردد و به دیگر زندانیان خبر می‌دهد که برای درمان او هیچ کاری صورت نگرفته است.

این شاهد عینی به «موج سبز آزادی» خبر می‌دهد: اما اتفاقی که همه‌ی بازداشتی‌های همبند این پسر جوان را ناراحت کرده، این است که دو ساعت بعد از بازگشت این فرد به بند، شخص قاضی مرتضوی به بند عمومی آمده و به وی می‌گوید که وسایلش را جمع کند، و او را با خود می‌برد و دیگر هیچ یک از بازداشتی‌ها او را نمی‌بینند.

وی سپس با ابراز نگرانی شدید نسبت به سرنوشت این جوان بازداشتی، می‌گوید: با توجه به اینکه تجاوز در زندان‌ها توسط حکومت شدیدا تکذیب شده است، احتمال این امر می‌رود که برای از بین بردن شواهد به این شخص آسیبی رسیده باشد. لااقل زندانیان احتمال این امر را بسیار بالا می‌دانستند.

شکنجه گر سابق ساواک در خدمت احمدی نژاد  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 29 مرداد ماه سال 1388

شکنجه گر سابق ساواک در خدمت احمدی نژاد

 

شهرزاد نیوز: به گزارش "ولت آنلاین" آلمان، احمدی نژاد برای در هم شکستن زندانیان سیاسی، جواد آزاده، بازجویی که حرفه خود را در ساواک آموخته، را به خدمت گرفته است.
در ادامه گزارش آمده است: جواد آزاده متخصص اعتراف گیری های اجباری است. به نظر وی، دیر یا زود حقیقت برملا می شود. روزنامه روشنفکری ایتالیا "ایل فوگلیو"، به نقل از خاتمی، درباره وی می نویسد: " او مظهر شکنجه گران قرون وسطی است."
جواد آزاده، همان بازجویی است که در سال 1998 متهمین قتل های زنجیره ای را بازجویی می کرد و همسر سعید امامی، متهم اصلی پرونده، را وادار کرده بود تا اتهام وابستگی به اسرائیل و ارتباطات نامشروع خود را بپذیرد.
در آن زمان اصلاح طلبان اعمال او را محکوم و محافظه کاران او را طرد کرده بودند، اما اکنون مدتی است که وی دوباره به کار گرفته شده است.

شهیدی دیگر حمید حسین بیگ عراقی، 22 ساله  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 29 مرداد ماه سال 1388

خبرگزاری هرانا : حمید حسین بیگ عراقی، 22 ساله ساکن بلوار نبرد جنوبی شهر تهران روز 30 خردادماه در حال تردد در خیابان انقلاب تهران حین بازگشت به منزل به ضرب گلوله مستقیم نیروهای لباس شخصی به قلب، به قتل رسید.
جان باختن وی پس از مدتها بی اطلاعی و سرگردانی خانواده توسط پلیس امنیت به آنان اعلام و برای تحویل دادن جسد مبلغ 12 میلیون تومان از خانواده طلب هزینه شد که پس از پیگیریهای خانواده با پرداخت مبلغ 5 میلیون تومان توسط آنان، در تاریخ 4 تیرماه جسد به خانواده تحویل شد.

پس از مراسم تشیع، پیکر وی در بهشت زهرا تهران به خاک سپرده شد.

وبلاگ وقایع پس ازانتخابات

پیام مرجع عالیقدر حضرت آیت‏اللَّه سیدعلى‏محمّد دستغیب  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 29 مرداد ماه سال 1388

پیام مرجع عالیقدر حضرت آیت‏اللَّه سیدعلى‏محمّد دستغیب

پیرامون بیانیه ‏اخیر جمعى از اعضاء مجلس خبرگان‏ رهبری

 بیانیه‏اى را مشاهده کردم که جمعى از نمایندگان مجلس خبرگان رهبرى صادر کرده‏اند. اینجانب بعنوان یکى از اعضاء خبرگان و منتخب مردم فارس عرض مى‏کنم: مى‏فرمایید چهل میلیون نفر در انتخابات شرکت کردند؛ امّا سؤال اینجا است که سخن اکثریت ایشان این است که رأى ما کجا رفت؟ اگر شما به این خواسته آنها احترام مى‏گذاشتید و اهمیت مى‏دادید که الان هم دیر نشده، چنانچه صندوقى باقى باشد باز شمارى مى‏کردید، بر شما معلوم مى‏شد که خواست آنها غیر عقلایى نبوده.

 بعضى افراد فکر مى‏کنند که دفاع از خطبه روز جمعه 26/4/88 آیت اللَّه هاشمى دفاع از شخص هاشمى و مقابله با مخالفین هاشمى است؛ در صورتیکه هر شخص فهیم این خطبه را تقدیر مى‏کند و نقطه قوّت جهت استمرار جمهورى اسلامى ایران مى‏داند؛ چون مطالب جناب آقاى هاشمى همان مطالبات مردم است که امام امت‏(رحمه الله) براى آنها احترام قائل بود.

 شما آیت اللَّه هاشمى رفسنجانى را نصیحت کردید، امّا ظاهراً فراموش کرده‏اید که ایشان بعد از فوت امام امت‏(رحمه الله) بدون فوت وقت و با وجود حضرات آیات صافى گلپایگانى و اردبیلى و مشکینى و امینى و دیگر بزرگان از علماء، ایشان براى حفظ نظام همه توان خود را گذاشت و با سخنان خود خبرگان را آماده کرد که به حضرت آیت اللَّه خامنه‏اى رأى بدهند، با آن حساسیّت زمانى که یقیناً مکتوب است؛ آنگاه کسى نگفت خلاف نظام سخن مى‏گوید و خلاف نظام عمل مى‏کند، موجب تفرقه شده، امّا اکنون که حقایقى بر خلاف میل شما مى‏گوید و بر همه شما خوب واضح است که حقیقت چیست حالت اعتراض دارید. این انصاف است؟ پس غرض از این بیانیه حفظ نظام نیست.

 شما توصیه به اخلاق مى‏کنید خوب بود از آن همه خلاف شرع‏ها که در مناظره تلویزیونى روى داد نهى مى‏کردید، و خوب بود شما به شکنجه‏هاى نامشروع در زندانها که هر روز جسدهایى تحویل داده مى‏شودّ اعتراض مى‏کردید. مطمئن باشید که مردم اگر با آنها به صداقت رفتار شود همه مخلص علماء و روحانیون صادق هستند. شما را بخدا هنوز هم دیر نشده، در عوض این همه تهمت‏ها، سرکوب ها، نسبت ارتداد دادن، ضد ولایت فقیه خواندن، نسبت به عمّال خارجى دادن و متهم کردن افراد به دستور گرفتن از خارج و براندازى نظام و هر شخصیّت و یا جمعیّتى را بنحوى از اطراف خودتان دور کردن، بیایید در عوض این کارها، دست مهر و محبت بسر مردم بکشید؛ زندانیها را آزاد کنید؛ عذر خواهى کنید؛ با آزادى آنها به خواست اکثریت گوش دهید؛ ببینید چقدر لذّت مى‏برید از دوستى، از محبّت واقعى، از رحمت خداوند.

 ضمناً قابل توجه اینکه، بیان مى‏شود اعترافاتی در زندان صورت گرفته بعنوان مدرک جرم، باید گفته شود که هیچ مرجعى چنین فتوایى جهت صحّت چنین اعترافاتى نمى‏تواند بدهد. لذا از نظر شرعى و قانونى مدرک نمى‏باشد.

 

اللّهمّ اجعل عواقب امورنا خیراً.

سید على محمّد دستغیب 4/5/88

هشدار به خبرنگاران  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 29 مرداد ماه سال 1388

 هشدار به خبرنگاران:اخباری از احتمال پیروزی عبدالله عبدالله منتشر نکنید,این کاندیدا رنگ آبی را به عنوان نماد انتخاب کرده. ـ

عبدالله عبدالله که رنگ آبی را به عنوان نماد خود انتخاب کرده است در سخنرانی های خود این نماد را ادامه جنبش سبز ملت ایران دانسته که تا افغانستان آمده است. یک نهاد خاص در ایران به خبرنگاران ایرانی که جهت پوشش اخبار انتخابات ریاست جمهوری به افغانستان سفر کرده اند هشدارهای ویژه ای داده است. به گزارش خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی سلام، این نهاد خاص که در چند سال اخیر فعالیت های اش در حوزه سیاست خارجی افزایش یافته، به خبرنگاران گفته است: اخباری منتشر کنید که حاکی از پیروزی حامد کرزای باشد و از احتمال پیروزی عبدالله عبدالله سخن نگویید و تاکید کرده اد که از مساله رنگ ها و ارتباط آن با مسائل ایران خبری را منتشر نکنید!!! بنا بر این گزارش، عبدالله عبدالله که رنگ آبی را به عنوان نماد خود انتخاب کرده است در سخنرانی های خود این نماد را ادامه جنبش سبز ملت ایران دانسته که تا افغانستان آمده است. گفتنی است که حامد کرزای نیز پس از آنکه با استقبال گسترده مردم از رنگ آبی در کشورش شوکه شد بود از پرچم کشورش به عنوان نماد خود انتخاب نموده است.

  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 29 مرداد ماه سال 1388

شعار جمعه در استادیوم آزادی : نه قرمز نه آبی ، ما همه سبز سبزیم

خرید یک معجزه  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 28 مرداد ماه سال 1388

وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.

جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟
دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!

دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟

مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟
دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود. فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت..
پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت: فقط 5 دلار


سپتیاما
روزی که امیرکبیر گریست  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 28 مرداد ماه سال 1388

 

در سال 1264 هجری قمری، یعنی درست در حدود 166 سال پیش نخستین برنامه‌ی دولت ایران برای واکسیناسیون به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانی ایرانی را آبله‌کوبی می‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبی به امیر کبیر خبر دادند که مردم از روی ناآگاهی نمی‌خواهند واکسن بزنند! به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می‌شود هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته‌اند، امیر بی‌درنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله می‌کوبند.

اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شماری که پول کافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می‌شدند یا از شهر بیرون می‌رفتند روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سی‌صد و سی نفر آبله کوبیده‌اند.

در همان روز، پاره دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که برای نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده می‌شود. امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمی‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود.

این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده‌اند. میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور می‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین های‌های می‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچه‌ی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم.

میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند. امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع می‌کنند. تمام ایرانی‌ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند ...

 

سپتیاما

پاسدار پاسداران کیست؟  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 28 مرداد ماه سال 1388

  • پاسدار پاسداران کیست؟

عبارتی لاتینی از شاعر رومی جوونال هست که می‌گوید: ?Quis custodiet ipsos custodies. این عبارت را در انگلیسی به صورتهای مختلف ترجمه کرده‌اند، اما معنایش تقریباً یکسان است: «چه کسی از پاسداران پاسداری می‌کند؟». جوونال، طنزپرداز رومی قرنهای اول و دوم میلادی، این جمله را در نصیحت به دوستانی به کار برد که زنان‌شان را در خانه محبوس می‌کردند تا از وفاداری آنان مطمئن باشند، غافل از آنکه مراقبان آنان نیز خود به مراقبت نیاز دارند؟ — چه در قصه‌های «هزار و یک شب» خودمان، چه در «دکامرون» بوکاتچو و چه در تاریخ مکتوب حرمسراهای کشورمان، داستانهایی دربارۀ کامرانیهای زنان محبوس در خانه و حرم با غلامان و دیگر نگهبانان به چشم می‌خورد و البته چه انتقامهای وحشیانه‌ای که مردان، به‌ویژه قدرتمندان، از زنان نمی‌گرفتند! این همه، آزمونی هزارباره بر این نکته است که «غُل» و «زنجیر» و «قفل» و «نگهبان» وفاداری و اطمینان خاطر نمی‌آورد! نیچه نیز، با سخنی که بی‌شک بصیرتی تاریخی در پشتش نهفته است، از این تمایل و رفتار به خوبی سخن گفته است: «مردان همواره با زنان همچون پرندگانی کوچک رفتار کرده‌اند که می‌باید در قفس‌شان کرد مبادا بگریزند!» اما فیلسوفان و نظریه‌پردازان دوره‌های بعدی در این جمله اشارۀ خوبی دیدند به این نکته که بالاترین مرجعی که در یک جامعه می‌تواند از فساد مصون باشد و مراقب انجام وظیفۀ درست نهادهای دیگر باشد کجاست؟ به عبارت دیگر، اگر برای بازداشتن تبهکاران از تبهکاری به پلیس نیاز است، برای بازداشتن پلیس از تبهکاری به چه نهاد یا چه کسی نیاز است؟ بدین طریق، این جمله به‌وضوح به یک «ناسازه» یا «پارادوکس» نیز اشاره می‌کند، ناسازه‌ای که به «تسلسل» می‌انجامد: اگر برای پیشگیری از جرم هر فرد یا مقامی یا مکافات آن به یک مراقب نیاز است، چه کسی می‌باید مراقب جرمهای مراقبان باشد؟ اگر بخواهیم برای هر مراقبی مراقب بگذاریم، این کار به تسلسل می‌کشد و پایانی برای آن تصور پذیر نیست. پس چاره چیست؟

سقراط/افلاطون و مسألۀ «پاسدار پاسداران»

سقراط/افلاطون، در حدود شش قرن قبل از جوونال، به مسأله‌ای اندیشید که عبارت جوونال بعدها بهترین توصیف از برای بیان آن شد. سقراط و افلاطون در جست و جوی بهترین جامعه و بهترین حکومت به مراقبانی اندیشیدند که خود نیاز به مراقبت نداشته باشند، تا «تسلسل» لازم نیاید. چگونه؟ می‌باید در تربیت کسانی بکوشیم که خود می‌توانند از خودشان مراقبت کنند. چگونه؟ پرورش فضایل شخصی به یاری دانایی و حکمت و غلبه بر هوای نفس — پارسایی فلسفی. بدین طریق، گمان می‌رفت که فیلسوف یگانه کسی است که می‌تواند به تمامی بر خویشتن مسلط باشد. سقراط/افلاطون بر این اعتقاد بود که همۀ حکومتها و همۀ سیاستهای فاسد از آن رو ظالمانه و منجر به تباهی جامعه‌اند که در آنها مقصود اصلی مردان از تمایل به سیاست یا سپاهیگری — در جامعه‌ای مردسالار که حکومت متعلق به مردان است — رسیدن به قدرت و کسب ثروت و لذتها و امتیازهای ناشی از آن است، لذتهای مردانه‌ای همچون زن و فرزند و مال و جاه. به گمان آنان، اگر مردانی باشند که خود را به لذتهایی برتر از زن و فرزند و جاه و مال خو داده باشند، یا این‌گونه چیزها را به هیچ وجه ارزش نشمرند، و در عوض فضایلی در خود پرورده باشند که در آنها کسب دانش و پرورش فضایل و رساندن خیر به دیگران و رفع ستم از مردمان برترین اهداف شخصی باشد، آن‌گاه جامعه می‌تواند مطمئن باشد که اگر چنین مراقبانی بر جامعه گمارده شوند هرگز خطایی در بالاترین سطح جامعه رخ نخواهد داد و هر خطایی که در سطوح پایین‌تر جامعه اتفاق افتد بی‌درنگ کیفر خواهد دید. سقراط و افلاطون خود به ناواقعی بودن چنین تصوری از فرد و جامعه واقف بودند، از همین رو آن را پیشنهادی می‌دانستند که هنوز در «هیچ کجا» (یوتوپیا) مصداقی از برای آن وجود ندارد. با این همه، آنان کوشیدند این نظر را ترویج کنند که چنین چیزی دور از دسترس نیست، اگر دانایی و فضیلت هردو در یکجا و یک شخص جمع باشد، هیچ فسادی راه ورود ندارد و جامعه‌ای که چنین فرد یا افرادی بر آن حاکم باشند و نظامیان آن نیز بر همین سیرت باشند بهترین جامعۀ ممکن خواهد بود. از همین رو، فلسفۀ افلاطونی در ادامۀ راه تاریخی خود پرورش و پیدایش چنین مردانی را هدف فلسفه اعلام کرد. تا قرنها بعد یگانه آرمان فلسفی رسیدن به چنین جامعه‌ای و پرورش چنین مردانی بود. اما این پایان داستان نبود. قرون وسطای مسیحی نشان داد که نسخۀ افلاطونی مسیحیت، حکومت صالحان روحانی، مردان بدون زن و فرزند، نیز ملکوت آسمان را بر زمین محقق نخواهد کرد. بدین گونه، پس از قرنها، تجربۀ تاریخی راهی دیگر گشود.

جهان مدرن جست و جوی افلاطونی از برای رسیدن به بهترین شکل مراقبت در جامعه را ادامه داد، بی‌آنکه به همان نمونه‌ای بیندیشد که او پیشنهاد کرده بود. اگر افلاطون اجتماع «پارسایی فلسفی» و «حکمت» و «دانایی» در شخص و قرار گرفتن او در رأس قدرت و تربیت نظامیان به شیوۀ فیلسوفان را ضامن بازداشتن ستم به شهروندان دید، جنبش روشنگری اروپایی جست و جوی بهترین فرد و داناترین فرد و پارساترین فرد را چارۀ کار ندید، یافتن او را کاری بیهوده یافت، چون باور نداشت که هیچ انسانی بتواند در قدرت از فساد مصون باشد، یا حتی اگر چنین فردی هم در رأس قدرت باشد، باز جامعه در راه مستقیم عدالت باشد. جنبش روشنگری، در عوض، «تفکیک قوا»ی حکومت و نظارت عموم مردم بر کار حاکمان را بهترین شیوۀ مراقبت بر کار اولیای امور دید. بدین طریق، با ظهور روشنگری اروپایی و گسترش آن، نظامهای خودکامۀ سلطنتی، به اکراه یا به اجبار، یا به سلطنتهای مشروطه/مبتنی بر قانون اساسی، یعنی قانون مستقل از رأی سلطان یا طبقۀ حاکم و قانون مصوب ملت، گراییدند یا در امواج خروشان انقلابها غرق شدند و نظامهای جمهوری جایشان را گرفتند. از قرن هجدهم به بعد، با پیشرفت آموزش عمومی و گسترش وسایط ارتباط جمعی در قرن بیستم و روی کار آمدن دموکراسیهای لیبرال، نظارت و مراقبت اجتماعی ابعاد پیچیده‌تری به خود گرفت. بدین طریق، علاوه بر تفکیک قوای مشهور، «سپهری عمومی» نیز به وجود آمد که همۀ ارکان حکومت و جامعه را در زیر نظر تک تک شهروندان قرار می‌داد. اما آنچه اکنون می‌خواهم از آن بحث کنم این نیست. می‌خواهم از این بحث کنم که چگونه در جامعه‌های امروز نظارت بر نیروهای امنیتی و نظامی، حتی در دموکراسیهای لیبرال، نیز به بحثی پایان‌ناپذیر تبدیل شده است. پرسش «چه کسی از پاسداران پاسداری می‌کند؟»، اکنون نه تنها به معنای اینکه چه کسی بر حاکمان نظارت می‌کند بلکه دقیقاً می‌تواند به این معنا به کار برده شود که چه کسی بر کار نیروهای امنیتی و اطلاعاتی نظارت می‌کند یا به تعبیر بهتر چه کسی پلیس پلیسهاست؟

پاسدار پاسداران: تاریکخانۀ نیروهای نظامی و امنیتی

انسانها از هنگامی که خود را ناگزیر به زندگی اجتماعی و تقسیم کار اجتماعی دیدند، برای تأمین امنیت درونی شهرها و حفظ اموال و داراییها و نفوس خود و نیز مرزهای سرزمین خود چاره‌ای ‌اندیشیدند. بی‌گمان انسانها نمی‌توانستند مالک داراییها و نفوس خود باشند، اگر توان دفاع از آنها را نمی‌داشتند. آنان نه تنها می‌باید قادر می‌بودند که اموال خود را در مقابل همشهریان و هموطنان خود پاس بدارند، بلکه همچنین می‌باید قادر می‌بودند که در برابر مهاجمان بیگانه نیز چنین کاری انجام دهند. پس به ناگزیر یا هرکس می‌باید این توانایی را خود می‌داشت یا به دیگرانی می‌سپرد که این توانایی را ‌داشت. دولتها از همین رو به وجود آمدند. بنابراین، نباید جای شگفتی باشد که چرا در طی تاریخ اجتماعی بشر بیشتر دولتها نظامی بوده‌اند و طلوع و افول دولتها و ملتها را جنگ رقم زده است. هیچ قوم یا ملتی که توانایی دفاع از خود را نداشته است به عنوان قوم و ملتی واحد نیز باقی نمانده است. با این همه، اگر وجود نظامیان برای ملتها می‌تواند در زمان جنگ و در بیرون از مرزها یا در داخل شهرها و در مبارزه با تبهکاران مایۀ پشتگرمی و تأمین امنیت باشد، گاهی نیز این امکان وجود دارد که خود نظامیان یک ملت به تهدیدی بزرگ برای امنیت آن کشور و مردمانش و دولتهایش تبدیل شوند. کشورهایی که نتوانسته‌اند از زیاده‌خواهی نظامیان پیشگیری کنند یا حکومتی تشکیل دهند که نظامیان در آن زیردست باشند، نه بالا دست، به فرجام خوشی نرسیده‌اند. اکنون می‌توانیم بپرسیم چرا پرسش «چه کسی از پاسداران پاسداری می‌کند؟» می‌تواند امروز همچنان پرسشی اساسی باشد، حتی در دموکراسیهای لیبرال.

برخی مورخان یکی از علل پیروزی انقلابهایی همچون «انقلاب اکتبر روسیه» و «انقلاب کوبا» و «انقلاب ایران در سال ۵۷» را اشتباهات و ندانم‌کاریهای سازمانهای اطلاعاتی و امنیتی این کشورها دانسته‌اند. از نظر آنان، در واقع، آنچه سبب پیروزی این انقلابها شد، آشکار شدن خشونتی بود که این سازمانها در نهان انجام می‌دادند. هیچ چیز به اندازۀ خشونت نمی‌تواند مشروعیت نظامی سیاسی را نابود کند. مردم «گرانی»، «بیکاری»، «ناامنی اجتماعی» و هر مشکل اجتماعی دیگر را می‌توانند به پای «ناتوانی» دولت بگذارند و دست کم او را «ناتوان» و «بی‌کفایت» بشمرند، اما «خشونت»، هنگامی که دولتها آن را علیه شهروندان خود به کار می‌گیرند، نشانۀ «بی‌کفایتی» نیست — نشانۀ «جنایتکاری» عمدی جنایتکارانی است که به روی ولینعمت اصلی خود شمشیر کشیده‌اند. چگونه می‌توان تحمل کرد که سپاهیانی که دستمزدشان از مالیاتهای مردم یا منابع کشور تأمین می‌شود به جای خدمت به مردم به کشتار مردم بپردازند؟ — در نظامهای استبدادی قدیم به نظامیان می‌آموختند که مطیع فرمان شاه و جان‌نثار او باشند و در نظامهای فاشیستی جدید به نظامیان می‌آموزند که مطیع فرمان رهبر و جان‌نثار او باشند. اما، انقلابها نشان می‌دهند که هرکس در جامعه، به هر آنچه دست می‌یابد، فقط و فقط به مردم خود مدیون است. دستمزد او را شاه یا رهبر نمی‌دهد. دستمزد او را مردم می‌دهند.

اما اگر چنین است، مردم‌اند که هزینۀ زندگی نظامیان را می‌پردازند، چگونه است که نظامیان سر از اطاعت ملتها برمی‌دارند و به طغیانگرانی علیه جان و مال و ناموس مردم تبدیل می‌شوند — یا با همدستی دولتها یا با ادعای جانشینی آنها؟ نهادهای امنیتی و نظامی در هرکشوری، با هر نظام سیاسی، از حاشیه‌ای امن برخوردار است که آن را در بیرون از دسترسی و نظارت عمومی قرار می‌دهد. همین امر به این نیروها امکان می‌دهد که در پناهگاههای امن خود به هر توطئه یا جنایتی مبادرت ورزند، اگر چشمانی تیزبین مراقب کار آنان نباشد. اکنون برای کشورهایی که نظامیان بیشترین قدرت را در آنها دارند و یا با دولت یکی هستند نامی جز «دیکتاتوری» یا «فاشیسم» وجود ندارد. بنابراین، هر کشوری که بخواهد روی آزادی و مدنیت و انسانیت و آسایش به خود ببیند، یا هر نظام سیاسی که بخواهد خود را در برابر مردم خویش مواجه با انقلاب نبیند، می‌باید همواره نگران دخالت نظامیان در سیاست و تبهکاریهای آنان در نهان باشد.


وبلاگ فلاسفه

جامعه بی اخلاق  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 28 مرداد ماه سال 1388

جامعه بی اخلاق

 

1. به گمانم کمتر جامعه ای چون جامعه ایرانی یافت می شود که در آن به این اندازه از ضرورت اخلاق سخن گفته شده باشد همین امر این فرض را ایجاد می کند که ما در جامعه ای به کلی بی اخلاق بسر می بریم. جامعه ای که بدان اندازه که از اخلاق سخن می گوید و عیب دیگر جوامع را برجسته می کند خود به قواعد اخلاق پایبندی نشان نمی دهد. اول اینکه اخلاق در جامعه ما به مصادیقی خاص  محدود گشته است و کثیری از قواعد رفتاری را( در عمل) در خود جای نمی دهد. یک نمونه آن دروغگویی است که در جوامع غربی حساسیتهای اجتماعی و سیاسی زیادی بر آن مترتب است.

نمونه دیگر و برجسته آن تهمت زدن به شخصیتهایی است که تا پیش از این به عنوان منبعی قابل اعتماد برای جامعه معرفی می شدند. در چنین جامعه بی اخلاقی همه بزرگان سیاسی از هر جناحی که باشند زمانی که مطابق با ذائقه سیاسی ما عمل نکنند نه تنها عملکرد فعلی بلکه کل تاریخ سیاسی آن فرد را زیر سوال می بریم.

ما مردمانی عجیب هستیم افرادی را شب هنگام رسوا می کنیم که صبح هنگام به مداحی آنها می پرداختیم.

2. بد نیست اشاره ای به سریال مسافران بپردازم که این شبها از تلویزیون ایران پخش می شود.  این سریال حکایت گروهی انسانهای فضایی است که به زمین آمده اند و بر روی انسانها مطالعه می کنند. از جمله موارد جالب این است که جامعه بی اخلاق ایران نماد جامعه بشری تلقی شده است. مثلا انسانها(بخوانید ایرانیان) به آسانی به یکدیگر دروغ می گویند، درویی می ورزند، چاپلوسی می کنند، دزدی می کنند. بسیاری از این خصائص که انسانهای فضایی با دیدنش تاسف می خورند و می خواهند اخلاق ناپسند بشر را به انها یاداوری کنند در واقع خصائص انسانهای ایرانی اند و نه لزوما خصائص انسانهای روی زمین. اگر نگاهی به سفرنامه هایی که دیگران برای ایران نوشته اند نگاهی بیندازیم متوجه می شویم که اینها خصائصی تاریخی ایرانیان نیز هستند.  جالب است تاکید کنم که چنین جامعه بی اخلاقی بیش از هر جامعه ای بر اخلاق تاکید می کند و خود را جامعه ای اخلاقی می نامد.

 

3. در همان دم که در کار ویران کردن شخصیت دیگران هستیم در واقع فرصتی فراهم می کنیم که در برهه ای دیگر افرادی شخصیت ما را ویران سازند.

 عباس کاظمی

«آبروی نظام و سیاستِ فرافکنی  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 28 مرداد ماه سال 1388

«آبروی نظام و سیاستِ فرافکنی: سیاه‌نمایی یا واقعیت؟

این داستان را همه شنیده‌اند که چطور شاگردان مکتب‌خانه‌ای، با تلقین بیمار بودن به معلم‌شان او را شوخی‌شوخی بیمار کردند. همه‌ی داستان‌ها و همه‌ی مکتب‌خانه‌ها و معلم‌ها از این جنس نیستند. معلم‌هایی هستند که نه تنها بیمارند، بلکه بیماری مسری و مهلکی دارند اما به نصیحت و اندرز هیچ کسی گوش نمی‌‌دهند. عاقبت چنین مدرسه‌ای و چنان معلمی البته معلوم است. حالا حکایت ماست! چرا؟ عرض می‌کنم.

اگر دقت کرده باشید، در سال‌های گذشته، یکی از ویژگی‌های مهم دستگاه‌های تبلیغاتی، رسانه‌ها و نیروهای امنیتی ما، «انکار وضعِ موجود» و فرافکنی بوده است. و برای‌اش نمونه‌های بی‌شماری هم داریم. می‌توان یک به یک این‌ها را فهرست کرد. بعضی را – که به ذهنِ من می‌رسد – این‌جا می‌آورم:

۱. فقر: در کشوری مثل ایران که کشوری تهی‌دست نیست و سرمایه‌های فراوانی دارد، لابد بسیار عجیب است که فقر به سرعتی باور نکردنی در حال گسترش است. مسبب این فقر، نه هاشمی رفسنجانی و فرزندان‌اش است و نه توطئه‌ی استکبار جهانی و آمریکا و انگلیس. یکی از عواملی که باعث دامن زدن به این تهی‌دستی می‌شود، بی‌کفایتی و سوء تدبیر دولت‌هاست. چهار سال اخیر ریاست سلطان‌ِ دروغ‌بافان یکی از پیامدهایی که داشت این بود که آشکار شد که فقر در کشورِ ما بیداد می‌کند و او نه تنها کوششی برای حل کردن مسأله نمی‌کند بلکه با فرافکنی مداوم و تجویز مسکن‌های موضعی و مقطعی، باعث گسترش بیشتر فقر شده است. اما «نظام» چه می‌کند؟ انکار! از نظر نظام اساساً چیزی به اسم فقر در کشور وجود خارجی ندارد و همه شایعه است و توطئه. تنها زمانی ناگزیر به «اقرار» به این خطا می‌شوند که دیگر کار از کار گذشته باشد. اگر زودتر به فکر چاره‌ای برای مشکل دامن‌گستر فقر می‌شدند، امروز ناچار نبودند بعد از سقوط قیمت نفت، بحران مالی جهان و توفان‌های سهمگین سیاسی درونی، کاسه‌ی چه کنم چه کنم به دست بگیرند. این یک قلم را داشته باشید تا پیامدهای‌اش را در ماه‌های آتی ببینیم.

۲. فحشا: در کشور ما فحشا بیداد می‌کند. هیچ تعارف و ملاحظه‌ای هم در این نیست. معنای فحشا همان است که در عرف اجتماعی می‌فهمیم. مهم هم نیست که روسپیان یا به تعبیر ظاهراً بهداشتی‌ترِ نظام، «زنان خیابانی» کارشان اخلاقی است یا نه. مهم این است که این‌ها یک واقعیت اجتماعی هستند و نظام ما تنها مشغول فرافکنی و انکار وجود آن‌هاست. نتیجه چه می‌شود؟ غول بی‌مهار ایدز ناگهان سر بیرون می‌کند و مصیبت از آن‌چه هست عظیم‌تر می‌شود. اما چرا؟ چون نظام نمی‌تواند اذعان کند که در چنین سیستمی با این همه ادعایی که گوش فلک را کرد می‌کند، فحشا هم – مثل فقر – هم ممکن است و هم موجود آن هم به وفور. فحشا را هم باید انکار کنند تا زمانی که دیوانه‌ای مثل سعید حنایی شروع به قتل زنان خیابانی کند و بعد معلوم شود عده‌ای هم توجیه دینی برای این قتل‌ها فراهم می‌کرده‌اند ولی نهایتاً نتوان آمر اصلی را به دست عدالت سپرد. چرا؟ چون آبروی نظام می‌رود!

۳. اعتیاد: ایران این روزها بهشت معتادان و قبله‌ی قاچاق‌چیان است؛ در ایران کسانی که پاک‌اند می‌روند زندان و قاچاق‌چیان و معتادان راست‌راست راه می‌روند. اگر بپرسند چرا سیاسیون باید این اندازه حبس و زجر ببینند و کسانی که سلامت جامعه را به خطر می‌اندازند و ما به چشمِ سَر و نه با تفسیر و تحلیل‌های عجیب و غریب دور از ذهن، می‌توانیم زیان‌بار بودن عملِ آن‌ها را تشخیص بدهیم، باید در امان باشند، پاسخ این است که این اندازه اعتیاد وتباهی که می‌گویند اصلاً وجود خارجی ندارد! چرا؟ چون اگر به خودفریبی ادامه ندهیم و گناه را به گردن دیگران نیندازیم، آبروی نظام می‌رود! نمی‌توان اذعان کرد که نظامی با این همه ادعای اخلاق و عدالت، تبدیل به منجلابی شده است که از آن فقر، فحشا و فساد می‌زاید. باید آبروی نظام را به هر قیمتی حفظ کرد!

۴. شکنجه: داستان شکنجه بسیار قدیمی است. داستان تازه‌ای نیست. شکنجه از بیرون زندان – و همین بانک‌ها و ادارات ما – شروع می‌شود و به انواع بازداشت‌گاه‌ها و زندان‌ها هم می‌رسد. صورت‌های مختلف شکنجه هم این روزها مدام بیشتر افشا می‌شود تا جایی که پرده از تجاوز جنسی هم برداشته می‌شود. اما نمی‌توان به این اذعان کرد و حتی احتمال‌اش را هم رد نکرد. چرا؟ چون آبروی نظام می‌رود! پس باید شکنجه را – حتی اگر هم وجود دارد – انکار کرد و گفت کذب محض است! مگر می‌شود نظامی که این همه ادعای دیانت و مسلمانی دارد شکنجه‌گر باشد و تجاوز جنسی مرتکب شود، آن هم به دست مسلمانان و بر مسلمانان؟ (کاری نداریم که اگر با غیر مسلمان هم می‌شد،‌ عملی ضد مسلمانی و خلاف اخلاق بود). پس ناگزیر باید انکار کرد و فرافکنی تا آبروی نظام نرود!

۵. استبداد: می‌گویند نظام به استبداد کشیده شده است. مگر می‌شود؟ این نظام اساساً ضد استبداد بوده است و ضد استبداد خواهد ماند. فساد هم در این نظام راه ندارد. در نتیجه، باید آن‌قدر دست و پا زد و راه انکار را رفت که عملاً به جایی برسند که خود به زبان حال اقرار کنند که مستبد هستند! نمونه‌اش همین کیفرخواستی بود که در آن پای دانشگاهیان، فیلسوفان و جامعه‌شناسان جهانی را به میان کشیدند. آن کیفرخواست ظاهراً انکار استبداد بود،‌ اما مغز مضمون‌اش اقرار صریح به استبداد بود. اما چرا انکار؟ چون آبروی نظام می‌رود! مگر می‌شود چنین نظامی مستبد بشود؟ پس باید فرافکنی کرد و از استبداد دیگران حرف زد تا استبداد ما پوشیده شود و کسی حرفی درباره‌اش نزند.

۶. فساد مالی: این یک قلم، حکایت‌اش شهره‌ی آفاق است. از شهرام جزایری بگیرید تا عباس پالیزدار. شهرام جزایری باید به محبس می‌افتاد تا موج این آلودگی تا جاهای بالاتر نرود. اگر لازم شد، می‌توان شهرام جزایری را در برابر مهدی کروبی علم کرد ولی هیچ توضیحی درباره‌ی دیگران نداد (چون بقیه‌ی آبروی نظام هستند و مهدی کروبی نیست لابد!). عباس پالیزدار تا زمانی که می‌توانست به هاشمی رفسنجانی برچسب بزند خوب بود، ولی وقتی افشاگری‌اش دامن بقیه را می‌گرفت، باید می‌رفت به محبس. و هیچ کس هم البته نمی‌تواند بگوید نسبت عباس پالیزدار با مثلاً خانم فاطمه آجرلو (وزیر پیشنهادی محمود احمدی‌نژاد) چی‌ست. این‌ها به هر حال آبروی نظام هستند. باید با خوب و بدشان ساخت. با آبروی نظام که نمی‌شود بازی کرد!

۷. قتل: ماجرای قتل‌های زنجیره‌ای را همه به یاد داریم. ماجرایی که «نظام» برای توضیح دادن‌اش به مردم – آن هم وقتی تشت‌شان از بام افتاده بود – سرآسیمه شده بود. مغز متفکر قتل‌های زنجیره‌ای بالاخره جاسوس سیا و موساد بود؟ یا عنصر خودسر؟ یا شهید و نمازِ شب‌خوان؟ وفادار بود یا خائن؟ این هم البته آبروی نظام بود. با آبروی نظام نمی‌شد بازی کرد!

۸. تقلب: واقعاً لازم است درباره‌ی این یک مورد چیزی بنویسم؟ این یک مورد که این روزها نقل همه‌ی محافل است. پس قضاوت درباره‌ی این یک مورد را خودتان انجام بدهید. این نمونه را هم بیفزایید به نمونه‌های بالا و بسیاری نمونه‌های دیگری که وجود دارند و نظام از ترس این‌که آبروی‌اش برود، آن را انکار می‌کند و می‌خواهد به همه ثابت کند این‌ها توطئه‌ی دشمنان و بدخواهی استکبار جهانی است!

خوب ما قبول داریم که «نظام سلطه‌ی جهانی» دلِ خوشی از انقلاب ایران ندارد. ما قبول داریم که نمی‌خواهند ایران روی آرامش به خود ببینند (اصلاً آرامش ما به زیان آن‌هاست چون وقتی آرام باشیم، دیگر نمی‌توانیم گریبانِ آن‌ها را بگیریم؛ آرام که باشیم، مشغول زندگی خودمان می‌شویم). اما چرا انکار؟ خوب وقتی یک جای کار می‌لنگد، یک نفر باید به فکر چاره بیفتد نه این‌که مرتب لاپوشانی کند و هر آن‌چه ناصح مشفق بگوید، نپذیرند. این لاپوشانی البته تازه نیست و مختص سال‌ها و ماه‌های اخیر هم نیست. اهل اشاره می‌دانند که چقدر ماجرا کهنه‌تر از این‌هاست.

در برابر این معضلات، «نظام» دو گزینه بیشتر ندارد: صداقت و در میان گذاشتنِ بی‌پرده و صریح مشکلات با ملت – و احیاناً اذعان به تمام قصورها و تقصیرهای‌اش (البته اگر ظرفیت‌اش وجود داشته باشد)؛ یا انکار، فرافکنی و متهم کردن پیوسته‌ی دیگران به اقسام خطاها. ماه‌های اخیر نشان داده است که نظام بیشتر به گزینه‌ی دوم مایل است تا گزینه‌ی اول. این انتخاب خطا تا کجا می‌تواند ادامه پیدا کند؟

به نظر شما، این‌ها که نوشتم سیاه‌نمایی است؟ اصلاً چرا نظام، اسم پرده برداشتن از واقعیت‌هایی را که خود در پدید آمدن‌شان سهیم بوده است، می‌گذارد «سیاه‌نمایی»؟! ظرفیت داشتن چیز خوبی است. هم می‌توان در پیروزی ظرفیت داشت، هم در شکست. کاری نداریم در انتخابات تقلب شد یا نه. مهم نیست که آقای موسوی ظرفیتِ – به قول بعضی – «شکست» را دارد یا ندارد (فرض کنیم موسوی در انتخابات شکست خورده و اصلا رییس دولتِ نهم ۲۴ میلیون رأی آورده بود). اما حال که بحث ظرفیت پیش می‌آید، می‌شود پرسید که آن‌ها که قدرت دارند، ظرفیت قدرت را هم دارند؟ (اگر دارند چرا مخالفان‌شان را «خس و خاشاک» می‌خوانند و جمعیتی را که مثل موج میدان‌ها و خیابان‌ها را پر می‌کند، در حد «کاریکاتور» تقلیل می‌دهند؟) آن‌ها که خطا می‌کنند، ظرفیت اذعان به خطا را هم دارند؟ (اگر دارند، چرا وقتی مأمور یونیفورم‌پوش نظام از پشت بام مسجد به روی مردم آتش می‌گشاید، مقتول را به جای قاتل می‌نشانند؟) آن‌ها که تقصیر می‌کنند، ظرفیت عذرخواهی را هم دارند؟ (اگر دارند، چرا وقتی از دهان‌شان می‌پرد که «سر بعضی‌ها را به سقف می‌چسبانند» نمی‌گویند اشتباه کردیم؟) پذیرفتن خطا و برگشت به راه صلاح (راه اصلاحات، پیش‌کش!)، ظرفیتی می‌خواهد که گویا برای هاضمه‌ی قدرت سیاسی ثقیل است. وقتی ظرفیت نباشد، همه‌ی بحث‌ها تحویل می‌شود به فرافکنی و جست‌وجوی دن‌کیشوت‌وار در پی دشمن خیالی و فرضی. 
داریوش میم
چرا در جشنواره "سینماحقیقتِ" امسال شرکت نمیکنیم؟  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 28 مرداد ماه سال 1388

2009

همبستگی سینمایی؛ مستندسازان در جشنواره سینماحقیقت شرکت نمی‌کنند

چرا در جشنواره "سینماحقیقتِ" امسال شرکت نمیکنیم؟

سینمای مستند ایران سندهای ارزشمندی از واقعیتهای جامعهی ایرانی در تاریخ یکصد ساله خود ثبت کرده است. این سینما برای تصویر کردن شرایط این سرزمین توانسته با وجود همه قید و بندها، از سالهای دور، دوران انقلاب، دوران جنگ و نیز دو دهه اخیر اسناد بسیاری به یادگار بگذارد. متاسفانه سخت‌گیری و ممانعتی که امروز بر مستندسازان در ارائه تصویر واقعی و منصفانه از جامعهی ملتهب ما اعمال میشود، بی‌سابقه است.

این شرایط ما را به کنشی ناگزیر وامیدارد که به‌رغم اذعان به اهمیت برگزاری جشنواره "سینما حقیقت" که توانسته طی دو دوره قبلی فضای موثری در عرصه نمایش و گفتمان پیرامون سینمای مستند به وجود آورد؛ از شرکت در جشنواره امسال خودداری کنیم.

ما نمیتوانیم جای خالی مستندهای ساخته نشده از وقایع اجتماعی اخیر را نادیده بگیریم و به دلیل ارزش و احترامی که برای بیان حقیقت قائل‌ایم از هرگونه حضور و شرکت در این جشنواره به عنوان دست‌اندرکار، منتقد و تماشاگر خودداری می‌کنیم.

۲۶ مرداد ۸۸

امضاکنندگان (به ترتیب حروف الفبا):

1. فرهنگ آدمیت
2. هوشنگ آزادیور
3. سپیده ابطحی
4. منصوره اربابی
5. محسن استادعلی مخملباف
6. مهدی اسدی
7. مهرناز اسدی
8. مهرداد اسکویی
9. اشکان اشکانی
10. ژیلا ایپکچی
11. احسان اصغرزاده
12. مهناز افضلی
13. اسماعیل امامی
14. همایون امامی
15. محسن امیریوسفی
16. هیوا امیننژاد
17. عباس امینی
18. مهدی باقری
19. رخشان بنی‌اعتماد
20. میلاد بهار
21. امیر بهاری
22. حسن بهرامزاده
23. رضا بهرامینژاد
24. وحید پارسا
25. مانی پتگر
26. مهدی پریزاد
27. مرتضی پورصمدی
28. سعید تارازی
29. جواد توانا
30. فرزاد توحیدی
31. یاسمن تورنگ
32. شهروز توکل
33. رضا تیموری
34. امیرحسین ثنایی
35. حمید جعفری
36. محمد جعفری
37. مهدی جعفری
38. فرناز جمشیدی مقدم
39. رضا حائری
40. امیرحسین حجت
41. الهام حسینزاده
42. مریم حقپناه
43. خاطره حناچی
44. لقمان خالدی
45. مجید خالقی سروش
46. مصطفی خرقهپوش
47. بنفشه خشنودی
48. علی دادرس
49. رضا درستکار
50. محمد رازدشت
51. شادمهر راستین
52. محمود رحمانی
53. فریبا رستمی
54. محمد رسولاف
55. پناهبرخدا رضایی
56. ناهید رضایی
57. آرش رئیسیان
58. احمد زاهدی
59. مهرداد زاهدیان
60. حمید زرگرنژاد
61. مونا زندی
62. مهران زینتبخش
63. بابک سالک
64. سامان سالور
65. ابراهیم سعیدی
66. پویان شاهرخی
67. مهوش شیخالاسلامی
68. وحید شیخلر
69. کامران شیردل
70. محمد شیروانی
71. کتایون شهابی
72. احمدرضا صدقی وزیری
73. ناصر صفاریان
74. احمد طالبی‌نژاد
75. عبدالخالق طاهری
76. محسن ظریفیپور
77. مجید عاشقی
78. محسن عبدالوهاب
79. مصطفی عزیزی
80. بهرام عظیمپور
81. فرشاد فدائیان
82. فرشید فرجی
83. کورش فرزانگان
84. فرشاد فرشتهحکمت
85. محمدرضا فرطوسی
86. بایرام فضلی
87. محسن قادری
88. علیرضا قاسمخان
89. رخساره قائممقامی
90. امین قدمی
91. مهدی قربانپور
92. میترا کارآگاه
93. محمود کاظمی
94. مهدی کرمپور
95. بهفر کریمی
96. محمود کریمی
97. مینا کشاورز
98. پیروز کلانتری
99. علی کلانتری
100. مهدی کوهیان
101. بهمن کیارستمی
102. کیوان کیانی
103. پرویز کیمیاوی
104. مهدی گنجی
105. علی لقمانی
106. رامتین لوافیپور
107. سودابه مجاوری
108. علاء محسنی
109. مهناز محمدی
110. ابراهیم مختاری
111. ارسطو مداحی گیوی
112. سودابه مرادیان
113. سودابه مرتضایی
114. انوشیروان مسعودی
115. لیدا معینی
116. محمود مقدس جعفری
117. محمدرضا مقدسیان
118. اسماعیل منصف
119. میترا منصوری
120. آذر مهرابی
121. فرهاد مهرانفر
122. ماکان مهرپویا
123. احمد میراحسان
124. مجتبی میرتهماسب
125. سعید نادری
126. محمد نامی
127. نسیم نجفی
128. جواد نجمالدین
129. پریوش نظریه
130. ماجد نیسی
131. فرهاد ورهرام
132. محبوبه هنریان
   1      2      3      4      5      6      7      8    >>